نامه‌ای به خواهر عزیزم

51
0

نویسنده: فریده ترقی

فریبا جان، سلام

حالم خوب است نگرانم نباش. فقط مثل سابق به گردهمایی‌های نقد و بررسی کتاب نمی‌روم و بیشتر خودم را حبس و بند میز و کامپیوترم کرده‌ام. قید آن کافه قدیمی و جلساتش را هم زدم، در نامه قبلی روی تمام شوق‌وذوق ثبت‌نامم در آن گروه را خط بکش. جلسه چهارم بود که اطمینان پیدا کردم همه‌ی‌ آنچه از خواندن و نوشتن داستان می‌دانستم با تمام حظ نهفته‌اش در آنجا می‌رود زیر شکنجه، ثبت‌نام و حضور در آن جلسات، یک خودزنی غریب و روان‌پریشانه بود. اگر بخواهم برای این جمله که فلانی حریف خودش نمی‌شود مصداقی پیدا کنم همین رفتار من برای ثبت در عالم کافیست. آن یک ساعت دورهمی با آن آدم‌ها، فی‌الواقع تمام نوستالژی دل‌چسب من از کتاب زیر بغل زدن و کُنج دِنج و دور از چشمی پیدا کردن و خواندن و زیرزیرکی خندیدن و … را می‌شست.

به نظرم ما در حقِ شناخت و بررسی کیفیت صدا خیلی کم گذاشته‌ایم. حالا اینکه هر کسی یک ژنتیکی دارد و فضای حنجره و کیفیت تارهای صوتی…و دیگر دلایل صدا را شکل و فرم می‌دهد درست ولی آخر داستان؟! خادمی حرم داستان شروطی دارد. کلیدش همین‌طوری هبه نمی‌کنند.

 همه آن درک و اندیشه و درد و هزار چیز دیگر مانده و ته گرفته در کنج و کنار دل باید برود و بنشیند روی صدا، بشکندش، وزنش دهد، لازم شود کمرش را خم کند یا حتی بگریاند، برقصاند، بخنداند، غوغایی بیندازد در هوای بین دهان و گوش آن‌قدری که بتواند چفت بند دل شود.

این‌ها را گفتم که بگویم یک دلیل یا یکی از دلایل نچسب بودن لحظه‌به‌لحظه‌ی‌ آن‌ جلسه، صدا بود. جای همه‌ی آنچه باید، کلماتِ فاتح قله‌های ملال، لیز و یخ در موسیقی شمارش اسکناس رنده می‌شدند و گوشه‌های لب را پایین می‌کشاندند و کودکِ درون عاشق و منتظر قصه، لب ورچیده و پا کشان می‌رفت تا این خیانتِ به قشنگ‌ترین دل‌خوشی‌اش را نبیند و نشنود.

می‌دانی خواهر، دل کودک که بشکند، «از تو انتظار نداشتم.» بیفتد روی سیاهی مردمکِ خیس چشمانش دیگر هیچ استدلالی نمی‌تواند نگهت دارد تا دنبالش ندوی تا در آغوشش نگیری تا غرق بوسه‌اش نکنی تا نگویی ببخش.

اینکه چرا حریف خودم نشدم اگر بخواهم ته صداقت را بریزم روی دایره به آنجا می‌رسد که نتوانستم به آن حجمِ ورقلمبیده‌ی روانشناسیِ خر کردن آدم‌ها با انگشت گذاشتن بر نقاط ضعف، تاب بیاورم و نه بگویم.

اگر روزی در حوزه کتاب کودک ورود کنم، قصه‌ها را طوری پیچ‌وتاب می‌دهم که تهش به یک نه‌ی بزرگ و یک آرامش و شادی بزرگ‌تر ختم شود. نه به ارزش‌گذاری‌های کاذب، نه به نادیده گرفتن‌های حساب‌شده، نه به دلایل سربه‌زیر شدن‌های در خلوت، چراکه روزگار در گذر زمان به‌قدر کفایت بله گفتن را یادشان می‌دهد.

فعلاً تنها جای دنیا که به من آرامش می‌دهد گوشه اتاقم پشت میز و روبروی کامپیوترم هست و البته قفسه کتاب‌هایم. بخصوص اگر عصر جمعه اول مهر باشد که انگاری دنیا هم لب ورچیده، کاش الان اینجا بودی. می‌دانی در دنیای من تک‌وتوک کسی پیدا می‌شود که بخواهم کنج مقدسم را کنار دو استکان چایی با او سهیم شوم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *