نامه‌ای به باگ پوشالی من

180
0

نویسنده: مریم حاج حسینی

گیرنده: تلنگر

تاریخ نگارش:1402/8/28

“امید، وجدان، وابستگی، رویای شوم” شمارا چگونه می‌خوانند؟

شمارا به عنوان مادری فداکار می‌شناسند، یا پدری که تواضعش کمر عده ای را خم کرده است؟ یا شاید هم خمی به ابروی مردمان نمی آورد؟

جسارتا، سایه شما انقلابی آشفته در ذهن ما آفریده است؛ این از ترس آینده است که گرفتار غمیم یا ما صلاح خویشتن نمی‌دانیم؟

دلداری تان هم آنگونه نیست که به ساز ما برقصد، میگویید”حرف های بیجا آنها غصه دارت نکند “اما” هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟”

نخواستیم گله مند باشیم،با شما  رو راست باشم؛ اما ماگم شدیم، نورتان از ما دریغ شد، تاریکی مارا فراگرفت، در اوج باور، نا باوری را درک کردیم؛ از دوست گزند رسید و از دشمن فضل، زمان تفکر؛ چراغ جهالتمان پر نور تر شد، صداقتمان را با دورویی مُهر تایید زدند، محبت را از ما دریغ کردند و نفرت را درون رگ هایمان تزریق کردند.

چگونه رهاییمان کردی! که بنده چه شویم؟ تجربه؟

شاید هم، گوشم پر از کلیشه های بی سر و ته بود، بدهکار حرفت نبود که گفتی ” در راه یافتن زندگی، زندگی را فراموش نکن”

آری؛ ما فراموش کردیم چگونه لذت ببریم، عشق بورزیم، زیر آوار رذایل خم شویم و امید به فضایل داشته باشیم. تبدیل شدیم به چه نیمه پنهان؟ تو بگو!

چه فایده؛” قلبی روشن داریم اما غمگینیم، به همین خاطر مردم ناخواسته از ما دوری می‌کنند، من هرشب در کوچه پس کوچه های امیدم، دنبال کورسوی نوری از تو بودم، اما دریغ از ردپایی که یاد آور تو باشد، من از سیاهی باکی نداشتم اما از بلاتکلیفی تو گریزان بودم، انتظار کشیدن مرا فرسود، من آن کسی نبودم که در ابتدا شروع کرده بود.”

این زندگی چه بر سر ما آورد؟

” هنوز رخت سفر نبسته بودی که همه مان شدی، شاید هم پیدای پنهان وجودی؛ حضورت بی دلیل، بی امان، وحشتناک، آنگونه که نباید حس می شود.”

ای هیچ تر از هیچ؛ ما طرد شدیم، مرحم دل غم دیده ما کجاست؟” می شود شبی از میان اینهمه غم، امید بروید؟” غم که رخت عزا از من ببندد، تنهای تنها میشوم، من افسوس را مهمان ثانیه هایم کرده بودم اما تو گفتی “نقد عمرت برد غصه دنیا به گزاف.”

شاید… آری…

من اشتباه کردم؛ دنبال تو بودم جایی که نباید، دیدمت در دیدگانی که نباید، فراخواندمت نزد تیمارگری که نباید، شنیدمت از لبانی که نباید، اما شما “مهربان تر از آنید که رنجیدن را با رنجاندن تلافی کنید.”

سرمان در گریبان است از شدت شرمندگی…

هیچ من؛ از که نالم؟ “ازماست که بر ماست”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *