نامه‌ایی به دوست داشتنی ترین پلیس کودکی ام

160
1

نویسنده:پروین خودسیانی

گیورگی عزیز سلام،

سالها از روزهای کوتاه آشنایی مان گذشته و شاید تو هرگز مرا به خاطر نیاوری و ندانی که یکی از شخصیتهای دوست داشتنی و قهرمان کودکی ام بودی.

چهل و چند سال از آن روزها گذشته و من در پنجاه و چند سالگی دلتنگ دیدنت در لباس مرتب و اتو کشیده ی نظامی،دلتنگ پا کوبیدن و سلام نظامیت هستم.گیورگی اصلا مرا یادت هست؟

بگذار چند سالی قبل تر از اوّلین دیدارمان را برایت بنویسم.از وقتی که دو سال بیشتر نداشتم.پدر و عمویم و هفت خانواده ی دیگر که همگی از اقلیت گرجی تبار ایران بودند تصمیم گرفتند به نشانه مخالفت با دولت وقت ایران، ترک تابعیت کرده و راهی اتحاد جماهیر شوروی شوند. مقصد اصلی آنها جمهوری گرجستان و شهر تفلیس بود.

امّا زمان زیادی از مهاجرتشان نگذشته بود که متوجّه شدند از چاله درآمده و در چاه افتاده اند.برای  مسلمانِ شیعه  زندگی در کشوری که حزب حاکمش کمونیست بود سختیهای خاص خودش را داشت.

ولی من فارغ از احوال بزرگترها مشغول گذراندن شیرین ترین دوران زندگیم بودم.همه چیز برایم دوست داشتنی بود.جغرافیای زیبای گرجستان،دوستان مهدکودک و مربی هایم و مخصوصاً خانه یمان را عاشقانه دوست داشتم.

درست در همان وقت که من در بهشت کودکی خوش بودم بزرگترها اصلاً حال و روز خوبی نداشتند.مادرم زنی مذهبی بود.صبحها با صدای گریه مادر بر سر سجاده اش بیدار می شدم.در طول روز هم موقع انجام کارهای خانه اغلب چیزهایی زیر لب زمزمه میکرد و آرام آرام اشک میریخت.وضع بقیه خانومهای فامیل هم دست کمی از احوال مادرم نداشت.به خاطر دوری از خانواده اش دچار افسردگی شده بود و این دلتنگیها پنج سال طول کشید.

پدرم در نامه نگاری هایش با دوستان ایرانی خبردار شد که اعتراضات مردمی بر علیه حکومت شکل جدّی تری پیدا کرده . در مشورتی با عموجان و دیگر مردان فامیل در پائیز سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت همگی تصمیم به بازگشت گرفتند.آن پائیز هفتمین سال زندگیم بود و صاحب خواهر کوچکتری بودم که داشت ماههای آخر دو سالگیش را میگذراند.عموجان و زن عمو ماه منیر سه فرزند داشتند. حامد پانزده ساله،کتایون سیزده ساله و حمید که یازده ساله بود.

گیورگی،درد سرت ندهم.همانطور که گفتم بزرگترها تصمیم به بازگشت گرفتند ولی انگار یادشان رفته بود که تمام پُل های پشت سرشان را خراب کرده اند.

طبق قانون ترک تابعیت ما اجازه بازگشت به ایران را نداشتیم.سفارت ایران در جمهوری آذربایجان و شهر بندری باکو قرار داشت.داخل سفارت همهمه ایی بر پا بود.همه از بزرگ و کوچک پرچم ایران در دست داشتیم.بعد از بیست و چهار ساعت تحسن سفیر اعلام کرد دولت ایران با بازگشت ما مخالف است و این موضوع باعث شد تا خانواده ها همچنان به تحسن خود ادامه دهند و بالاخره پای پلیس به میان آمد.

گیورگی،همان جا بود که برای بار اوّل دیدمت.پدر و مادرم از زمانی که به یاد داشتم از پلیس در ذهنم شخصیتی قابل اعتماد و دوست داشتنی ترسیم کرده بودند.آنقدر دوست داشتنی که پلیس شدن رویای کودکانه ام بود.

با اینکه همه افراد گاردِ نظامی اخمو و جدّی بودید امّا خشونتی در شما ندیدم.مخصوصاً خود تو!وقتی برای اوّلین بار با من چشم در چشم شدی ناخودآگاه گره ابروهایت از هم باز شد و لبخند زدی،چال خنده ات هنوز یادم هست.

یادت هست ؟ پدرم به نمایندگی از جمع اعلام کرد تا وقتی با خواسته آنها موافقت نشود دست به اعتصاب غذا می زنند .شما پریشان بودید و نمی دانستید چه کنید ؟ آن هم با جمعیت معترضی که بیشتر زن و بچّه بودیم .قطعاً اگر فقط مردها بودند آنها را دستگیر و روانه بازداشتگاه و زندان میکردید.

به نظرم تصمیم قشنگی گرفتید .قرار شد ما را به هتلی بندری منتقل کنید.مردها را کشان کشان بردید و زنها ترجیح دادند در آرامش به سمت ماشینهایی بروند که به نظر من شبیه آمبولانس مشکی بود.بچّه های بزرگتر به تقلید از پدرها در رفتن مقاومت کردند.پسرعمو حامد را که می بردند با خنده و شیطنت به من گفت:انیس بدو،فرار کن.نگاهی به دور و برم انداختم جایی برای فرار نبود.در همان گیر و دار متوجه تو شدم .داشتی به طرفم میآمدی.چشمم به پلّه های داخلی سفارت افتاد و بی هدف به سمت پلّه ها دویدم.

صدای خنده و تشویق پسرعموها و صد البته چهره آرام و خندان تو باعث شد تا موقعیت فرار و گریز بیشتر برایم حکم بازی داشته باشد.بی هدف این طرف و آن طرف میدویدم امّا دست آخر، انتهای راهروی طبقه دوّم گیر افتادم.

گیورگی یادت هست؟با مهربانی بغلم کردی.عطری آشنا حس کردم.کت و شلوارهای پدرم همیشه بوی عطر کرملین داشت.با خنده گفتم:عطر پدر منو دزدیدی؟ گره ایی به ابروهایت انداختی و گفتی:مو طلایی قشنگ،من پلیسم نه دزد! شاید پدرت عطر  منو دزدیده؟ امّا وقتی متوجّه اخم من شدی روی دستم بوسه زدی و گفتی:شوخی کردم.من و بابات از یه مغازه عطر خریدیم.

ما آخرین کسانی بودیم که از سفارت بیرون رفتیم.داخل ماشین که نشستیم دوباره با اشاره حامد با یک ضربه کلاه را از سرت انداختم و همراه عموزاده ها خندیدیم.آرام کلاه را از کف ماشین برداشتی و با پشت آستین کاپشن تمیزش کردی و روی سرم گذاشتی و گفتی اگر دوست داشتم می توانم گیورگی صدایت کنم.

در هتل هر کدام از خانواده ها به اتاقهایی در طبقات مختلف فرستاده شدیم و برای هر اتاق یک نگهبان گذاشتید . هر دوازده ساعت پستها عوض میشدند و تو یکی از نگهبانان اتاق ما بودی.بچّه ها منعی در آمد و شد نداشتیم امّا بزرگترها حق خروج از اتاقهایشان را نداشتند.

اعتصاب غذا شروع شد.کوچکترها هم به تقلید از بزرگترها در این اعتصاب شرکت کردیم امّا طاقت ما بچّه ها فقط و فقط تا صبح روز بعد بود.

صبح چشمهایم با شنیدن صدای گریه خواهرم باز شد.هنوز شیرخواره بود و به خاطر کم شدن شیر مادر بداخلاق و بهانه گیر شده بود.مونس کوچلو اعتصاب سرش نمیشد .پدرم از مادر خواست به خاطر مونس اعتصابش را بشکند امّا مادر قبول نکرد.دو تایی یواش یواش داشتند بی حوصله میشدند و گریه های مونس تمامی نداشت.

تصمیم گرفتم به اتاق عموجان بروم و کمک بخواهم.امّا  آنها در وضعیت بدتری بودند. ماه منیر که ناراحتی قلبی و آسم داشت در حال انتقال به بیمارستان بود.

حمید گفت:برگرد اتاق خودتون تا من یه چیزی واسه  خوردن پیدا کنم.با شنیدن این حرف ته دلم قرص شد.حمید حرفی نمیزد که از پس انجامش برنیاید.وقتی برگشتم، جلوی در اتاق تو را سینی به دست دیدم.توی سینی چند تا کیک و یک پاکت شیر گذاشته بودی،با بغض نگاهت کردم . همین که سینی را جلوی من گرفتی به احترام حالِ بد بزرگترهایمان طوری با پشت دست به آن ضربه زدم که سینی پخش زمین شد.

تقریباً نیم ساعت بعد حمید به اتاق مان آمد با یک پاکت شیر و کمی نان که زیر لباسش قایم کرده بود.با تعجب پرسیدم:اینارو از کجا آوردی؟حمید لبخندی زد و گفت:از آشپزخونه هتل دزدیدم.

شیری که حمید آورده بود خیلی زود تمام شد و چند ساعت بعد دوباره گریه های مونس شروع شد.مادرم سعی میکرد آرامش کند امّا مونس بهانه ی شیر داشت.

باز به سراغ حمید رفتم و از او خواستم دو نفری به آشپزخانه برویم تا من هم یاد بگیرم چطور یواشکی وارد آنجا شوم.حمید اوّل قبول نکرد ولی آنقدر اسرار کردم تا بالاخره راضی شد.آشپزخانه یک در توی حیاط پشتی داشت .وقتی رسیدیم یکی از کارگرها مشغول جا به جا کردن جعبه های سیب زمینی و پیاز بود.کمی صبر کردیم تا برود و یواشکی داخل آشپزخانه شدیم.روی یکی از میزها چندتا شیر پاکتی همراه چندتا کلوچه و دو تا سیب دیدیم.سریع آنها را برداشتیم و بیرون دویدیم.

دیگر عادت کرده بودم تا برای سیر کردن خودم و خواهرم روزی یکبار به سراغ آشپزخانه بروم.بزرگترها  بد حالتر شده بودند.مادرم آنقدر حالش وخیم شد که مجبور شدید  او را هم به بیمارستان منتقل کنید و دخترعمو کتایون برای نگهداری از مونس به اتاق ما آمد.کتایون برای همیشه و تا همیشه خواهر بزرگترم بود.درست مثل مونس که برای همیشه و تا همیشه خواهر کوچکترم بود.

گیورگی،به بودنت پشت در اتاقمان عادت کرده بودم و اعتصاب به قوّت خود باقی بود.بعد از ظهر یک روز سرد و ابری وقتی کتایون و مونس خواب بودند تصمیم گرفتم برای بازی به حیاط پشتی هتل بروم.وقت رفتنم تو در حال تعویض پست با نگهبانِ بعدی بودی . بی اعتنا به سمت حیاط دویدم و تقریباً یک ساعتی را توی حیاط سرگرم بازی بودم.وقت برگشتن ،فکر کردم بد نیست یک سری هم به آشپزخانه بزنم .همین که وارد آشپزخانه شدم صدای پایی شنیدم .از در فاصله داشتم اگر برمیگشتم حتماً دیده میشدم .آرام پشت یکی از یخچالها نشستم.از دیدن تو در آنجا تعجب کردم.یک ساعت پیش پستت را تحویل داده و رفته بودی!

رو به یکی از کارگرها گفتی:لطفاً امروز به جای کیک کنار پاکتهای شیر یک ساندویچ گوشت برای دختر موطلائی آماده کن.بچه چند روزه فقط کیک خورده.

در آن لحظه از شنیدن این حرفها عصبانی شدم و خونم به جوش آمد.از تو بازی خورده بودم.تازه فهمیدم این چند روز چطور توانسته بودم آنقدر راحت از آشپزخانه خوراکی و شیر بردارم و کسی هم متوجّه نشود.

کمی پشت یخچال منتظر ماندم تا بروی و بعد بدون اینکه به ساندویچ و شیر دست بزنم با بغض به اتاق مان برگشتم.نگهبان جایگزینت به محض دیدنم با لبخند سلام کرد ولی من با عصبانیت و در حالی که با صدای بلند گریه میکردم گفتم:دیونه ی عوضی،از جلو چشمم گم شو. همانطور عصبانی داخل اتاق شدم و با تمام توانم در اتاق را محکم به هم کوبیدم .

گیورگی،درست یادم نیست آن شب توی اتاق چه اتّفاقاتی افتاد.از اوضاعی که داشتیم خسته شده بودم.از دست بزرگترها عصبانی بودم.دیگر تحمّل آن اوضاع را نداشتم.بعد از دیدنت در آشپزخانه احساس حقارت میکردم.با خودم عهد کردم دیگر پا به آشپزخانه نگذارم.

آن شب با بغضی که در گلو داشتم خیلی زود خوابم برد.صبح طبق معمول با صدای گریه مونس بیدار شدم.کتایون دیگر نمی توانست آرامش کند.

مونس با صدای بلند و کتایون و من هم آرام و بی صدا شروع به گریه کردیم.بلاتکلیفی وحشتناکی بود.برای لحظاتی تلخ و نفس گیر حس کردم پدرم مُرد.

تمام بدنم از ترس میلرزید . درست در همان لحظه صدای در اتاق را شنیدم.همانطور گریان به سمت در رفتم.از دیدنت پشت در با آن قیافه شاد و خندان تعجب کردم! کمی کراواتت را مرتب کردی پا کوبیدی و سلام نظامی دادی.حامل نامه ایی از سفارت بودی . دولت ایران با درخواست ما موافقت کرده بود.

در آن لحظات با تمام وجودم شادی و خوشحالیت را حس کردم.انگار درست به اندازه ی پدرم که داشت روانه بیمارستان میشد خوشحال بودی.چقدر مرا دور سرت چرخاندی و بلند بلند خندیدی.آن روز چال خنده ات تبدیل به چاله شده بود.وقتی برای آخرین بار مرا محکم توی بغلت فشار دادی باز هم بوی عطر پدرم را داشتی.

گیورگی،سالها از این اتفاق گذشته و من در خیالم بارها و بارها نشان لیاقت و شجاعت و مهربانی به گردنت انداخته ام.نمیدانم این روزها چرا همه چیز عوض شده ؟ پلیس شدن در رویای کودکان امروزی رنگ باخته و بیشتر دوست دارند دزد باشند. نمیدانم از کی و چرا؟ ولی خیلی وقت است پلیس شهرمان محافظ دزدها شده.میگویند مصلحت است، کر و کور و لال بمانید .اگر اعتراض کنیم خبری از هتل نیست!

بگذریم،ترجیح میدهم این بحث را دیگر ادامه ندهم.میترسم اگر بیشتر بنویسم نامه ام هیچوقت خوانده نشود.

راستی گیورگی یادم رفت بگویم .امروز که برایت نامه مینویسم عموجان،ماه منیر،کتایون و مونس دیگر کنارمان نیستند.اگر کنار آنهایی مراقبشان باش و اگر هنوز برقراری،برایت آرزوی بهترینها را دارم.

دلتنگ مهربانیت،دخترک مو طلایی

پائیز1402               

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ایی به دوست داشتنی ترین پلیس کودکی ام

  1. خیلی قشنگ و بااحساس بود.🥲