نامه‌ای به همکار سابقم؛ سروان دوست نداشتنی

158
3

نویسنده: امیرحسین صادقی

گیرنده: مجید رحمانی‌فر

تاریخ: ۰۲/۱۰/۱۴۰۲

سلام جناب سروان،

امروز سی‌ودومین روزی است که خدمت به اصطلاح مقدس سربازی را به اتمام رسانده‌ام. هرکس نداند، شما به خوبی می‌دانید که من، بیست‌ویک ماه، بدون کم و کسر، سرباز بوده‌ام و بخشی از این بیست‌ویک ماه را در رکاب شما گذرانده‌ام.

از تعارفات بگذریم؛ چون نه دلتنگتان هستم، نه علاقه‌ای به دوباره دیدنتان دارم و نه دیگر مناسبات اداری و نظامی، مرا مجبور می‌کنند که به شما احترام بگذارم. آن‌چه باعث شد این کاغذهای سفید را با هدف ارسال برای شما، سیاه کنم، تنها یک چیز بود؛ تطهیرکردن خودم با خارج کردن کلمات از دالان‌های نم‌گرفته‌ی روانم.

مجید جان، اگرچه شاید وقتی این نامه را بخوانی و ببینی تو را با نام کوچک خطاب قرار داده‌ام، از کوره در بروی، اما مجید، تو نتوانستی برای خودت احترام به دست بیاوری. گفتن من تو را می‌بخشم، برای من، اگر منظور از تو، واقعا تو باشد، هنوز سخت است و این در حالی است که من، آدم سنگدلی نیستم. مگر انسانی که دست به قلم شده است و برای تطهیر روح خویش نامه می‌نویسد، چقدر می‌تواند سنگدل باشد؟

به یادداری یک روز به من گفتی که از کتاب متنفری؟ و من را به اصطلاح ممنوع‌الکتاب کردی؟ از همان روز بود که مسیر ما از هم‌جدا شد. از همان روز بود که عطایت را به لقایت بخشیدم. از همان روز بود که دانستم ‌تو، بیش از این‌که یک سروان باشی، یک نمونه‌ی موردی برای مطالعات بالینی روانشانسی هستی. آخر مگر نمی‌دانی؟ من که بیست و یک ماه، هرروز اتاق تو و همکارانت را جارو می‌زدم و طی می‌کشیدم و هر روز انواع و اقسام بارهای سنگین را از ماشین‌ها به انبارها و بالعکس، جابه‌جا می‌کردم، کارشناسی ارشد رشته‌ی روانشناسی را دارم.

مجید، یادت هست یک روز آن پسرک بی‌خاصیت، سرباز مرادی را زیر یک میز فرو کردی و بعد از بالا دادن پیراهنش، روی بدن برهنه‌اش، با ماژیک سیاه، نقاشی کشیدی و خنده سر دادی؟ و جالب این‌که آن پسرک هم می‌خندید چون با سکوت و رضا، می‌توانست با اجازه‌ی تو، نیم ساعت زودتر از آن جهنم خلاص شود. می‌دانی در روانشناسی به شما چه می‌گویند؟ به تو می‌گویند دگرآزار و به او می‌گویند خودآزار.

یادت هست هر روز برای رفتن به خانه، اجازه‌ی همه‌ی سربازها به یک حرکت سر تو وابسته بود و چقدر آن را از همه دریغ می‌کردی و چقدر با آزار دادن ما، خوشحال می‌شدی؟ مگر می‌شود یادت نباشد که یک‌مرتبه به خاطر گمشدن قاشقی از سر سفره‌ای که تو و همکارانت از آن ارتزاق کرده بودید، من و سایر سربازانی که تنها نقش خادمانتان را داشتیم، برای ساعت‌ها، اجازه‌ی خروج نداشتیم؟ مگر‌می‌شود آن مرتبه که به خاطر استشمام کردن، پس از پنج ساعت جابه‌جایی بارهای سنگین در تابستان، به من اجازه‌ی خروج ندادی را فراموش کرده باشی؟ البته که می‌شود. هرچه باشد، تو سیاه‌تر از آنی که این اعمال تاریک بتوانند لکه‌ی ننگی بر روح وجودت باشند.

یادت هست یک روز به تو گفتم من را از این‌جا منتقل کن تا دیگر سربازت نباشم و تو گفتی به کجا؟ یادت هست هست پاسخم چه بود؟ آری، گفتم هرجهنمی به جز این‌جا.

 مجید، من تو را نمی‌بخشم. آری، نمی‌بخشم، اما تو را بد نمی‌دانم. از حق نگذریم، تو با آن چشم‌های گرد و مشکی و آن لب‌های برجسته و ابروهای کشیده، یک مرد شرقی و زیبا هستی. اعتماد به نفست و این که فکر می‌کنی می‌توانی هرکاری را انجام دهی، برایم قابل تحسین است و با این‌حال تو را یک احمق می‌دانم؛ یک احمق قربانی جامعه‌ی فاسد. تو تنها پول را می‌فهمی و هیچ از انسانیت و رفاقت سر در نمی‌آوری. البته که سر در می‌آوری اما فقط وقتی که برایت سود داشته باشد. آری من می‌دانم با فلان سرباز، دوستی می‌کردی چون پدرش صافکار ماهری بود یا با فلان سرباز، رفیق گرمابه و گلستان شدی چون در داروخانه ‌کار می‌کرد. این‌ها اما همه بی‌ربط است. در هر حال تو هم یک محصول نهایی از یک جامعه‌ی پول‌پرست هستی.

مجید جان، یک چیز را اما نمی‌خواهم ناگفته بگذارم. یک روز را به یاد داری که یکی از همکارانت، در طبقه‌ی فوقانی آپارتمان محل زندگی‌ات، خودش را حلق‌آویز کرده بود؟ چقدر غمگین بودی. چقدر انسان بودی. آن روز انسانیت را در چشمانت دیدم و چقدر بی‌رمق بود و هنوز می‌جنگید برای وجود داشتن. یک روز دیگر هم بود. روزی که یکی از همکارانت، همان مرد جنوبی خون‌گرم، با شکم‌جلوآمده، برای رفع مشکلی من باب یافتن مسکن، نزد تو آمد و تو به او کمک کردی. طی دوازده ماه خدمت کردن در کنار تو، دو مرتبه انسانیت را پشت آن ریش‌های پرپشتت دیدم و کاش بیش از این، انسانیت در تو وجود داشت.

وقتی در حال نوشتن هستم، حاطرات مربوط به تو، مدام به مغزم هجوم می‌آورند و به یاد می‌آورم که چگونه خودت بیرون می‌رفتی و سیگار می‌کشیدی ، اما منتظر بودی تا بتوانی مچ یکی از سربازان سیگاری را بگیری و عذابشان بدهی. به یاد می‌آورم که چگونه سربازانی را که هرکدام‌شان بیست و اندی سال داشتند و هرکدام‌شان برای خودشان شخصیتی مورد احترام بودند، در مقابل دیگر همکارانت به سخره می‌گرفتی. همه را به یاد دارم. گویا نبردی تن به تن بین این خاطرات در می‌گیرد برای جاری شدن روی کاغد، از طریق دست؛ خاطراتی که فقط سیاه‌اند و تلخ.

به تدریج تو را فراموش خواهم‌کرد. مجید جان، تو بی‌ارزش‌تر از آن هستی که بر دیوار ذهنم، صاحب تابلویی باشی که چهره‌ات بر آن نقش بسته باشد. به خودم قول می‌دهم، تو را چنان فراموش خواهم‌کرد که اگر در خیابان ببینمت، باز نشناسمت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 دیدگاه برای “نامه‌ای به همکار سابقم؛ سروان دوست نداشتنی

  1. لذت بردم از نامه زیبای شما

  2. خیلی زیبا احساسات و افکارتون رو بروز دادید. احسنت. امیدوارم فراموشش کنید…

  3. خیلی متاثر شدم از نامه‌تون.