نامه ای به پدربزرگم

127
0

نویسنده :آمنه نوری

سلام پدربزرگ جان خوبی؟حالت چطور هست؟در کجای این دنیای پهناوری؟جسمت را نمی گویم, چون می دانم زیر خروارها خاک مدفون شده است.روح و جانت را می پرسم درکجای این عالم هستی شناور است؟روح جان من در نبودت آوره و بی وطن است.آرامش ندارم,غبطه میخورم بحال کسانی که هیچ غمی ندارندو دنیای آرامشان را هیچ نسیمی بهم نمیزند. حسودیم میشود برای آن کسانی که پدربزرگشان در کنارشان است. دیشب خوابت را دیدم ,همانند گذشته ها صدایم زدی اما این بار با صدای بلند داد زدی.از خواب پریدم به اطراف نگاه کردم ,شاید ببینمت اما نبودی. گرمی دستانت را در دستانم احساس کردم,کف دستهایم گرم بود,گویی دستانم در دستانت بود. دم غروب هم احساست کردم .بخاطر همین زودتر از هر شب رفتم بخوابم,این روزها بیشتر از همیشه دلم هوایت رامیکند. گاهی منتظرم در بازشود و با یک عالمه,پفک نمکی,نوشمک,لواشک و…بطرفم بیایی و پیشانی ام را ببوسی و به من بگویی:دختر قشنگم برو و کاسه رنگیهایتان را بیاور تا سهم همه را,از همدیگر سوا کنم.من هم رقصان رقصان موهایم را در هوا به احتزاز در آورم,و بطرف آشپزخانه بروم و کاسه رنگی های قرمز و سبز و زرد و نارنجی و….. را بیاورم و سهم خودم را بگیرم و از خوردنش لذت ببرم.

آه پدربزرگ جان یادت هست وقتی کفشهایم را ترمییم میکردی؟انگشتانت زخم میشد و من میبوسیدمش و برایت ماساژ میدادم ,شما میگفتید:دستهایم را ماساژ دادی خوب شد و دردی احساس نمیکنم ,دستان دخترکم شفا بخش هست.من میخواهم دوباره آن روزهای بی دغدغه ام تکرار شود.این روزها دلم خیلی هوایت رامیکند.دلم میخواهد به خانه ,که بر میگردم بروم توی اتاقم چراغ را خاموش کنم وبا چشمان بازدراز بکشم و به سقف که در تاریکی دیده نمیشود,زل بزنم.در رویاهایم مانند:کودکیم همراهت بازی کنم.دلم برای نگاههای مهربانت تنگ شده است.سعی میکنم هر طور شده بخوابم.شبی نیست که بخواهم و خوابت را نبینم.دیشب هم همینطوری شد که خوابت رادیدم.اما نمیدانم چرا سرم داد زدی.من که چیز زیادی  نخواستم فقط خواستم بیایم پیشت.باور کن هر کاری میکنم نمیشود.بخاطر همین از خودت میخواهم بیایی و مرا با خود ببری.دلواپسم.دست خودم نیست ,اگر آن دنیا دخترکی دیگر را بجای من ناز و نوازش بدهی و همبازی او شوی,من چکار کنم؟ من در این دنیا هیچ کسی را جایگزینتان نکردم.پس پدربزرگ جان شما هم همین کار را بکنید تا من برسم.راستی حالا که سرم داد زدی نکند دیگر دوستم نداری,و نوه ی دیگری پیدا کردی و دلت برایم تنگ نشود؟

نکند دیگر دوستم نداشته باشی ؟…‌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *