نامه‌ای به عزیز مهربونم

99
0

نویسنده: شیرین استدآبادی

عزیزِمهربونم.

راستش هیچوقت فکرش رو نمیکردم که از پیشم بری و من بشینم و بخوام ازت بنویسم تا دلتنگ یهام رو رفع کنم، اما خب همیشه زندگی طبق خواسته ما پیش نمیره و خواه ناخواه با اتفاق های خوب و بد سوپرایز میشیم…

اما رفتن تو عزیزِجونم فراتر از همه اتفاق های بد بود و هنوزم هست، یاد روزهایی میوفتم که میومدم پیشت و خودم رو لوس میکردم و با اوقات تلخی مینشستم یه گوشه و تو میگفتی: وا مادر چته؟ پس سلامت کو؟ 

من میومدم بغلت میکردم میگفتم: عزیز حوصله ندارم یه چایی میریزی بخوریم ؟

اون موقع قدرِ  اون چایی رو نمیدونستم و نمیفهمیدم که دیگه هیچ چایی، چایی که تو بریزی نمیشه. ..

موقع هایی که با اون دستای قشنگ و چروکیده ات برام غذاهای رنگارنگی میپختی که هیچوقت مثلش و ندیدم …

خاطره هایی که من ازت دارم تمومی نداره عزیزِمهربونم که با یادآوریشون باعث میشه بیشتر از قبل دلم برات پَر بکشه…

همیشه دوست داشتی ازدواج من رو ببینی، اما خب نشد و حسرتش هم به دل من و هم به دل مهربون خودت موند …

البته میدونم که تو از اون بالا همیشه نگاهت به من هست و یه جورایی هوام رو هم داری…

همیشه اذیتت میکردم و میگفتم:عزیز؟ من بعدها که ازدواج کردم باید بغل اسم همسرم یه جون بندازی بعد صداش کنیا… 

و تو میگفتی: وا مادر این حرفا چیه، زشته مثلا اگه اسمش محمد باشه میگم محمدآقا، رضا باشه میگم آقارضا و … 

منم میگفتم: نه اصلا تا وقتی نگی جون قضیه کلا کنسله و میخندیدم و توهم میخندیدی میگفتی دختر زشته خب.

فکرکنم بهت نگفته بودم وقتی میخندیدی خیلی قشنگ میشدی، وقتی اون گونه های برجسته سُرخِت میرفت بالا، خیلی مهربون تر میشدی …

اصلا این که هیچی، من خیلی حرفایی داشتم که هنوز بهت نزده بودم و تو رفتی…

اصلا چرا انقدر برای رفتن عجله داشتی ؟

من هنوزم بعد رفتنت زیارت عاشورا رو میخونم اما تو دیگه نیستی که گوش بدی و باهام زمزمه کنی و بگی مادر یکم بلندتر بخون …

اشکالی نداره عزیزِمهربونم …

همه آدم ها یه روزی میرن، اما ای کاش که برای رفع دلتنگی یه روزی چاره ای پیدا بشه …

روحت قرین رحمت الهی،عزیزِمهربونم  ️

فرستنده: شیرین

گیرنده: مادربزرگ

تاریخ نگارش: ۱۸ آبان 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *