نامه‌ای به کودک درونم

153
0

نویسنده: راحیل زارعی

روبروی دکتر نشسته ای.دکتر با دیدن جواب آزمایش ها ناامیدانه سرش را تکان می دهد و میگوید چرا

اینقدر دیر مراجعه کردی؟کاری نمی شود کرد بعید به نظر می رسد شیمی درمانی هم پاسخ دهد.

تو بدون هیچ احساسی بدون کوچکترین واکنشی به عکس پشت سردکترکه عکس زنی است که دستانش

را به نشانه سکوت بر لبانش گرفته خیره شده ای .حرفی نمی زنی

حالا که سایه مرگ را بر بالای سرت می بینم میخواهم برایت نامه ای بنویسم و اعتراف کنم . یک

اعتراف وحشتناک

فرستنده :والد درونم

گیرنده : کودک درونم

تاریخ :دی ماه 1402

مرا ببخش به خاطر روزی که میخواستی کنسرت  یکی از خوانندگان پاپ مورد علاقه ات بروی.میخواستی لباس رنگی شاد بپوشی می خواستی دست بزنی و شادی کنی. همراهی کنی و من به تو گفتم بهتر است به جای کنسرت رفتن یک کار مفید انجام دهی و پولت را هدر ندهی .

مرا ببخش به خاطر روزی که  دوست داشتی بعد از مدت ها فقط یک غذای جدید را امتحان کنی و من با حالت وسواس گونه ای مانعت شدم و نگذاشتم که غذای جدید را امتحان کنی و گفتم مبادا که بخوری مریض می شوی.

مرا ببخش به خاطر روزی که می خواستی در جلسه شب شعر شرکت کنی و من به تو گفتم شعر و شاعری به درد نمی خورد.بهتر است به جای این کاردنبال یک کاری باشی که در آن پول فراوان باشد.

مرا ببخش به خاطر یک روز برفی که دوست داشتی بیرون بروی. روی برف ها غلت بخوری.آدم برفی درست کنی. برف بازی کنی و من به تو گفتم اگر بیرون بروی و سرما بخوری چه کسی از تو مراقبت می کند؟

مرا ببخش به خاطر روزی که میخواستی مثل بقیه در دریا شنا و آب بازی کنی و من به تو گفتم دست از این کارهای سبکسرانه بردار.بهتر است کنار دریا بنشینی و بقیه را نگاه کنی.

مرا ببخش به خاطر روزی که می خواستی آهنگ شاد گوش کنی  و برقصی و من به تو گفتم دست از این حرکات جلف بردار.

مرا ببخش به خاطر روزی که به کویر مصر رفته بودی. دوست داشتی از تپه های شنی بالا بروی و از آن بالا لیز بخوری و جیغ بزنی و من به تو گفتم خجالت بکش سن و سالت از این کارها گذشته است.

مرا ببخش به خاطر روزی که پسری که دوستت داشت از تو تقاضای بیرون رفتن کرد و تو دوست داشتی بروی و من مانعت شدم و باعث جداییت شدم.

مرا ببخش به خاطر روزی که دوست داشتی شال رنگی شاد بپوشی و من که نگران حرف مردم بودم نگذاشتم که بپوشی و تو شال مشکی ات را بر سر کردی.

مرا ببخش به خاطر روزی که دوست داشتی با همکلاسی هایت به کافی شاپ بروی و خوش باشی .من به تو اجازه ندادم.

مرا ببخش به خاطر روزی که پسری از پشت شیشه اتوبوس به نشانه علاقه برایت دست تکان داد  و تو دوست داشتی که جواب بدهی و من به تو اجازه ندادم . به تو گفتم چرا باید به یک غریبه لبخند بزنی؟

مرا ببخش به خاطر  یک روز پاییزی که دوست داشتی روی برگ های زرد راه بروی و خش خش آنها را بشنوی و من به تو گفتم که کفش هایت را تازه خریده ای  خاکی و خراب می شود.

 مرا ببخش به خاطر روزی که پسری که در صندلی جلو تو نشسته بود و وقتی اتوبوس نگه داشت برای خودش و برای تو بستنی خرید  و به تو تعارف کرد ومن اجازه ندادم که قبول کنی در حالی  که  تو دوست داشتی بستنی بخوری.

 مرا ببخش به خاطر روزی که در تور کاشان دوست داشتی مثل بقیه دخترها وسط اتوبوس برقصی و من به تو اجازه ندادم.

مرا ببخش به خاطر روزی که دوست داشتی در مسیر شمال سرت را از شیشه درآوری و جیغ بزنی و خودت را تخلیه کنی  و من اجازه ندادم.

مرا ببخش به خاطر روزی که در کوه بودی و پسری می خواست دستت را بگیرد و کمکت کند و من مانع شدم و تو زمین خوردی و زخمی شدی و همه خندیدند.

مرا ببخش به خاطر روزی که ….

من با امر و نهی ها یم  بارها سرکوبت کردم تا جایی که دیگر هیچ چیز خوشحالت نمی کند.

هیچ چیز لبخند به لبانت نمی آورد.

در یک هیچ بزرگ به سر می بری و من مسبب آن هستم. من والد سختگیری بودم.

من از تو یک انسان بی احساس بدون شور و شوق زندگی ، دلسرد، ناامید ، افسرده و غمگین ساختم.

نزدیک شدن مرگ را احساس می کنم و من حالا نمیدانم در این وقت کمی که  باقی مانده چگونه میتوانم

تو، کودک درونم را زنده کنم.

کودکی که نمی خندد. نمی دود .نمی خواند .حرف نمی زند. شادی نمی کند .به لبخند نه آشنا و نه غریبه

ها پاسخی نمی دهد. نگاهش سرد و بی روح است و چهره اش مثل سنگ شده است.

من به تو اجازه ندادم که به زندگی لبخند بزنی.شاد باشی و از زندگی لذت ببری

کودک درونم  مرا ببخش …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *