نامه ای به کودک درونم

149
13

نویسنده: زهرا نوروزی

به نام خدا

به وقتِ دهمین روزِ دی ماهِ هزاروچهارصدودو

سلام عزیزِ فراموش شده ی من

میدونم که شاید دلت نخواد تا مدتها نامه ای که برات میفرستم و بخونی و برای این اتفاق شرمنده ام.

خیلی فکر کردم که کجا اولین بار ازم دلخور شدی و کم کم فاصله گرفتی اما انقدر درگیر بزرگ شدنم بودم که یادم رفت آخرین بار حضورت کنار من کی بود، چه برسه به اینکه اولین بار و به خاطر بیارم.

شاید اولین قهرت اون روزی بود که دلت جاسوئیچی صورتی و میخواست و چندین بار بهم گفتی بخرمش ولی چون کلاس زبانم دیر شده بود و بدون توجه به حرفات فقط دوئیدم تا دیر نرسم.

اون شب که از تاریکی اتاق خیلی ترسیده بودی و دوست داشتی شبخواب و روشن کنم ولی چون خسته بودم باعث شد اون شب و با ترس بخوابی.

یادته تو راه شمال بودیم و همه رفته بودن عکس بگیرن ولی چون با همسفر ها قهر کرده بودم تو هم مجبور بودی کنارم بشینی و دوتا دستات و سرت رو به اینه ی ماشین بچسبونی و با حسرت به خنده هاشون نگاه کنی.

راستی هنوزم برف و دوست داری؟

یادته یه سالی بهمن ماه انقدر برف بارید که نمیتونستیم حرکت کنیم؟ بهت قول دادم بعدازظهر بریم بازی ولی انقدر خسته ی درس بودم که خوابم برد. دیگه هیچ سالی مثل اون سال برف نبارید.

شب تولدمون که رفته بودیم کیک بخریم که کل روز منتظر بودی بریم و صورتی ترین کیک و انتخاب کنی ولی چون مثلا بزرگ شده بودم اون کیک سفیدی که خیلی ساده بود و برداشتم.

یادمه چقدر گریه کردی و دستامو  سفت گرفته بودی تا رنگ کیک و عوض کنم.

خونه قبلیمونو یادته؟ یه حیاط بزرگ داشت؟ چقدر دوچرخه بازی کردنِ اونجا رو دوست داشتی

و هربار که وارد حیاط شدیم تصمیمم این بود که رو صندلی بشینم و کتاب بخونم، از اون خونه رفتیم و تو دوچرخه بازی نکردی.

ببخشید اگه دلت میخواست شب یلدا بری خونه ی مامانجون ولی چون من حوصله نداشتم نرفتیم.

میدونی یه جاهایی من زورم نرسید که جلوی ورژن بزرگ شده ی خودم و بگیرم.

نمیدونستم انقدر میتونه قوی باشه که تو رو ازم جدا کنه. دقیقا نمیدونم کی لباساتو جمع کردی و از پیشم رفتی.

فکر کنم اون لحظه ای که با آستینت اشکاتو پاک کردی و چمدون بچگی هامو میبستی، منتظر بودی بیام از دلت در بیارم ولی بزرگ شدن انقدر عجیبه که من خود واقعیمو هم گم کرده بودم.

شاید اگه بخوام از مشکلاتم برات بگم ، هیچکدوم و نپذیری و سرم داد بکشی اما بدون من تمام روزای خوبم و کنار تو داشتم.

همه ی پیشنهادای بچگونه ی تو برام خیلی لذت بخش بود. مثلا یادته تو زمستون اصرار کردی بستنی بخوریم؟ و من با گریه و سماجت بستنی و به دست اوردم.

یا وقتی همه خواب بودن بادکنک و باد کردم و ترکوندمش همه از خواب بیدار شدن و من و تو فقط میخندیدیم.

یادته بهم گفتی یواشکی کل شکلاتای روی میز و توی کیف مدرسه ام خالی کنم و با خودم ببرم مدرسه؟ درسته لو رفتیم ولی اون لحظه ی اجرای سرقت شکلات برام تکرارنشدنیه.

اون روزی که توی گرمای تابستون تصمیم گرفتیم با تیپ متفاوت ظاهر بشیم و لباس بافت بپوشیم خیلی خندم میگیره. با اینکه وسطا گرممون شد و لباس و عوض کردیم ولی اون عملی شدنِ خواستمون قشنگ بود.

وقتایی که بدون اجازه رژلب مامان و برمیداشتیم و کل صورتمونو نقاشی میکردیم.

میبینی یادم نرفته…

فقط بزرگ شدن علاوه بر اینکه دست خودت نیست، ادامه دادنش خیلی سخته.

باید با اتفاقایی روبه رو بشی که میخوان شکستت بدن اما ادای قوی بودن در میاری و خب بزرگ شدن زورش خیلی زیاده بالاخره یه جایی میوفتی.

نگم برات از تصمیم بلند شدن و دوباره شروع کردن که شاید با شنیدنش بپری بغلم و بزنی زیر گریه.

من درگیر بزرگ شدنه خودم بودم و رفیق بچگی هام و گم کردم. لطفا برگرد و همه ی نادید گرفتام و ببخش.

دوستت دارم بچه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 دیدگاه برای “نامه ای به کودک درونم

  1. بسیارزیبا بود .

  2. بسیار متن زیبایی بود ،روان ودلنشینننن

  3. مثل خودت با حس وپرانرژی نوشتی عزیزدل مامان❤🥰

  4. خیلی هم قشنگ
    واقعا حرف دل بود،دقیق دقیق

  5. قشنگ تر از هر متنی که یک آدم میتونه بخونه 🫠♥️🤌

  6. مثل همیشه دستات قشنگ و پر احساس نوشتن بهترینی💎💫🫀😍

  7. مثل همیشه پرمحتوا و دلنشین نوشتی عزیز دلم🥰🥰
    ان شاءالله شاهد موفقیت های روزافزونت باشم عشق خاله❤️❤️

  8. مثل همیشه پرمحتوا و دلنشین نوشتی عزیز دلم🥰
    ان شاءالله شاهد موفقیت های روزافزونت باشم عشق خاله❤️❤️

  9. مثل همیشه پرمحتوا و دلنشین نوشتی عزیز دلم 🥰
    ان شاءالله شاهد موفقیت های روزافزونت باشم عشق خاله❤️❤️

  10. خیلی eقشنگ بود😥😥😥💝💝💝

  11. بزرگ شدن علاوه بر اینکه دست خودت نیست ادامه دادنش سخته😢😢😢