نامه‌ای به معشوقم

119
1

 نویسنده:پریسا خاوری نژاد

سلام عزیزم ؛

امروز هفتم آبان است. ساعت بیقراری میکند و دلم را تاب و تحملی نیست برای دیدن و به آغوش کشیدنت.

نمیدانم چگونه این روزهای محزون و شبهای کشدار را به صبح می رسانم

با این حال میدانم قلبم در امن‌ترین نقطه از این دنیای بزرگ قرار دارد

و تو میدانی یک‌ مرد ورایِ جسمش چگونه باید قلب یک زن را احاطه کند و محافظ و نگاهبان آن‌ باشد

زنی که خود را بدان گونه ای سپرد که حتی ماهیان دریا اینچنین خود را به آب نمیسپارند.

کمی بی حوصله و دلگیرم و فکر میکنم این از خاصیت پاییز است که مچاله ام میکند .مدام دلم میخواد سیگار بکشم اما در آخرین ملاقاتم با دکتر به من هشدار داده که سیگار را ترک کنم.چگونه میتوانم از دلتنگی های پاییز بدون سیگار عبور کنم؟

انگار در کابوسی گیر افتاده‌ام و در آن، از هر سو مرا

میکشند و نمیتوانم خود را بیدار کنم.

از طرفی به کارهایی که باید تمامشان کنم فکر میکنم و آن مثل خوره مغزم را میجَود.اکثر آنها را تا نیمه رها کرده ام باید سفارشات مشتری ها را زودتر به دستشان برسانم،بعد از آن روز که در مورد استقلال مالی با هم‌ حرف زدیم  تلاشم‌ را بیشتر کرده ام و دارد نتیجه میدهد.

امروز باید سعی کنم از خانه خارج شوم تا کمی از گرمای بی جان ِ امروز به تنم‌ بنشیند و از سستی ام بکاهد بلکه خونم به جریان بیفتد.

میدانی چند سال گذشته است؟

حساب روز و ماهش را دارم اما دیگر فکر نمیکنم.تنها چیزی که تمام وجودم را غرق میکند سودای توست

سودای همراه بودن  با مردی که از تبار مردانگی ست

 و مردانگی چیست؟

رودخانه ای همیشه جاری در دامان زن،

رودخانه ای خروشان و متلاطم که از پای درختان سرو و صنوبر عبور میکند و طراواتی به جانشان میبخشد.

وقتی که تاریک و غبار آلود میشوم دستی از تو بر چینهای بهم پیوسته و  خسته ام کافیست تا آن را بزداید

چقدر زاینده بوده ای ،زلال و بی غش.

به همین خاطر است که لحظه ای فکرت رهایم نمیکند

گویی حفره ی سرم مکانی برای نگاهداری توست

تو را با خود حمل میکنم اما احساس ضعف و خستگی نمیکنم . در درون من به سبُکیِ پَر ،پرسه میزنی.

من و تو دوریم،اما این دوری میارزد به صدهزار نزدیکی های دگران.

من و تو در این دوری ، بزرگ‌ شدیم.در هم رشد کردیم و تنومند شدیم.

این درخت، سترگ است و پهناور ..

گاهی ریزش برگهایش را به نظاره مینشینم اما آنچه اهمیت دارد ریشه است

ما باید در ویرانی هم ،حافظ ریشه هایمان باشیم عزیزم

حرفهایم را کوتاه میکنم.میدانم با خواندن این نامه ،لبخند در کنج لبت مینشیند و بوسه ای را برایم حواله میدهی

 امید به دیدار چشمانت را دارم

بی کم و کاست دوستت دارم با تمام نواقصی که وجود دارد

هفتم آبان هزار و چهارصد و دو

فرستنده:ماهور

گیرنده:آریا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به معشوقم

  1. زیبا و پر احساس و با مغز
    ممنون از شما