نامه‌ای به مادرم

107
1

نویسنده: زهرا محمودی

از طرف دخترت

شهریور 1398

مامان، سرکوچه‌ی قدیمی یک فروشگاه “هفت” باز شده است. از جلو فروشگاه رد می شوم اما جرئت ندارم توی کوچه بروم. از دیدن خانه‌ی قدیمی مهجور دلم می‌گیرد. بعد از بیست سال هیچ تغییری نکرده. یادت هست اولین روزی که به آنجا اسباب‌کشی کردیم؟ گفتی: کاش پولمون رو پس بده ازاینجا بریم؟

از بس همسایه‌ها شلوغ می‌کردند. از بس بی‌فرهنگ بودند. از هر خانه بیست‌تا بچه می‌آمد بیرون. درست جلوی خانه ما گل‌کوچک بازی می‌کردند. صدبار توپ را به در می‌کوبیدند. بعد مادرهاشان یکی‌یکی اسم بچه‌هایشان را بلند صدا می‌زدند تا برای ناهار یا شام به خانه بروند. بچه‌ها انگارنه‌انگار. دوباره و دوباره مادرها نام بچه‌ها را فریاد می‌زدند. گاهی درست سر ظهر. تو اهل خوابِ قیلوله نبودی. یادم نمی‌آید خوابیده باشی؛ اما حوصله‌ی این‌همه سروصدا را هم نداشتی. حرص می‌خوردی و حرف نمی‌زدی.

از سر کوچه رد می‌شوم؛ “هفت” با اسم و یاد تو قاتى می‌شود. مامان، انگار مرضی روانی دارم. در ذهنم هر خاطره به خاطره‌ی دیگر وصل می‌شود؛ خاطره‌ی جدید دوباره به خاطره‌ی دیگر. سرانجام به خاطره‌ا‌ی دردناک می‌رسم؛ خاطره‌ای که سال‌ها در بخشی از وجودم منتظر نشسته تا احضار شود؛ بیاید و مرا آزار دهد. مخصوصاً هر خاطره‌ای که مربوط به توست.

دیروز از سر کوچه‌مان رد شدم، یادم افتاد موقع خرید، من مدام غر می‌زدم. حالا به این مردم نگاه می‌کنم و به خودم می‌گویم: مگر مهم بود نظر آدم‌ها. وقتی الان برایم مهم نیست؛ چرا آن‌وقت‌ها این‌قدر اهمیت می‌دادم به نظر مردم! اکنون فقط نظر تو برایم مهم است. شاید خنده‌دار باشد؛ حس می‌کنم همه‌چیز را می‌بینی و درک می‌کنی. گاهی صدایت را می‌شنوم. نه به شیوه‌ی عادی. توضیحش سخت است؛ اما اتفاق می‌افتد. و اگر خودم را زیاد سرزنش کنم بازهم گله می‌کنی. می‌گویی: مهم نیست مادر. فراموش کن.

ولی برای من مهم است. خودم را با یادآوری خاطراتِ تلخ، زجر می‌دهم: روزی رفته بودیم فروشگاه “کوروش”. یادت هست؟ راه را بند آورده بودی. از پله‌برقی می‌ترسیدی. تا آخر عمرت حاضر نشدی روی پله‌برقی بروی. از دستت عصبانی شدم. مجبورت کردم سوار شوی. نمی‌توانستی تعادلت را حفظ کنی. آن روز سرت داد کشیدم. مردمی که عجله داشتند، ایستادند. با سرزنش نگاهم کردند. گفتند مهم نیست. گفتند صبر می‌کنند. آن‌ها بیشتر از من به روح و روان تو اهمیت می‌دادند. اگر آن روز کسی می‌گفت بابت از دست دادن تو چقدر ناراحت خواهم شد؛ باور نمی‌کردم. فکر می‌کردم همیشه هستی. آخر، همیشه بودی. از روز اول. حتی وقتی مریض شدی و احتمال مُردنت بود، بازهم ماندی. بودی. همیشه بودی؛ اما بالاخره، روزی آمد که نبودی. رفتی. برای همیشه رفتی. ابتدا باورم نشد. مثل خبر مرگِ هر کسِ دیگری بود. رفتم برای خودم سیاه خریدم. مثل هر خرید دیگری. همان شب، بعد از مراسم مختصر، به خانه رفتم. گفتند نرو. تنها نمان. گوش نکردم. اتفاق مهمی نیفتاده بود. همه می‌میرند. بخشی از ذهنم در خواب بود و هیچ نمی‌فهمید.

به خانه رفتم. لباس سیاه را از تن درآوردم. هنوز هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود. هر چه هوا تاریک‌تر می‌شد؛ من بیدارتر می‌شدم. نیمه‌شب کاملاً بیدار شده بودم. دیوارها و پنجره‌ها نیز بیدار بودند. همه‌ی دنیا بیدار بود. ناگهان فهمیدم چه اتفاقی افتاده. دیوارها به سمت من هجوم آوردند. تنگ و تنگ‌تر شدند. فشارم دادند. مثل شب اول قبر بود! نمی‌توانستم بخوابم. باد زوزه کشان و به در و پنجره می‌کوبید. ناگهان احساس دل‌تنگی کردم. تصور هرگز ندیدنت قلبم را فشار ‌داد. بیشتر فشار داد. نمی‌توانستم نفس بکشم. نمی‌توانستم از خودم به‌جایی پناه ببرم. گویی در حال مرگ بودم؛ اما نه مرگی راحت. نمی‌خواستم بمیرم. نه برای این‌که زندگی را دوست داشتم. ناگهان بعد از مرگِ خود را تصور کردم. نه. حاضر نبودم با مرگم، دردی اضافه کنم بر درد عزاداران تو. بیچاره خواهرم! بیچاره برادرم. آن‌ها با تو مهربان‌تر بودند؛ تو را بیشتر دوست داشتند. غصه‌ی نبودنت برایشان کافی بود؛ حقشان نبود بیشتر غصه بخورند. تو شدی معیارم برای ارزیابی آدم‌ها! هر که تو را بیشتر دوست داشته بود؛ آدم بهتری بود. خودم ناگهان بی‌ارزش شدم.

می‌دانی، انگار برای اولین بار به خودم نگاه کردم؛ و به کارهایم؛ و رفتارم؛ و بابت اعمالم، خودم را سرزنش می‌کردم و می‌کنم. می‌گویی فایده ندارد؛ اما کاری از دستم برنمی‌آید. آن‌قدر از خودم ناراحت هستم که فقط با آزار خودم آرام می‌شوم.

آن روز هم خودم را شماتت کردم. بی‌رحمانه. خودم را محاکمه کردم. خودم را وادار کردم نگاه کنم. آن روز دیگران هم نگاه می‌کردند. همه نگاه می‌کردند؛ از پشت شیشه‌های غسالخانه. چه رسم زشتی! شنیدم ممنوع شده است.

به خودم گفتم: من باید تو رو می‌شستم. حرف مضحکی بود. نه؟ اما همین را به خودم گفتم. گفتم هیچ‌وقت نشد که من بشویمت. وقتی مریض بودی. عاجز بودی. وقتی درد می‌کشیدی. من هیچ کاری نکردم. روزی توی بیمارستان نوازشت کردم. همان روز که صورتت پر از درد بود. دستم را کشیدم پشتت. به‌سختی، تمام انرژی‌ات را جمع کردی و گفتی: دست نزن؛ درد دارد. می‌بینی چقدر دیر شده بود برای نوازش کردن!

قبل‌تر هم آمده بودم دیدنت، توی آن لباس صورتی، چیزی از تو نمانده بود. اما من بی‌رحم‌تر از آن بودم که بفهمم. از دور دیدمت. اجازه ندادند بیایم توی بخش. تو من را دیدی. گفتی که تا پایین بیمارستان آمدی دنبالم. آن‌همه پله را! کاش صبر کرده بودم؛ فقط چند دقیقه‌ی دیگر. دنبال چه‌کار مهمی آنجا را ترک کردم؟ درحالی‌که اکنون حاضرم تا حاصل تمام کارهای به‌ظاهر مهم را بدهم تا در ازایش دقیقه‌ای، یا حتی لحظه‌ای ببینمت. گاهی از فرط دل‌تنگی می‌خواهم بمیرم. بعد اشک‌هایم می‌ریزد و اندکی از فشار روی قلبم کم می‌شود و می‌توانم به زندگی‌ام ادامه ‌دهم.

آن شب هم نزدیک بود قلبم از کار بیفتد؛ همان شبِ اولِ قبر! همان شب که همه‌ی دنیا سرم فریاد می‌زد؛ و همه‌ی دیوارها. کاری از دستم ساخته نبود. اشک‌هایم خشک شده بود. قلبم می‌خواست بیرون بیاید. ناگهان تلفن زنگ زد. درست به‌موقع. دوستم بود. تو گفته بودی زنگ بزند؟ بعد از مرگت، خیلی وقت‌ها، سر بزنگاه، درست وقتی کارهایم چپه می‌شود؛ می‌آیی. نمی‌توانم توضیح بدهم چطور. فقط هستی. حضور داری. بعد آرام می‌شوم. می‌گویی: سخت نگیر مادر. من هم سخت نمی‌گیرم؛ و باز زنده می‌مانم. هنوز هم زنده‌ام. هرروز هم از سر کوچه‌مان رد می‌شوم. گاهی از فروشگاه “هفت” خرید می‌کنم؛ اما جرئت نمی‌کنم توی کوچه بروم.

شهریور 98

زهرا محمودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به مادرم

  1. نامه هشدار دهنده ای بود… مبادا که دیر شود….
    متشکرم.