نامه ای به یگانه معشوق دست نیافتنی من

127
0

نویسنده: نیوشا کردجزی

عشق دست نیافتنی من…
امشب، ۲۹ آذر سال هزار و چهارصد و دو، در حوالی سه بامداد برای تو می نویسم…
در تمامی وجودم هراسی است که بی درنگ اشک را از چشمانم روانه میکند…
هراس از رسیدن لحظه ای که قلبم همچون اسبی چموش بر من میتازد و سراغ از تو میگیرد ومن به بی رحمانه ترین حالت ممکن از تو دورم…
هراس از رسیدن لحظه ای که انگشتانم سراغ از نرمی موهای تو را میگیرند…
هراس از روزی که خستگی هایم تکیه به شانه های مرداته ات را میخواهند…
هراس از روزی که دیگر اشتیاق چشمان تورا برای شنیدن حرف هایم نببینم…
هراس از روزی که دیگر‌دعوایی نباشد که با آغوش و قربان صدقه هایت خاتمه پیدا کند…
هراس از روزی که یخ بزنم در نبود گرمای نگاهت…
هراس از روزی که دو چشم آهویت صید شکارچی نامروت شود و سهم من عکسی از تو در درون قاب عکس بی جان باشد…
در من هراسی است …هراس از روزی که چشمانم را ببندم تا با وضوح بیشتری چین و چروک های صورتت و چال روی گونه ات را در حین خنده هایت که زیباترین پستی و بلندی زندگی من است را در خاطرم مرور کنم…
چشم ببندم و گوش فرا دهم تا تصور صدای خنده هایت در سرم بپیچد و برای لحظاتی هرچند کوتاه تورا در خاطرم زندگی کنم…
هراس از آن شبی که بدون شبخیر های تو و بی امید از صبح بخیر های تو به بستر خواب بروم…
هراس از طغیان اشک های خونین قلبی که در فراغ صاحب خانه اش وحشیانه میخروشد…
هراس از نبود آن تنی که وطن است برایم و هراس از حسرت فشرده شدن در آغوش گرم مردانه ات که امنیت را در آن معنا میکنم…
هراس از روزی که شنیدن صدایت هنگام صدا زدن نامم برایم حسرتی بزرگ باشد…
هراس از روزی که به هرآنکس که تورا میبیند درحالی که من تشنه حضور توام و از تو دور افتاده ام حسادت کنم…
هرگز این چنین نهراسیده بودم از تصور نبودن کسی که تصوری که دنیا را برایم نفس گیر میکند…
یکباره به خودم می ایم و میبینم نفس هایم به سختی بالا می ایند و چیزی درون قلبم چنگ می اندازد…
زیبای بی تکرار من …
گاهی چه ناهنگام تمام هراس هایمان را زندگی میکنیم…
به جای هر انکس که دوری کردم به تو نزدیک شدم…
به جا هرانکس که اعتماد نکردم به تو اعتماد کردم…
به جای هر انکس که تکیه نکردم به تو محکمتر تکیه کردم…
به جای هر دست یاری که پس‌زدم دست تو راه محکم فشردم…
به جبران تمام روزهایی که عاشقی نکردم به تو عشق ورزیدم…
ای عشق دست نیافتنی من،
ای دگرگون کننده ی معنای هستی ام،
ای روزنه ی تابناک من در هراس تاریکی شب هایم،
ای غروب زیبای غم های من،
بی تو تک تک روزهایم بوی غم می دهد…
بی تاب تو خواهم بود، محتاج تو خواهم ماند!
من بر این زخم که در دل نهفتی مرهمی نخواهم گذاشت، چرا که حتی دردی که از تو براید زیباست
همچون شمس که میگوید:
نیش تو نوش روان، درد تو درمان ماست..‌.

فرستنده: نیوشا کردجزی
گیرنده: یگانه معشوق دست نیافتنی من

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *