نامه به اثر جاودانم، خواهر عزیزم

244
0

نویسنده: سحر سجادی

اولین بار چه کسی از تنهایی رنجید؟ سپس رنج خود را به جهان یا دیگری تعمیم داد!

این را می‌گویم و سپس بوم!

صدای شلیک گلوله، کبوتر چاهی روی ایوان را زیادی می‌ترساند و مرغ از قفس می‌پرد! نه! این روش خودکشی ترسناکتر از آن است که توان انجامش را داشته باشم! درثانی نمی‌خواهم تنها دوست محطاط و کوچک خود را از پنجره خانه‌ام با ترس و دلهره برانم! تازه کمی به حضورم عادت کرده! نباید احساسِ زیبای تعلق را از او بگیرم!

ضمن اینکه یافتن اسلحه، خودش کاری غیر ممکن است!‌ حتی در صورت ممکن شدن، من که بلد نیستم با اسلحه کار کنم! هرچند دلم می‌خواهد مرگی سینمایی داشته باشم اما ضعف من در ترساندن! قطعا مرگ زشت و شلخته ای به بار خواهد آورد! نه! من آدم کثافت کاری نیستم. به روش دیگری فکر می‌کنم تا مرگم در حد امکان، مرتب، شیک و تمیز تمام شود. بی آنکه ظنِ قصور آن بر شانه‌های خسته کسی سنگینی کند.

بله، درست خواندی. من همواره به مرگ فکر می‌کنم، حتی وقتهایی که به طور واضح و مستقیم به آن فکر نمی‌کنم! قطعا نمی‌دانی چرا؟ به تو می‌گویم که از سردرگمی نجات یابی.

تو تنها کسی هستی که همواره در قلبم به تو عشق ورزیدم. تو همان نور درخشان و کوچک من در تاریک خانه قلبم هستی که اگر ناچار به زنده ماندن باشم، باز هم عاشقانه دوستت خواهم داشت. پس اگر به تو نگویم، به که بگویم، در این مغز مریض چه می‌گذرد!

می‌دانی خواهر عزیزم، چیزی در من وجود دارد که بوی تعفن می‌دهد. بوی مرگ، بوی پوسیدگی و فرسایش. شبیه بوی نای لباسهای اجدادِ فقیر و خرفتمان است که در من تلنبار شده! و چه دردناک است که من این بو را خوب می‌شناسم و می‌فهمم.

هر روز که چشم از خواب باز می‌کنم و هر زمان که به بستر خواب می‌روم، این بو در بینی‌ام می‌پیچد و حالم را بد می‌کند. هرچند حال واقعی‌ام به جز این حال نیست و هر دو حال، خراب است. اما همین بوی لعنتی است که تمام فکر مرا به خود مشغول کرده و چاره‌ای جز بازگویی تلخ ترین دردم برای تو نگذاشته است!

گویا سالهاست کسی درونم مرده و به خاک سپرده نشده! اینها را به تو می‌گویم چون پس از ۶ سال دوری (از قهر و آشتیِ اخیر) و هم آغوشی با تَنِ رنگ و رو رفته‌ات، همان بو را از جسم تو نیز استشمام کردم! این بو عجیب مرا می‌ترساند.

همان‌قدر که به پریدن کبوتر از بامم راضی نیستم، دلم نمی‌خواهد مرگ تو را استشمام کنم! این کار از من ساخته نیست. من آن قدر غمگینم که غم تو برایم فزاینده است، همینطور غم مادر، پدر و برادرانم نیز.

شاید باورت نشود ولی هر بار که -دیر به دیر هم اتفاق میفتد– شما را می‌بینم، انگار بر تنتان همان لباس هایی پوشانده شده که در دلم نای مردن می‌دهند! آه خدا یا! چه بی اندازه سخت است!

نمی‌دانی چقدر دلم پُر است. درست مانند رخت شور خانه‌ای که  لباسهای چرک تحویل می‌گیرد و صاحبان آنها، هرگز برای دریافتشان، باز نمی‌گردند! این رخت شور خانه، آن بوی نایِ اجدادی، این ملاقات‌های دیرهنگام و زود بازگشت و صدای فریادی که در سکوت میان گفتگوهای ما نهفته است، سرشار از اندوه اند. چنان بزرگ و حجیم که در مغزم جا نمی شوند! آنقدر مشمئزکننده که چاره ای جز مرگ، برایم نمی‌گذارند.

حالا از تو میپرسم:

اولین بار چه کسی در جهان رنجید و رنج خود را چگونه و به چه کسی تعمیم داد؟

شاید فکر کنیم، کارِ دغل بازی چون آدم بوده یا که حوا در آن نقش داشته اما به نظرم این تنهایی، این رنج و این افسار گسیختگی جهانی! ریشه‌ای عمیق تر از عشقِ آدم و حوا دارد! حالا که دارم این را مینویسم، یادِ ۲ مرگ شوکه کننده اخیر میفتم و روش‌هایی که موجب شد دستِ دنیا از جان و تن آنها کوتاه شود!

محلول! دارو! شربت! یا هر زهرماری که اسمش هست! به نظرم بهترین، کم هزینه ترین و اثربخش ترین روش برای مرگِ خودخواسته است. اوه، چه جالب! هم اینک موضوع دیگری نیز به یاد آوردم که بسیار پرمعنا و متقارن با درون مایۀ این نامه است. آن کتابهایی که اخیرا مطالعه کردم نیز دو کتاب برخواسته از نفیر مرگ بودند! آیا همه چیز یک معنا و نشانه به سوی مردم است؟

دو نویسنده و دو دیدگاه متضاد راجع به تنهایی که در انتها به مرگ قهرمانان قصه هایشان رضایت دادند! تو می‌دانی شیفتگی یا فراری که به هرحال به مرگ آنها انجامید، به چه دلیل بود؟ می‌پرسم چون تو بهتر از هر آدم دیگری از این ریشۀ چرکین باخبری! می‌دانی، چون تو تنهاترین تنهای جهانم هستی که اندازه تنهایی‌اش از غمِ من نیز بزرگتر است!

یفیین دارم هیچ‌کس بهتر از تو معنای تنهایی را نمی‌فهمد. این را از بوی قلب آتش گرفته‌ات می‌فهمم. آنچه در سینه‌ات می‌تپد، دیگر قلب نیست! بلکه جسد سوخته زنی در آتش سرد است که با هر تپش و نفس، خاکسترش از جای برمی‌خیزد و بر زمانه نامروت، ناموزون و زشت، ایستاده، نشسته، خمیده یا خواب‌آلود می‌رقصد!

تو بودی که اخیرا بارها و بارها از تنهایی، رنج و از شوقِ فناپذیرِ زیستن گفتی! و لحظاتی که آن حرفها را با هر سختی و بدبختی به زبان آوردی، من آن زن سوخته در آتش را دیدم که دلیلی برای ماندن نداشت! سپس دیدم چنان مغمومانه در خود گریستی که خلافِ عزم راسخت جلوه نکنی! حتی یک میلی‌متر هم چانه و لبهایت نلرزید! هیچ اثری از فشار روی انگشتهایت نبود بلکه روحت بود که داشت در چنگال ذهنی مغرور، مچاله می‌شد.

در نقطۀ مقابل، منِ ترسو قرار داشت! منِ شیفته به غم و شیون! منِ آلوده به اشک و تباهی! که هربار این تقابل تنانۀ غیر منصفانه را می‌بینم، هربار که این ارادۀ جانکاه تو را می‌بینم، نه تنها از درون می‌لرزم بلکه ورای زمانِ حال، در سکونِ یک لحظه، ساعتها به چشمانت زل می‌زنم، قربان صدقه‌ات می‌روم و متاسفم که هرگز جرعت نمی‌کنم، این عشق را بر زمانِ حال و زبانِ خاطی پرواز دهم!

در عین حال، برای فاصله زیادی که خودت با خودت و با من داری، مقابلت می‌ایستم و زار‌زار می‌گریم. تف بر من که چنین خونِ بی رنگی، چنین عشقِ بزدلانه‌ای نصیبم شده است!

شاید تو ندانی ولی خدا می‌داند، چقدر از عجز و ناله ای که در چشمانم موج می‌زند، بیزارم. تنها کاری که از من برمی‌آید این است که با تقدیمِ مرگم به تو، ریشۀ این ضعف را برای همیشه از زندگی‌ات قطع کنم. بلکه تا ابد و تنها، خودت بمانی و هنر ظریفی که در زیستن داری و اراده‌ای که در جنگیدن با این هنر کسب کرده‌ای! به نظرم نوعی نبوغِ خاص در تو وجود دارد که از یک سوی در حسرت زندگیست و از سوی دیگر تاب زندگانی ندارد!

 و آنان که با برچسب‌های خوب و بد، ما را از هم جدا کردند را خداوند نیامرزد! که تو بهترین، خوب ترین و عاشق ترین، یگانه انسان زنده در زمین خواهی ماند. و چه چیز زیباتر از این است که یگانگی را از خود بزدایی و با کمال میل به روح دیگری ببخشایی؟ هرچند یحتمل است در این بین، وزنه‌ای از تنهایی به جهانِ تنهایِ اطرافت افزوده باشی…

سلام بر تو …

و خداوند یار و نگهدارت.

فرستنده: سحر سجادی

گیرنده: صبا سجادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *