نامه‌ای به همزادم

207
2

نویسنده: نیکبخت خالقی

نامه ای به همزادم در انسوی مرزها از انجا که نام اسکارلت را خیلی دوست دارم اسمت را اسکارلت میگذارم

سلام اسکارلت عزیزم

وقتی این نامه را مینویسم مطمئنا فرسنگ ها از هم فاصله داریم از انجایی که تا به حال ندیدمت ولی همزاد من هستی حدس میزنم شبیه من باشی و در حد چشم وبینی و …

نمیدانم از کجا شروع کنم از اینکه کجا زندگی میکنی و ایا زندگی بروفق مراد است ؟اگر از من بپرسی میگویم زندگی  ای که همیشه چشمت به بالا وپایین رفتن  دلار باشد و اینکه فردا صبحش ببینی ایا دلار بالا رفته که بقالی محله پنیر هر صبح را براساس ان قیمت گذاری کند ،فکر نکنم زیادی جالب باشد  مطمئنا انجایی که تو هستی این قدر وضع دلار بر زندگیت تاثیر نخواهد داشت یا حداقل خرج و دخلت با هم یکی باشد .

خب از مسائل اقتصادی بیرون  بیاییم  اب وهوای انجا چطور است همیشه دوست داشتم اب و هوای محل زندگیم، بارانی باشد یعنی یک جور باران ریز ریز روی صورتت بریزد وقتی به اسمان نگاه میکنی صورتت خیس خیس شود .در زمستان هم بدون اینکه روی کار و بار تاثیر بذارد برف بیایید و از اینکه یک روز کار پدر تعطیل شده وفردای روز خرجی نداریم غصه نخوریم ، مثل توی فیلم ها از برف لذت ببریم و کنار شومینه بشینیم و چایی بنوشیم و کتاب بخوانیم .ای وای هر چه میخواهم موضوع را اقتصادی نکنم باز به ان سمت کشیده میشود شرمنده ام دوست عزیز .این را پای شرقی بودنم بگذار .

دوست دارم بدانم مدرسه ات چجور است از ان مدرسه هایی که دختر وپسر با هم درس مخوانند و انگار نه انگار که با هم فرق دارند یا من اینطور فکر میکنم اخر وقتی من مدرسه ام تمام شد و به دانشگاه رفتم روز اول که سر کلاس دیر رفتم یک جای خالی بود ان هم کنار یک پسر .شاید باورت برایت سخت باشد ولی اولین تجربه ام بود که کنار یک ناهمجنس مینشینم و تا اخر کلاس اصلا نفهمیدم چه شنیدم همه حواسم به ان پسر بود دوست داشتم کلاس اول ابتدایی با پسرا همکلاس بودم مثل ان ها دعوا میکردم و مثل ان ها جیغ میکشیدم ولی من چون یک دختر بودم حتی صدای خنده هایم هم آزار دهنده بود هنوز که هنوز است باید اهسته بخندم یا اصلا نخندم .که مبادا یک مرد با صدای خنده من فیلش یاد هندوستان کند

بعضی وقت ها در رویاهایم فکر میکنم من هم میتوانم بدون آنکه به فردایم فکر کنم به ابرهای اسمان نگاه کنم و شکل های عجیب وغریب ابرها را پیدا کنم ولی همیشه برای من شکل یک ابر پنبه ای مانند است .

دوست عزیزم میخواهم روزی ببینمت و یک عکس یادگاری باهات بگیرم و روی صفحه اینستاگرام بگذارم همه لایو و کامنت بگذارند و صفحه ام دیده شود و فالوورهایم بالا برود و بتوانم از پیچم محصولاتم را بفروشم .

بهرحال دوست دارم یک روز ببینمت و یک روز کامل را با هم سر کنیم و حسابی با غریبه ی آشنا حرف بزنم بدون اینکه بترسم از اینکه جای این  حرف  این جا نیست و یا …خلاصه حرفهایی مثل بغض در گلویم مانده نه رمقی برای بازگو دارم نه شوقی .

دوستدارت همزادت.

نوشته خانم نیکبخت خالقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه‌ای به همزادم

  1. متن عالی و پٌر از تجربه های بی نظیر از خودشناسی دارید ممنونم که به اشتراک گذاشتین👍

  2. نامه بسیار خوبی نوشتید با احساس بود خانوم خالقی