نامه‌ای به خودم در دل یک قبر

14
0

نویسنده: کوثر نوروزی

بسمه‌تعالی

تاریخ:1399/09/16

سلام

داری می‌بینی؟ اصلاً اونجایی ؟کاش بودی، نگاهش کن چه قشنگ داره پشت پنجره می‌رقصه‌ . صداش، عطرش ،عصبانیتش همه اش قشنگه‌. پنجرهارا که باز کردم قطره‌های باران بی‌پروا خودشان را پرت می‌کردند وسط اتاق معلوم نیست این‌ها از چه فرار می‌کنند . چشمهایم را  بستم و دراز کشیدم کف زمین تا شیرینی این حس رو به تمام وجودم بکشم تصورشم هم روح آدم را جلا میدهد فکرش رابکن وقتی غرق شده ای در افکارت قطره‌های باران از خیال بافیها به زندگی بیارنت تنها چیزی که از وجودم پاک نشده همین آرامشی است که از باران می‌گیرم ، من کجام ؟کجا خودم را یادم رفت جلوی آینه که می‌نشینم‌هر چقدر چشم می‌دوزم خودم را نمی‌بینم. کسی که اینجاست، من نیستم .همه چیزاش مثل منه، اما من نیستم. دلم برای خودم تنگ شده یادم  نمی‌آید آخرین بار کی خودم را دیدم از یادم رفته که توی کدام شب سردو نمور زمستانی یا اصلاً کدام روز گرم و سوزناک تابستان یا اصلاً شایدم یک روزی مثل امروز بوده که یک قبر گل و گشاد با دستای خودم برای خودم کندم و  روحم را میان سردی خاک رها کردم. هنوز گل زیر ناخن هایم راحس می‌کنم. خودم را می‌ دیدم که  زجه می‌زند. انگار کر شده بودم جیغ هایش هنوز توی گوشم میپیچد اما در ان لحظه نشنیدم، نخواستم بشنوم. بقیه هم انگار دست هایشان را بر روی گوش هایشان گذاشته بودند. من خودکشی کردم .من مرده ام یک مرده  متحرکم .کسی که اینجاست من نیستم هر چقدر به او میگویم من را ترک کند و برود گوشش بدهکار نیست. نمی‌بیند چه به سرم آورده یادم نمی اید آخرین بار کی بود که بوی ورقه‌های نو یک کتاب به مشامم خورد شده، همونی‌ام که  می‌رفت توی کوزه، اون نفس تنگی‌هایی که بعد از یک دل سیر دویدن و پریدن بود دیگه چجوری  بودند انگار   اکسیژن تمام جهان نیست می‌شد  اما خوشحال بودم و  از  ته  دل به این نفس تنگی می‌خندیدم .دیگه زور جنگیدن ندارم. زره و کلاخودم زیر خروارها خاک و گل رفتن اثری ازشون نیست‌.بله، بله می‌دانم من زنده ام نفس می‌کشم می‌خورم می‌خوابم و این چرخ تا بی‌نهایت ادامه دارد اما اگر زنده بودن این است من زنده‌ام ولی مرگ سزاوار این زندگیست دلم برای خودم حسابی تنگ شده  نمی‌دانم دارم چه به زبان می اورم،، فقط می‌خواهم یک بار دیگر با تمام وجود غرق شوم در آغوش خودم دقیقا در میان دستان سردم و اینو که اینجا جلو رویم است بکشم .میخواهم از اون تابوت بیام بیرون رنگ‌ها را با چشم بسته ببینم. در اوج تاریکی نور چشمهایم رابزند می‌خواهم برگردی. تو صدایم را بشنو. من خستم.

فرستنده: کوثر نوروزی

گیرنده:روحی در‌زنجیر تن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *