نامه به خودم ،ندای نازنینم

124
0

نویسنده: ندا رادفر

سلام ندا جان،
کجایی؟
بیا بنشین. چایی تازه دم کردم. نفس عمیق بکش. از پنجره به بیرون نگاه کن به درخت تنومندی که فقط بادهای شدید پاییزی میتواند برگ‌هایش را به رقص وادارد. هر انگشت شاخه‌هایش رقص منحصر به فردی دارد. از این شاخه به آن شاخه بپر. چشمانت را بین شاخ و برگ‌ها خوب بچرخان ببین خودت را پیدا می‌کنی؟
کمی بالاتر باران بهتر دیده می‌شود.قطره‌هایش هر کس و هر چیز را زنده می‌کند. پنجره را باز کن. صورتت را بیرون ببر. چشمانت را ببند. صورتت خیس شد؟ خودت را بین این قطره‌ها پیدا کردی؟
آن طرف‌تر گنجشک‌ها زیر برگ درختان پناه گرفته‌اند انگار پناهشان همیین آخرین برگ‌ها در آخرین روز پاییز است. پاییزی متفاوت که سده عوض می‌شود. ۱۴۰۰ رنگ و بوی دیگری می‌گیرد. آیا خودت را در میان این پناهجویان پیدا کردی؟
خودت را پیدا کردی؟ پیدا کردی؟ نگاهی به خودت بینداز. پشت سرت را نگاه کن.نگاه کن به جایی که در آن زندگی می‌کنی. تو جریانی. جریانی میان جریان زندگی. مسیر خودت هستی. تو یکتا هستی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *