نامه‌ای به خویشتن

14
0

نویسنده: هیمو عابدی

سلام

این یک نامه نیست، دست نوشته‌ای است بدون تمبر برای خودم!

نمی‌دانم از آخرین باری که دست به قلم بردم چقدر می‌گذرد، اما بلوای درون ذهنم بلاخره امشب، تغیان کرد. آسمان خاکستری است، کلمات را می‌بینم که چنان دست در دست و انگشت قفل شده در انگشت بعدی می‌رقصند.

جمله‌های من هنوز راه رفتن یاد نگرفته‌اند، مرا ببخشید ذهن من آلوده است. بله به یاد آوردم اولین و آخرین نامه‌ای که نوشتم، یک نامه خداحافظی بود، در برهه‌ای از زندگی و در آن زمان همه چیز دست به دست هم داد تا قلم من چنان بر کاغذ حرکت کند که یک پایان را رقم بزند و بر حسب اتفاق نویسنده آن اثر من بودم!

آنچه از نامه به یاد دارم و هرگز نیز از خاطر نخواهم برد، این است که نوشته‌ای بود بدون سلام و کوتاه…

شرح نامه از این قرار است: (( عزیزان من، اکنون گمان می‌کنم به اندازه‌ی کافی زیسته‌ام. آنچه از اندوه درک کردم بیش از آنچه بود که در توان من باشد و آنچه از شادی دریافتم بیش از آنچه بود که قلب پژمرده‌ی من میزبانش باشد. در این لحظه از زندگی بر این عقیده هستم که به اندازه‌ی کافی زیسته‌ام و خدانگهدارتان باشد. ))

بله این مضمون تنها نامه مکتوب من، برای همیشه در گوشه‌ای از ذهنم جولان خواهد داد ( به اندازه‌ی کافی زیسته‌ام. )

اکنون چندین سال از آن شب می‌گذرد، من هنوز اینجا هستم، دومین نامه خویش را می‌نویسم. زندگی من سرشار از ماجرا‌های شگفت‌انگیز بوده است. کسی در آیینه به من پوزخند می‌زند، بله در واقع زندگی من بیش از شگفت‌انگیز شک آور بوده است!

هزاران کتاب خوانده‌ام و اکنون از هر کدام یک کلمه در دهانم می‌جنبد، هزاران موسیقی شنیده‌ام و اکنون تکه‌ای از سودای هر کدام در چشمانم میرقصد…

هنوز کسی در آیینه خیره بر من می‌نگرد، دوست خوب من است، تنها دوست من! در آیینه‌هایتان بنگرید، آنچه در نهایت باقی می‌ماند همین است. یک خاطره از نگاه شما به جلو‌ی خود در آن زمان که شادمانید، همان چیزی است که معنای زندگی را در خود پنهان کرده و یک نگاه در آن زمان که دیو اندوه چهره‌ی شما را در هم دریده، تنبیهی است برای تمام لحظاتی که از دست داده‌ایم!

اکنون من در یک چرخه‌ی بی‌پایان از یک پایان ناتمام به جا مانده‌ام، ذره‌ ذره‌ی خود را چگونه بازیابم؟ نمی‌دانم…نه هیچ شادمانی چنان خواهد کرد که در پوست خود نگنجم و نه هیچ اندوهی چنان خواهد کرد که ذره‌ذره تبخیر شوم. هنوز برای خود مینویسم، در میان حرف‌ها گم می‌شوم، فراموش و تاریک می‌شوم، در فردایی که نه نام من بر زبان طفل‌هایم خواهد بود و نه آیندگانی از من خواهند گفت… بله عزیز من زندگی چنین است و برای من رنگ و بویی ندارد، گرچه چنان جسورانه زیستم که می‌توانم هر لحظه از آن دل بر کنم، اما چنان بی‌رحم است که هرگز نتوانم رهایش کنم!

گفته‌های مرا تنها یک بار بخوانید و دیگر هرگز به این چرندیان فکر نکنید، در ذهن من کسی نشسته پنجاه و اندی ساله که هر تار سپید از موهایش خاطره‌ای در خود حبس کرده، در من مادری نشسته که هنوز در کور سویی پایان جنگ و بازآمدن فرزندی است، در من یک ماهی زیسته که در آرزوی رودخانه غرق شد، درون من همه غمگین و خسته نشسته‌اند. اکنون که می‌اندیشم من همان وصله‌ی ناجور زندگی بوده‌ام که به هیچ جایی از زندگی دوخته نشد…

برای من جامی شراب بیاورید، بی گمان خفته است آن کس که در هفت روز جهان را آفرید و هفتاد قرن است هیچ کس شادمان نیست، برای من سیگاری روشن کنید و چراغ‌های را خاموش، که امروز ،فردا و فرداهای دیگر اندوه من روشن‌تر از آفتاب خواهد بود.

کسی در آیینه خیره است به من؛ نگاهی بی پایان از هزاران سناریو در تمام آن‌ها رنج من معنایی خواهد یافت! به من بگو عزیز من از آن روزی بگو که سرخ را سرخ میبینی و آبی را آبی، چون اکنون هر آنچه من می‌بینم تنها خاکستری است و خاکستری…

در گوشه‌ای از ذهن من، دختری را می‌بینم که پا برهنه بر شن‌های ساحل، دریا را برای اولین بار می‌بیند، من آن نگاه شعف هستم، پیرمردی که پس از مدت‌ها بیماری و همزیستی با مرگ، نگاهش رنگ وداع می‌گیرد، من آن نگاه هستم…

درون من صیادی زندگی می‌کند، هر روز به ماهیگیری خواهد رفت، اما تنها به این امید که روزی دریا به ساحل پسش ندهد… در نگاه من زیبایی تمام موجودات قابل تحسین است، زیبایی زندگی، جنب و جوش، خنده‌های دزدکی، بوسه‌های سرشار از عشق، تقلای مردم برای عبور از میان انسان‌ها و هر آنچه که چشم می‌بیبند! همه چیز زیباست، اما صد افسوس، که من به اندازه‌ی کافی زیسته‌ام…!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *