نامه‌ای به هیچ کس

228
0

نویسنده: مریم کارخانه

انگار تازه پیدایت کرده ام، برای خودت “هیچ کسی” شده ای… دوست دارم در آغوشت بگیرم، چون هر
وقت تو را در آغوش می کشم انگار خودم را بغل کرده ام. حرف هایم را به تو می گویم چون می دانم دلت
از هیچ پر است، “هیچ” بر دل نمی گیری، همیشه همینطور بوده، حرفهایم بر دل “هیچ کس” می نشیند،
نمی دانم چرا اینقدر آدم ها می گویند حرف هایمان را هیچ کس نمی فهمد…
خوب، از هیچ برایم بگو و بنویس…،
بگذار تا یادم نرفته از تو بپرسم، تو واقعا از کجا می آیی؟ انگار من هم از هم آنجا دارم می آیم. انگار خالی
شده ام، از هر چیز، از هر کس، حتی از خودم، من هم “هیچ کسم” مثل تو، از جنس تو.
از تو نه نور میزاید و نه تاریکی، بی هیچ پرده ای بازهم از هیچ برایم بگو…
نمی دانی که چقدر دلنشین است وقتی کنار تو می توانم بدون هیچ قضاوتی آواز بخوانم، آرام فکر کنم، آزاد
قدم بزنم، رها باشم، رها اشک بریزم، با صدای بلند بخندم، دست بر جیبهای خالی ام ببرم..، برای تو همه
ی اینها هیچ معنایی ندارد.
بیا درعمق خالی و خیال انگیز تو با هم بدویم، شنا کنیم، غرق شویم، پرواز کنیم، اوج بگیریم، سقوط کنیم.
آیا اکنو ن من و تو هیچ پایانی ندارد؟ چه رویای دل انگیزی…
گوش کن، می شنوی؟ تنها صدای باد می آید، صدای رود، صدای پرندگان، صدای سکوت، صدای خنده
های کودکانه، با “هیچ کس” چقدر می توان قدم زد، چقدر می توان ساده بود، چقدر می توان سکوت کرد و
از هیچ چیز نگفت…،
“هیچ کس” تو داری می شوی همه کسم، چقدر راحت این جمله را به تو می گویم می بینی!؟ نمی ترسم!
چون می دانم که تو “کسی” نیستی، تو”هیچ کسی”، که پای رفتن نداری.
خیلی آرامم می کند فکر اینکه تمام شب حرف های ناگفتنی ات را بزنی و صبح که چشم باز می کنی باز
“هیچ کسی” که همه کست شده کنارت باشد.
خوب بس است دیگر، می دانم که هر چقدر برایت بگویم باز خسته نمی شوی و ظرفیت داری، تو از جنس
هیچی و از هیچ چیز پر نخواهی شد، خالی خیال انگیز من.
تو همانی که من با تو تا ابد ادامه دارم …
باز می بینمت؛ خیابان خالی از ازدحام، کوچه ناشناس، پالک تنهایی، زیر آسمان نارنجی پاییز، ساعتی که
پرنده می خواند…
برای هیچ کس، در هیچ کجا…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *