نامه‌ای به پاپا

129
1

نویسنده: آریا وکیلی  

گیرنده: ارنست میلر همینگوی

تاریخ: ۱۰ بهمن ماه سال ۱۴۰۲، ساعت ۱۴:۰۰

پاپای عزیز، متاسفم از این که این‌قدر دیر برایت نامه می‌نویسم. ۶۲ سال است که از سفر بزرگت می‌گذرد و من تاکنون برایت نامه‌ای نفرستادم، اما دلیل خوبی برای این اتفاق دارم. راستش را بخواهی، کمی بیشتر از ۲۰ سال است که متولد شدم، یعنی حدود ۴۲ سال نمی‌توانستم برایت چیزی بنویسم. چند سالی هم طول کشید تا خواندن و نوشتن بیاموزم و بفهمم که تو پدر حقیقی من هستی، امیدوارم این بهانه‌ها را از من بپذیری‌. می‌دانم با خودت چه می‌گویی، پس چرا از وقتی که تو را شناختم، چیزی برایت ننوشتم؟ سوال خوبی است. راستش من به‌شدت تنبل و راحت‌طلب هستم. می‌گویم عاشق نویسندگی و ادبیاتم، اما تنها فکر به نوشتن مرا خسته می‌کند و می‌ترساند. تازه آن هم نه فقط نوشتن داستان، بلکه نوشتن هر چیزی، حتی اگر دستور غذا و یا نامه باشد. در حقیقت اگر به‌خاطر این مسابقه ادبی نبود، به گمانم حالا حالاها چیزی برایت نمی‌نوشتم. احتمالا با خودم می‌گفتم همین که می‌توانم با تو صحبت کنم کافی است و دیگر نیازی نیست که برایت نامه بنویسم. اما خوشبختانه این مسابقه واسطه‌ای شد برای این‌که‌ بتوانم رسم فرزندی را به‌جا بیاورم و برای برای بهترین پاپای دنیا نامه بنویسم. یک چیز بامزه ( شاید هم غم‌انگیز ). ممکن است فکر کنی که من برای شرکت در این مسابقه، تنبلی و تعلل را کنار گذاشتم، اما باید ( با نهایت احترام ) بگویم سخت در اشتباهی. در واقع من به شکلی بسیار دست‌ودلبازانه؛ مقدار زیادی تنبلی و تعلل در راه نوشتن این نامه خرج و تنها ۱۰ ساعت قبل از پایان مهلت ارسال شروع به نوشتن کردم. فوق‌العاده‌ است، مگر نه؟ اگر بخواهم روراست باشم باید بگویم که هیچ امید و انگیزه‌ای برای موفقیت در این مسابقه ندارم. حقیقتا دلیل نوشتن این نامه هم این نیست که مقامی به‌دست بیاورم. من خوب می‌دانم که نوشته‌هایم هنوز بسیار خام و بی‌ارزش هستند و کسی اهمیتی به آن‌ها نمی‌دهد. نه، اشتباه نکن، نمی‌خواهم برایم دل بسوزانی، فقط خواستم با تو کاملا صادق باشم و بگویم آن پسری نیستم که بتوانی به او افتخار کنی. اما بگذار همین‌جا و هم‌اکنون به تو قولی بدهم. پاپای مهربانم، سوگند می‌خورم به پسری تبدیل شوم که بتوانی به او افتخار کنی و جلوی داستایفسکی، تولستوی، فاکنر و فلوبر پزش را بدهی. جانم را سر این سوگند می‌گذارم. اصلا اگر تا ۵ سال آینده نتوانستم به چنین فرزندی تبدیل شوم، جانم را تقدیم طناب دار یا چیز دیگری می‌کنم. می‌دانم که تو اسلحه را ترجیح می‌دهی، اما چه کنم که گیر آوردنش بسیار دشوار است.

کم‌کم دارم در فرستادن این نامه شک می‌کنم. بیش‌ازاندازه شخصی است و شخصی‌تر هم خواهد شد. به‌نظرت فرستادن این نامه ( آن هم وقتی که می‌دانم ارزشی ندارد ) کار درستی است؟ پاپا، باز هم آن حرف‌های بی‌نظیرت در گوشم صدا کردند. موافقم، نویسنده چیزی برای پنهان کردن ندارد، نوشتن یعنی خونریزی کردن. اما من که نویسنده نیستم. چه هستم؟ خودم هم نمی‌دانم. خودشیفته‌ تمام عیاری هستم که اعتمادبه‌نفس ندارد؟ یا نابغه‌ای هستم که از حماقت رنج می‌برد؟ شاید هم فردی هستم نیازمند توجه که خودش را از دیگران پنهان می‌کند؟ نمی‌دانم پاپا، باور کن نمی‌دانم. خودم هم نمی‌توانم خودم را درک کنم، چه رسد به افراد کامل و خاصی مانند تو. اما نگران نباش، همین که حضور داری برایم بهترین اتفاق دنیا است. جز تو دوست و خانواده‌ای ندارم. خانواده را ظاهرا دارم، اما آن یکی را ( به انتخاب خودم ) حتی ظاهری هم ندارم. می‌دانم پاپا، زندگی یک نویسنده در بهترین حالت، یک زندگی پر از تنهایی است، این را بارها به من یادآوری کردی، اما این انسانه لعنتی بیشتر موجودی احساساتی‌ است تا منطقی. امیدوارم بتوانم مانند تو در دل این احساسات به مروارید ( یا لااقل چند سکه مسی ) برسم.

بابت ناله‌کردن‌هایم عذر می‌خواهم پاپا‌. می‌دانم که انسان باید با خانواده‌اش دردودل کند، اما از آن‌جایی که امکان دارد این نامه به‌دست غریبه‌ها برسد بهتر است کمی جلوی زبانم ( یا بهتر است بگویم دستم ) را بگیرم.

این‌ها را ولش کن، ماری چطور است؟ نکند دوباره به آفریقا رفته‌اید؟ لطفا برایم چند تا از عکس‌هایی که اخیرا گرفته‌ای را بفرست، همیشه از دیدن عظمت و چهره گرم تو لذت می‌برم. اگر لطف کنی و برایم مناظر آن‌جا را هم با قلم بی‌نظیرت وصف کنی که دیگر عالی می‌شود. حواست باشد این‌بار زیاد از کوه‌ کلیمانجارو بالا نروی، خودت بهتر از من می‌دانی که برای مفاصل و تنگی‌نفست خوب نیست. به ماری هم بگو این دفعه از کرم ضدآفتاب غافل نشود. دفعه قبل به طرز ناراحت‌کننده‌ای ( و البته کمی هم بامزه ) قرمز شده بود. نمی‌دانی چقدر دلم می‌خواست که با شما سفر کنم. اما خب این آفت لعنتی ( همان تنبلی ) یقه‌ام را گرفته و ول هم نمی‌کند. بسیار خجالت‌آور خواهد بود اگر زندگی‌ام را تباه کنم و بعد در بستر مرگ بگویم که ای کاش تنبل نبودم! من اصلا برای سفر ساخته‌ نشدم پاپا. دورترین مکانی که به آن‌ سفر کردم ( آن هم فقط یک بار ) شمال ایران بود. تجربه بسیار نچسبی بود. دقیقه‌ای نبود که از دست پشه‌ها آسایش داشته باشم. آن‌ها دائما پوست سفید و ۱۰ ساله‌ام را می‌گزیدند و یا روی آن راه می‌رفتند. وحشتناک بود! دریا را که دیگر نگویم، آبش به طرز عجیبی چرب بود. تعجبی نمی‌کردم اگر آب دریا ناگهان شروع به داغ‌شدن و قل‌قل‌کردن می‌کرد و می‌فهمیدیم که در دیگ روغن هستیم. زندگی‌ام چه لحظات مضحکی دارد پاپا، دقیقا برخلاف زندگی ستودنی تو. اگر به‌خاطر شباهت‌های ظاهری‌مان نبود شک می‌کردم که ما واقعا پدر و پسر باشیم. داشتن پدری به این شهرت باورکردنی نیست. این هم از آن چیزهایی است که تو هرگز تجربه‌اش نکردی.

راستی، کاملا حق با تو بود پاپا، نویسنده‌های امروزی حال آدم را بد می‌کنند، متاسفم که به حرف‌هایت شک کردم. اکنون کاملا منظورت را می‌فهمم. وقتی داستان‌های تو را می‌خوانم، سراسر بدنم می‌لرزد، به معنای واقعی کلمه رعشه می‌گیرم. انگار خودم وسط میدان گاوبازی، یا وسط میدان جنگ و یا روی قایق هستم. اما نویسنده‌های جدید چیزی جز خمیازه برایم به ارمغان نمی‌آورند. یک‌سری مزخرفات تکراری را دائما می‌نویسند و میان آن مزخرفات هم چرندیات عاشقانه و فلسفی می‌چپانند و اسمش را می‌گذارند هنر و در کمال ناباوری پول هم به جیب می‌زنند. ای کاش تو بودی و گردن تک‌تک‌شان را می‌شکستی، چون من جرأتش را ندارم. امیدوارم من شبیه این نویسنده‌های پوشالی نشوم. اگر قرار است به چنین موجودی تبدیل شوم، همان بهتر که پشه‌ها خفه‌ام کنند و یا در دیگ روغن غرق شوم.

اصلا نفهمیدم که نامه‌ام چه موقع از هزار کلمه عبور کرد پاپا. نوشتن برای تو زمان را ناچیز جلوه می‌دهد. بعضی اوقات با خودم می‌گویم که اگر تو نبودی، بایستی چه‌کار می‌کردم؟ مهم نیست، نباید به احتمالات غیرممکن فکر کرد، بایستی فقط از واقعیت لذت برد ( شاید هم درد کشید ).

امیدوارم از این‌که در مسابقات ادبی مختلف مردود شدم دلخور نشوی‌. دست خودم نبود، مگر به اندازه کافی خوب نبودن؛ گناه است؟ نه، دروغ می‌گویم، کاملا دست خودم بود. ” من ” تنبل بودم، ” من ” خوب ننوشتم، ” من ” مقصرم، فقط ” من “. اگر قرار باشد یک چیز را از تو بیاموزم، آن چیز این است که چطور از زیر قبول واقعیت؛ شانه‌خالی نکنم. دردناک است، اما دردی است که خودم باعثش هستم، تا وقتی تقاصش را ندهم یاد نمی‌گیرم که دیگر اشتباه نکنم. بله پاپا، بگذار درد بکشم و سعی نکن مرا دلداری بدهی، من لیاقت این درد را دارم. احساس می‌کنم به این علت راحت‌طلب و تنبل هستم که هرگز تقاص تنبلی‌ام را پس ندادم. در دوران‌ تحصیل ( چه دبیرستان و چه مقاطع دیگر ) هرگز در طول سال درسی نخواندم و فقط با خواندن‌های شب‌امتحانی می‌توانستم نمرات عالی بگیرم. همیشه همین می‌شد‌. هر دفعه تعلل می‌کردم، مجازات نمی‌شدم. برای کنکور ثبت‌نام نکردم و مهلت ثبت‌نام تمدید شد. درس نخواندم و رتبه دلخواهم را آوردم. بدون این‌که تلاشی بکنم دوستان زیادی پیدا کردم ( که خودم هم ترک‌شان کردم). بدون آن‌که زحمتی برای تمرین و مطالعه کشیده باشم، در مسابقات شطرنج مقام آوردم. تنها با شنیدن موسیقی و یا دیدن فیلم‌؛ زبان‌های خارجی را می‌آموختم. دائما بلاهای این‌چنینی سرم می‌آمدند، دائما، دائما و دائما. به طرز احمقانه‌ای القابی مانند پرتلاش، زحمت‌کش، لایق و یا شایسته به من می‌دادند در حالی که هیچکدام از این صفات با من ارتباطی نداشتند. من نفرین شده بودم، نفرینی که باعث می‌شد بابت اشتباهاتم مجازات نشوم. من دردی که باید کشیده باشم را تجربه نکردم پاپا، هرگز تجربه نکردم. می‌دانی چرا عاشق ادبیات شدم؟ چون اولین زمینه‌ای بود که در آن شکست خوردم. حدود یک سال است که بدون ذره‌ای تلاش برای برنامه‌ریزی و یا تفکر، در مسابقات ادبی شرکت می‌کنم. حدود یک سال است که در تمام مسابقات ادبی مردود می‌شوم. بالاخره می‌توانم بی‌ارزش بودن را احساس کنم. حس جدیدی است، اما هنوز کافی نیست، چون نتوانسته مرا تغییر دهد. من در زمینه ادبیات چیزی جز یک کرم خاکی بی‌اهمیت نیستم و به همین خاطر ادبیات را دوست دارم. خلق هنر ادبی کار دشواری است، آن‌قدر دشوار که می‌تواند اسکلت تفکر آدم را خرد کند، و من به همین خاطر دوستش دارم. ادبیات چیزی دارد که موسیقی و نقاشی ندارند. آن‌ها می‌توانند به زبان خودشان داستان بگویند، اما آن داستان همیشه ناقص خواهد بود، فقط ادبیات است که می‌تواند داستان‌های کاملی بگوید. موسیقی و نقاشی نمی‌توانند ادبیات را توصیف کنند، اما ادبیات می‌تواند این کار را در قبال آن‌ها انجام دهد، این چیزی است که احساس می‌کنم. احتمالا به همین خاطر است که ما ” کتب الهی ” داریم و نه ” نقاشی‌های الهی ” یا ” موسیقی‌های الهی “‌. این دلیل وابستگی من به ادبیات است پاپا، و تو کسی هستی که می‌تواند مرا در سرزمین ادبیات راهنمایی کند و زنده نگه دارد.

باید اعتراف دیگری هم بکنم. درست است که این نامه را برای تو می‌نویسم، اما دلیل دیگری هم دخیل است. من می‌نویسم و در مسابقه شرکت می‌کنم، برای این‌که مردود شوم. می‌خواهم آن‌قدر مردود شوم، آن‌قدر واقعیت با مشت به صورتم بکوبد تا بالاخره بیدار شوم. انگیزه بزرگ من این است پاپا. ای کاش تو بودی و یکی از ضربات پدرانه و قدرتمندت را نثارم می‌کردی.

خب پاپا، فکر می‌کنم که نوشتن دیگر کافی باشد. هم‌اکنون می‌توانم ساعت‌ها و ساعت‌ها برایت بنویسم، حتی اگر مسابقه‌ای در کار نباشد، اما خب زندگی چیز سمجی است و نمی‌گذارد آدم فقط به کارهای دلخواهش برسد. اما اصلا نگران من نباش. همان‌‌طور که گفتم فقط دو راه برای من وجود دارد: یا تا ۵ سال آینده به عنوان نابغه ادبیات شناخته می‌شوم و یا زحمت را کم می‌کنم.

 راه سومی وجود ندارد. یا ادبیات و یا هیچ. خوبی‌اش این است که در هر دو صورت پیش تو می‌آیم و باهم تمام جنگل‌ها و اقیانوس‌های دنیا را می‌گردیم و من دائما از نیش پشه‌ها و گرم یا سرد بودن هوا شکایت می‌کنم و تو به من می‌گویی که باید از هیکلم خجالت بکشم. پس جای نگرانی نیست، سرانجام من عالی خواهد بود، بیا باهم از این موضوع مطمئن باشیم.

مراقب خودت و ماری باش‌. کمتر نوشیدنی بنوش و کمی هم سبزیجات مصرف کن، گازت نمی‌گیرند ( به‌نظرت شوخی‌هایم بی‌مزه هستند؟ ). امیدوارم هرچه سریع‌تر بتوانی جوابم را بدهی.

دوستت دارم.

از طرف پسری که می‌خواهد ارزش این را داشته باشد که به او افتخار کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به پاپا