نامه‌ای به اهل معنا

111
1

نویسنده: مجتبی اسکندری

گیرنده: اهالی معنا

تاریخ: 18/08/1402

صبح است. از خواب بیدار گشته، مشغول نوشتن این سطور برای جنابتان هستیم. فراش باد صبا را امید داریم این مهم را به همراه هم اندیش ما برساند. شب گذشته را طوری گذراندیم که حقیقتا حتی توصیفش مشکل است؛ شکر خدای را عزوجل که صرفا یک خواب بود، نه چیزی بیشتر. خواب شب گذشته باعث شد که امید و دلخوشی مان به حال حاضر فزونی گشته، از زندگانی قرن سیزدهمی خود ننالیم. حقیقتا می توانیم ادعا کنیم که اگر کسری از صحت در این خواب می بود، به اشارتی می بایست مردم دارالخلافه، تهران، کفن پوشیده، خود را آماده مرگ سازند.

زمین را شکافته، ترن ها را از زیرزمین گذر داده بودند. ولوله ها برپا بود، هیچ کس دیگری را تحویل نمی گرفت، برای ورود زودتر ناله ها سر داده، با یکدیگر به ناسزاگویی می پرداختند؛ در آن لحظات چرایی رفتارشان را نمی فهمیدیم و تا توانستیم بابت این رفتارها به اموات شان لعن فرستادیم؛ خودمان اما شان مقام را حفظ کرده، نخواستیم کسی ما را لمس کند، گذاردیم که نفر آخر به ترن ورود کنیم، جای نبود، دقایق بسیار معطل گشتیم، ترن ها با فواصل کوتاه یکی پشت دیگری می آمد اما باز هم جایی برای ما یافت نمی شد، فوران جمعیت غالب بود. هوا رفته رفته گرم می شد و طاقت مان سر رسید. تعارف را کناری نهادیم، درنده خویی خویش را عیان ساختیم. با ترن بعدی که مترو می نامیدندش همرنگ جماعت گشته، شرف همایونی را کنار گذاشته و وارد شدیم. حقا که کثافت کده ای بود. بوی نامطبوع شان فضا را پر کرده بود. چهره ها سخت غضبناک بود. چندی بعد به مقامی رسیدیم. برای تماشای گالری روان شدیم. در راه چشم مان به ساختمانی برخورد کرد که تئاترشهر نام داشت. معماری اش را خیلی پسندیدیم. تماشای رعیت اما چهره ما را هم غضبناک کرد. پوشش های عجیب بسیار یافتیم. در جاهایی که فکرش را هم نمی کنید آهن فرو کرده بودند؛ غضروف گوش، زیر لب، دماغ، ناف و… . از آن جایی که اما خیلی راحت امورات شان را انجام می دادند می توانستید متوجه شوید که تحت شکنجه نبودند. گویا خودشان می خواستند، که البته این هم با عقل جور در نمی آید. اعتراف ما را بشنوید که دلیل این مورد را نمی دانیم. خدا می داند چرایش را…

راه پیموده، وارد یک گالری در همان حوالی گشتیم. رعیت دم در به جای اینکه صرفا جلوی سایه خداوند و بزرگان و حضرات آیات خم شود، بیش از هر رعیتی که دیده ایم و دیده اید، رعیت کردار بود. مردک جلوی همه تا کمر خم می شد، همه را قربان خطاب می کرد و با همه لبخند زنان اگر سخنی داشتند لب را به سخن می گشود. البته جوان رعنایی بود. اگر در قصر خودمان بود مرتبت بالاتری او را اعطا می کردیم. کسانی جلوی او راست می ایستادند و برخی شان وی را به استهزاء می گرفتند، که با کوچک ترین نظری شخص خودتان متوجه حقارت آنها می شدید؛ جوان اما چیزی نمی گفت و مشخص بود خود را به نشنیدن می زند. چرایی اش را نمی دانیم. خدا را صد هزار مرتبه شکر که فقط خواب بود…

چیستی گالری را پرس کردیم. متوجه شدیم گالری نقاشی است. مسرور گشته، ذات اقدس همایونی را ورود دادیم. در نظرمان بود که حالا که زمان گذشته خدا می داند مملکت ایران چقدر کمال الملک ها به خود دیده است و امید داشتیم آثاری به سیاق ایشان به وفور بیابیم. اما وا اسلاما، وا اسلاما، وا اسلاما… . تابلوهایی بودند که اندک عزتی درشان یافت نمی کردید. هنر را سخت بی شرف یافتیم، مردک موسوم به نقاش انواع رنگ ها را بر بومی پاشانده بود و به قیمت های گزاف به رعیت می فروخت. البته بگذار سخن مان را اصلاح کنیم. اساسا اینها هنر نبودند که بخواهند بی عزت شده باشند، بلکه سراسر چیزهای بی عزتی بودند که نام شریف هنر را برای خود به کار می بستند.

از آنها مهمتر اما عکس العمل رعیت بود. حتی تخیلش هم برای تان مشکل است. اکثرا در حیرت بودند که حضرت استاد نقاش باشی چه سترگ هنری به خرج داده و حقا که می بایست بر دستانش بوسه ها زد! دست شان را بر لب شان می فشردند و در تلاش برای یافتن معنا در آن بی معناهای مطلق بودند. دخترکی را تماشا کردیم که اشک می ریخت و ثنا نثار کشنده آن ترکیب کننده رنگ ها می کرد. حال مان به قدری تغییر پیدا کرد که فقط تهوع مان بیرون نریخت.

از گالری بیرون آمدیم. راهی سالن کنسرت شدیم. انتظار داشتیم آنچه در لندن و پاریس از آثار بتهوون و موتسارت و باخ و دیگران شنیده بودیم اینجا هم گوش مان را نوازش دهند. بدتر شدیم که بهتر نشدیم. صداهای موسوم به موسیقی شان چیزی فراتر از گوش خراشی بود. همان اندک آرامش مان نیز ستانده شد؛ از همین روی تصمیم مان بر این شد که قدوم مبارک را کمی در دل تهران مشقت دهیم. در راه به پیرمردی رسیدیم. چشمان پرغصه ای داشت. دم خورش شدیم. به چایش دعوت مان کرد. اوضاع مان را جویا شد. گفتیم ناگفته مگر پیدا نیست؟. باب اعتراض به اوضاع را گشودیم. تائید کرد. او هم از واژگان و اشخاصی نام برد که ما شناختی از آنها نداشتیم و اول بار بود می شنیدیم. فی المثل سینما یکی از مواردش بود. پیرمرد می گفت مضاف بر اوضاع نقاشی و موسیقی، بد نیست تاملی هم من باب سینما کنیم. عیان نکردیم که نمی دانیم چه می گوید. سر را تکاندیم تا خودش ادامه دهد. گفت روزگاری را به خاطر دارد که سینمای جهان معنا داشت. بازیگرانش را اورسن ولز و همفری بوگارت و آدری هپبورن و ویوین لی و… تشکیل می دادند. کارگردانانش فورد، برگمان، هیچکاک و کوبریک و… بودند. امروز اما… . پیرمرد هم دل پری داشت از زمانه اش. فراموشش کنید.

این نامه را اما برای شما اهل معنا نوشتم. در آن دوران، زمانه ما را به عهدناصری می شناسند. مسرور باشید از داشته های تان. نمی دانید داشتن سرپناهی آجری که حوضچه ای در میانش باشد و سیب های سرخ رنگ درش شسته شوند آنجا چقدر هواخواه داشت. نمی دانید دانستن شاهنامه و خواندن حافظ و سعدی آنجا چقدر اعتبار برای تان می آورد. نمی دانید یافتین هوای غیرآلوده تهران در صبح سحری، نوشیدن چای پربخار زمستانی، شنیدن آهنگ پرندگان و بسیاری چیزهای دیگر برای شان چه مقدار غریب است. خلاصه که… خداراشکر که خوابی بیش نبود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به اهل معنا

  1. آفرین به این همه خلاقیت
    خیلی چسبید