نامه‌ای به صادق‌خان

81
4

نویسنده: مجتبی بنی‌اسدی

به نام خدا

سلام صادق‌خان. یالله! حتما من را نمی‌شناسید. حق هم دارید. احتمالا الآن توی یکی از محله‌های تهران نشسته‌اید پای میز و مشغول تایپ داستان یا رمان هستید. ولی من دارم نامه می‌نویسیم. شانزده دقیقه از هشت شب گذشته. شهرِ ما ـ گراش را می‌گویم ـ هنوز آن‌قدرها سرد نشده. آذر هم رسیده ها! ولی وقتی با موتور می‌زنم بیرون، هنوز سوزِ سرما اشکم را درنمی‌آورد. ولی آن هشت و شانزده دقیقه‌ای که می‌خواهم از آن برای شما بنویسم، خیلی سرد بود؛ یخبندان.
زمستان ده سالِ پیش من دانشجوی اراک بودم. رفیقی داشتم به نام سیدجعفر. اصفهانی بود. ساعت هشت و شانزده دقیقه درِ اتاق‌مان را نزده آمد تو. عادت نداشت برای آمدن پیش من اجازه بگیرد. ناسلامتی رفیقم بود. پرده‌ی تختم را کنار زد و نشست کنارم.
ـ مجتبی! می‌آی رمان بخونیم؟
نه به قیافه‌ی سیدجعفر می‌خورد رمان‌خوان باشد، نه من.
ـ برو عامو.
کتاب را گذاشت وسط‌مان. طرح فیروزه‌ای‌اش هنوز جلوی چشم‌هایم است.
ـ بیا با هم بخونیمش.
ـ آخه رمان! من حال و حوصله‌ی عشق و عاشقی‌های الکی رو ندارم انصافا.
نه اینکه شوخی کرده باشم؛ عین حقیقت است. به خیالم رمان یعنی همان داستان‌های آبکیِ الکیِ عشقی‌مِشقی که دخترهای شانزده‌هفده ساله می‌خوانند. پسرِ فقیری عاشق دخترِ پولداری می‌شود. دختر او را می‌خواهد. اما پدرِ دختر مخالف است. حالا یا دختر با پسر فرار می‌کنند، یا دختر را به پسر نمی‌دهند و پسر سر به بیابان می‌گذارد. یا هم پدرِ دختر بلانسبت شما خر می‌شود و دخترش را می‌دهد به یک پسرِ آس‌وپاس. آنچه از رمان در ذهنِ من بود، همین بود. به سیدجعفر هم گفتم. اما او مُصِر بود که «این رو رفقا معرفی کردن. گفتن درجه یکه. با اون رمان‌های به‌دردنخور فرق می‌کنه. تاریخیه.»
راستش خودش هم حس‌وحال رمان‌خوانی نداشت. دنبال یک دانشجویِ بیکارِ دیگری مثل خودش می‌گشت که رفیقِ مطالعه‌اش بشود. کتاب را گرفتم دست و نگاهش کردم. «نامیرا» بود اسمش. اسم شما هم آقاصادقِ کرمیار روی جلدش نوشته شده بود. صادق‌خان، اولین بار بود اسم‌تان را می‌شنیدم ها.
ـ چند تا داری ازش؟
ـ همین یکی. صبح‌ها تو بخون، شب من.
کتاب ماند پیش من و او رفت. همین‌طور داشتم صفحات کتاب را ورق می‌زدم. اتاق خلوت بود. با خودم گفتم: «کاش چند صفحه‎ای می‌خوندم.» و این را می‌خواهم بگویم صادق‌خان، که کتاب را من توی سه روز خواندم. در واقع سه تا صبح. صبح آخری رفتم که کتاب را برسانم به سیدجعفر که شب بخواند. و نشستم کنارش و پایان داستان را برایش تعریف کردم. اسپویل کردن و لو دادن و این حرف‌ها نمی‌دانستم یعنی چه. ولی خُب نمی‌دانم چرا سیدجعفر سرخ شد و دیگر کتاب را تمام نکرد.
صبحِ بعدی‌‌اش تنها از جلویِ دانشگاه تا بازار دربست گرفتم. پنج هزار تومان. سه‌چهار دقیقه‌ای هم پیاده رفتم تا رسیدم به کتابفروشی. رُک و پوست‌کنده رفتم سروقت قفسه‌ی «داستان و رمان». به کتابفروشِ خنده‌رو و قدکوتاه گفتم: «رمان بهم بده که مثل نامیرا باشه.» قلعه‌ی حیواناتِ جورج اورول را داد و امپراطور عشقِ بهزاد بهزادپور. یک هفته نشده بود باز سر و کله‌ام توی کتابفروشی پیدا شد. به نظرم فکر می‌کرد یک مشتری کله‌شق پیدا کرده. توی دلش بِشکن می‌زد. از سیدمهدی شجایی و آنتوان دوسنت اگزوپری و ابراهیم حسن‌بیگی و مظفر سالاری کتاب داد. گفت: «برو بخون کیف کن.» دیگر به کتابفروش اعتماد کرده بودم. بار بعدی مسخِ کافکار را بهم داد و اسم شهید آوینی را هم کنارش آورد که یادداشتی چیزی درباره‌ی این مسخ نوشته. خیلی خوشم نیامد از قلمِ کافکا. کتاب‌های جلال را معرفی کرد. از مدیر مدرسه‌اش شروع کردم. پسندیدم. و بین کتاب‌ها که چرخ می‌زدم چشمم به اسم شما افتاد. جلدش سیاه بود. «غنیمت» اولین بار آنجا شما را صادق‌خان با آن سبیل معرکه دیدم. غلط نکنم بعد از تمام کردن غنیمت بود که رفتم سرچی توی گوگل زدم ببینم شما کی هستی صادق‌خان. وقتی دیدم کارگردانی هم می‌کنید کلی کیف کردم. نمی‌دانم چرا. بعدها «فریاد در خاکستر» را خواندم. «حریم» هم. بگذریم.
سرتان را درد نیاورم صادق‌خان. از شما چه پنهان که منِ زیست‌شناسی خوانده، یک‌روزی به سرم زد از تکاملِ داروین داستانی بنویسم. مثلا شهید مطهری را بیاروم توی داستان که از تکامل حرف و نظر دارد. از آن طرف یدالله سحابی و کتابِ معروفِ تکاملش هم وارد رمان کنم. دو سه تا شخصیتِ دانشجو هم ساختم. یکی‌اش که قطعا خودم بودم. کسی که هم تکامل را می‌خواست و هم می‌خواست ربطش بدهد به دین و خدا و پیغمبر. از طرفی دو تا دانشجوی دیگر هم توی ذهنم ساخته و پرداخته بودم که یکی بشود مخالف سرسخت داروین و دیگری مدافعش. و توی داستان این‌ها را به جان هم بندازم و خودم نویسنده باشم و شخصیت اصلی. و امیدوار بودم اولین رمانم درجه یک از آب در بیاید. مثل علی دایی که هم بازیکن بود و هم سرمربی و سایپا را هم قهرمان لیگ برتر کرد.
شاید یک سال و شش ماهی از شروع رمان‌خوانی‌ام می‌گذشت. شاید چهل‌پنجاه‌تا رمان خوانده بودم. فکر می‌کردم دیگر می‌توانم یک رمان بنویسم. شخصیت‌ها را آوردم روی کاغذ. رفتم سراغ مصطفی. مصطفی دوستِ شاعرِ من است. بیست سالی از من بزرگتر است. طرحم را برایش باز کردم. خوب نگاهم کرد. خلاصه‌ی کلامش این بود «برو داستانک بنویس مجتبی.» سنگِ بزرگ نشانه نزدن است. شاید منظورش همین بود. و حرفش را گوش دادم. از حق نگذریم صادق‌خان، این آقامصطفی از آن مَردهای روزگار است. خیلی کمکم کرد. اگر آن روز رمان را شروع می‌کردم و به کوچه‌بن‌بست می‌خوردم، الآن ساعت هشت و چهل‌وهشت دقیقه ننشسته بودم پای لپ‌تاپ که برای شما بنویسم. راستش این هشتصد و نود و شش کلمه‌ای که تا اینجا نوشتم، مقدمه‌ای بود که برسم این قصه را تعریف کنم:
خط به خط ر داستانِ کوتاه توی ذهنم نوشته می‌شد. بالا و پایینش می‌کردم. طرح و شخصیت‌ها را آورده بودم روی کاغذ. اما قصه می‌لنگید. قدم زدم. محسن چاووشی پخش کردم. آنقدر دور اتاق و هال چرخیدم که بطری آب ته کشید. نشستم پشت سیستم. به نام خدا را نوشتم و بعدش اسمِ داستان کوتاه «گلرخِ آقاکریم». یک‌نفس داستان کوتاه را نوشتم. دو هزار و صد و شصت کلمه شد صادق‌خان. وقتی نقطه آخر داستان را گذاشتم، دوست داشتم پرواز کنم. تپش قلب گرفتم. از شوق می‌توانستم ده دورِ گراش را بزنم. گوشی را برداشتم. زنگ زدم بخال‌ و بی‌بی. صادق‌خان، ما به پدربزرگ مادری می‌گوییم بَخال. نشسته بودند جلوی تلویزیون. ولی شبکه آی‌فیلم‌شان خراب بود. بخال گفت می‌خواهیم یوسف پیامبر را ببینیم ولی خراب است. فاطمه و ریحانه را سوار ماشین کردم و جلوی اولین کبابی ایستادم. چهار سیخ کباب خریدم؛ ماستی، زعفرانی، اسپایسی و سبزیجات. نمی‌داتستم این خوشحالی را چطور بین همه تقسیم کنم. کباب را بردم خانه‌ی بخال و دور هم کباب زدیم. ولی من توی فکر این بودم که «یک داستان خلق کرده‌ام که خودم ازش لذت می‌برم.»
صادق‌خان! این اولین بار نیست که این حس پروازِ بعد از نوشتن را دارم. من سه‌چهار تا رمان نوشتم، بیش از سی‌‌چهل‌تا داستان کوتاه. چند مجموعه داستانک. همه‌ی این‌ها می‌دانید از کجا می‌بینم؟ نامیرا. شاید اگر آن روز سیدجعفر تِلِپ نمی‌شد روی تخت من و کتاب را نشانم نمی‌داد، من هم مثل خیلی از هم‌سن‌وسال‌هایم توی خیابان دور دور می‌زدم. می‌رفتم صحرا با دوستانم. فوتبالی. و عشق می‌کردم آن مدلی. اما الآن که دارم سطرها آخر این نامه را برای شما می‌نویسم، دارم به این فکر می‌کنم که بعد از اینکه این صفحه وُرد را بستم، یک چایی با دارچین زیاد دم کنم. ریحانه دخترم هم خانه نیست. بروم سروقت شکلات‌های خارجی‌اش و یک چاووشی پِلی کنم و برای نوشتن یک متن هزار و سیصد کلمه‌ای برای خودم مهمانی به پا کنم.
صادق‌خان! این نامه شاید هیچ‌وقت به دست شما نرسد. ولی دوست دارم شما را ببینم، بغل‌تان کنم و دست‌تان را ببوسم که اگر نامیرای شما نبود، من از این شوقِ بعد از نوشتن محروم می‌شدم.
راستی داشت یادم می‌رفت؛ وقتی سالِ آخر دانشجویی من داشتم یکی‌یکی رمان‌های رضا امیرخانی را می‌خواندم و رفته‌رفته با همینگ‌وی و ساراماگو و بوتزاتی رفیق می‌شدم، سیدجعفر نامیرا را دوباره درآورد و از اول خواند. او صبر کرده بود تعریف‌هایِ من از کتاب را فراموش کند. حالا بعد ده سال می‌بینم چقدر نامرد بودم!
شاید شاگرد شما
مجتبی بنی‌اسدی – 2 آذر 1402
استان فارس – شهرستان گراش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 دیدگاه برای “نامه‌ای به صادق‌خان

  1. · 6 دی 1402 در 11:02 بعد از ظهر

    موفقیت بزرگ نویسندگی رو بهتون تبریک میگم. متن زیبایی بود و دلنشین. ان‌شاءالله به آرزوهاتون برسید و ازش لذت ببرید.

  2. درود بر همکار و دوست عزیز و هنرمندم آقا مجتبی
    قلم قشنگ و روایی داری.موفق و سلامت باشید
    امید که بتوانی این لذت را به دیگران به ویژه شاکردان منتقل کنی و شما سید جعفر دیگران باشی

  3. درود بر تو مجتبای عزیز و قلم گیرات
    و درود ویژه بر صادق‌خان که ناخواسته! باعث کشف این استعداد شد