نامه ای به ششصد و سی و نه دلبر عزیز

21
0

نویسنده نسترن شبانکاره

بسم الله الرحمن الرحیم
فرستنده: نسترن شبانکاره
گیرنده: حسنعلی عزیزی

ششصدو‌سی‌ونه عزیز، سلام.
میدانم سالهای زیادی از آن روزها می‌گذرد و من اما همچون آونگ ساعتی که سی سال پیش در پایین‌ترین نقطه خود از حرکت ایستاده باشد، مانده‌ام در آن روزها و سالهای پیشین و سالهاست که برایم زمان چیزی جز چرخش ثانیه‌شمار نیست.
امشب نیز به رسم تولد هرسالت دست به قلم شده‌ام تا از بهردل برایت نامه‌ای بنویسم و این‌بار اما به جای دریا، صندوق پستی خانه‌ات میزبان این نامه است. خانه‌ای که حالا مملو از خاطرات تو، در تاریکی و سکوت مطلق به سر می‌برد.
امسال شمع تولد ۷۳ سالگی‌ات را ۲۱ روز زودتر، با نفس‌هایت که هنوز در تاروپود این خانه محبوس‌اند فوت کردیم، صدای خنده هایت حین بریدن کیک در راهروی خانه پیچید و با همان لحن نگاه مهربانت از قاب عکس بالای تلویزیون، بوسه‌ات را به سرورویم پاشاندی؛ همانطور که به قهوه‌ایه چشمانت زل زده بودم تا برای آخرین بار این کهنه شراب را جرعه جرعه سربکشم، دست خیالت را گرفتم و به‌آرامی با آهنگ کالوین هریس موردعلاقه‌ات رقصیدیم. ضیافت ساده اما باشکوهی بود؛ من و آهنگ‌های سمفونی و خیال تو.
ششصدوسی‌و‌نه عزیزم؛ راستی هیچ به خاطر داری این اسم و راز میان من و تو و ماه را؟ نمیدانم ماه چندین بار به دور زمین چرخیده است و من چندین بار در‌حالی که به ماه خیره شده بودم این نام را زیرلب زمزمه کرده‌ام، می‌دانم سالهای زیادی از آن روزها گذشته است و حال، ریه هایم توان ادامه دادن با این تن را ندارند؛ آدمی، پیر و فرتوت می‌شود، خسته و رنجور می‌شود، تجربه می‌کند و صبور می‌شود و آه؛ و اما آه و امان از عشق؛ امان از عشق و این درد جانکاه که دمار از روزگار آدمی در‌می‌آورد. روحت را می‌گیرد و به چنگال‌های خاک می‌سپارد و معلوم نیست تا زمان مرگت چندبار به خاک سپرده می‌شوی.
اینک ای عشق دیرینه‌ی من، یار دردانه‌ی من، همسفر نیمه‌راه من؛ خدا عاشق کند آنکه را نخواست من و تو، ما شویم؛ پنج سال و هفت روز می‌گذرد از روزی که تو به دستان خاک سپرده شدی و حالا سلول به سلول تنت در پیچک‌های یاس کنار مزارت رخنه کرده‌اند و آه از اینکه دیدن سنگِ سردِ مزارت نیز نصیبم نشد و چه بی‌رحمانه‌ست، گاهی به پیرزنی که مادر بچه‌های توست حسد می‌ورزم و به دستانش که عطر تنت را از سنگ مزارت لمس میکنند.
این روزها بیش از پیش، کالبد و روح و تنم، تو را می‌خواهند و بوی تو در رگ و خونم جاری شده. از اینکه لحظه به لحظه، به لحظه‌ی دیدارت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوم، غرق در لذت و شوقم.
فردا کار کندن آرامگاه ابدیِ من به اتمام می‌رسد. گاه‌گاهی به بالای تپه‌ی شمالیِ روستا می‌روم، زیرِ درخت صنوبر می‌نشینم و به جایِ خالیِ تنِ بی‌جانم خیره می‌شوم. برمی‌خیزم؛ بیل می‌زنم و به تو فکر می‌کنم، چاله می‌کنم و به روزی که برای اولین بار بالای صنوبر دیدمت فکر می‌کنم؛ بیل می‌زنم و به روزهایی که شوق وصال داشتیم فکر می‌کنم؛ بیل را بیشتر از خاک پر می‌کنم و به روزی که جدا شدیم فکر می‌کنم؛ بیل را در خاک فرو می‌برم؛ تو ازدواج کردی و من شدم کالبدی تهی از جان؛ تو دور شدی، دورِ دورِ دور؛ به دستان تاول زده‌ام خیره می‌شوم، محکم‌تر بیل را می‌گیرم؛ به خانه‌ای برگشتم که بوی تو در سردر و چارچوب و ستون‌هایش مانده بود؛ به خودم می‌آیم و صورتم را غرق در اشک می‌بینم، بیل می‌زنم و اشک می‌ریزم؛ زمین را می‌کَنَم و میعادگاه وصالمان را عمیق‌تر می‌کنم؛ تو رفتی و نشد که من و تو ما شویم. بیل می‌زنم و حالا اندکی مانده تا وصالگاه باشکوهمان بنا شود. اشک می‌ریزم و به سال‌های انتظار فکر می‌کنم؛ هیچ‌گاه برنگشتی و آه از خداحافظی‌ای که نمی‌دانی آخرین وداع است و کاش بیشتر در آغوش میگرفتمت. کاش آنقدر در آغوش میفشردمت تا روح و تن و پوست و استخوانمان یکی شود، آنقدر که می‌توانستم برای سالهایِ سال گرمای تنت را در تنم محبوس کنم و آه از رفتگان بی‌بازگشت. بی خداحافظی رفتی و من قسمتی از روحم را به خاک سپردم. حاجی بابا خبر ازدواجت را سرشب آورد و سحرگاه سوی چشمانم رفت و با هر روز فراق و انتظار، خرواری از سلول‌هایم به نیستی کشانده شدند و حالا عزیزِ خفته در خاکِ من، اینک که زمان مرگ من فرارسیده، اینک که اعداد و ارقام مرگ مرا کمتر از ۲۰ روز دیگر تخمین زده اند، اینک که قرار است ریشه‌های صنوبر پیر در استخوان‌های پوشالی‌ام دوانده شوند، تو را به نسترن‌های خفته بر مزارت قسم که پس از مرگم به دیدارم آیی و چنان تنگ در آغوشم فشاری که گویی از سرآغاز یک روح در دو کالبد بوده‌ایم و شاید بعد از مرگم، ریشه های صنوبر و یاسِ گذشته از میان قلب‌هایمان، بهم بپیوندند و این تنها راهِ وصالمان باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *