نامه ای به سورنا؛ معشوق دیرینه ام

123
0

نویسنده: نرجس امینی

گیرنده: سورنا                         تاریخ نگارش: 04/08/1402

الان که برایت این نامه را مینویسم ساعت شش و نیم عصر است. یک بار دوستی گفت تا به حال در این وقت به عقربه های ساعت دقت کرده ای؟ آنها قاعدتا باید روی هم بیفتند اما پانزده درجه اختلاف دارند. تو هر کاری کنی نمیتوانی آنها را روی هم بیندازی؛ انگار سرنوشتشان اینجور رقم خورده. روزهایم همه مثل هم گذشتند. روزها و شب ها از پی هم آمدند و رفتند و هیچ چیز تغییری نکرد. تو لحظه ای از فکر من بیرون نیامدی؛ حتی نمیدانستم زنده ای یا نه یا در حال انجام چه کاری هستی. به یاد دارم که ساق و ران های لاغری داشتی که هر بار مرا به فکر می انداختند؛ فکر اینکه چرا خوب غذا نمیخوری؟ لب هایت از سیگار کشیدن زیاد به بنفش گراییدند و هر بار احساس میکردم داغ تر از دفعه ی پیش شده اند؛ از داغ سیگار. من که هیچ وقت اجازه نداشتم لمسشان کنم فقط حدس میزدم که گرم باشند؛ جوریکه توی سرمای دی ماه حتی اگر بخاری خانه ات از کار افتاده باشد یا مامورها گاز را قطع کرده باشند از سرما یخ نکنی.

من هر روز بیشتر از روز قبل توی خودم فرو رفتم. دیگر توی مهمانی های خانوادگی شرکت نکردم و حتی میشد حدس زد آنها مرا فراموش کرده باشند. راستی نامم چه بود؟ چقدر عجیب است که نام تو را به آسانی به یاد می آورم اما نام خودم… مرا چی صدا میکردند؟ حتی اگر یک بار صدایم کرده بودی شاید حالا به یاد می آوردم؛ ذهن من تمام خاطراتی را که با هم داشتیم ثبت کرده و من هر روز آنها را مرور میکنم و گاه لبخندی از سر رضایت روی لبانم نقش میبندد و گاه قطره اشکی مثل قطره باران روی شیشه از گوشه چشمم پایین میلغزد.

همین حالا باران گرفته و من پنجره را باز گذاشته ام. توی دلم میگویم وقتی باران می آید انگار خدا اشک میریزد. برخورد قطرات آب با پشت بام تق تق صدا میکند. یک بار کسی گفت وقتی قطرات باران کج ببارد، باران خیلی زود بند می آید حتی اگر شدید باشد. میتوانم حدس بزنم حالا فقط قطرات ریز باران از آسمان فرود می آیند و حلقه هایی درهم میسازند؛ این یعنی باران هنوز بند نیامده.

یک روز چترم را توی رودخانه خشک انداختم. آن روز از مدرسه برمیگشتم. یکی از دندان هایم درد گرفته بود و چترم خراب شده بود و بادی که میوزید آن را منحرف میکرد و به چپ و راست میکشاند. تحمل نگه داشتن چترم را نداشتم. رهایش کردم. وقتی پرتش کردم دیدم بین زمین و آسمان باز شد و خیلی آرام کف رودخانه فرود آمد. از زمانی که مشتم را باز کردم و چتر را به باد سپردم تا زماینکه چتر روی آب به چپ و راست تاب میخورد انگار سالها طول کشید. انگار زمان کند شده بود و من تمام آن را حس میکردم. چترم آنقدر آهسته حرکت میکرد که مثل این بود که اصلا حرکت نمیکند. با چشم که نگاه میکردی انگار هنوزدر جای قبلی اش بود. دیگر بادی نوزید. بعد چیزی نگذشت که چترم ناپدید شد و مثل این بود که هیچ وقت وجود نداشته اما من مطمٸن بودم چتری داشتم؛ چتری که مرا از قطرات خیس باران حفظ میکرد و قرمز و سبز و سفید بود؛ حتی روزهای بعد که به مدرسه میرفتم با چشم به دنبالش گشتم اما جز آبی که از باران چند روز پیش بالا آمده بود چیزی ندیدم؛ پس به اتفاقی که افتاده بود شک کردم. با خود گفتم شاید ذهنم آن را ساخته. طولی نکشید که همه چیز را فراموش کردم.

سال هاست پایم را از این خانه بیرون نگذاشته ام. ممکن نیست برای خرید یا پیاده روی یا دیدن یک دوست به خیابان بروم و خیس باران شوم. از آن روز گوشه ی تخت افتاده ام و نمیتوانم حرکت کنم.

اشتها ندارم. مامان شب به شب به زور لقمه ای نان توی دهانم میچپاند و گاهی کمکم میکند کاسه ای آبگوشت بی مزه سر بکشم. به نظرم قبلا بهتر غذا میپخت؛ وقتی همگی دور هم جمع بودیم و سر یک سفره مینشستیم. آن وقت ها مامان انگیزه داشت و با شور برایمان چیز میپخت. ادویه های رنگی را توی خوراک ها میریخت و آنها را خوشبو و خوشمزه میکرد. حالا وقت هایی که برای غذا دادن من می آید میبینم که صورتش رنگ گچ شده و نگاهش مات است. دیگر درست و حسابی توی آبی که دارد میجوشد نمک و فلفل نمیپاشد.

زندگی ام این طوری ست؛ مثل یک رودخانه ی راکد که موقع بهار پسربچه ها لباس هایشان را میکنند و توی آن پا میگذارند اما چیزی نمیگذرد که آب رودخانه، خشک میشود و از لجن و جلبک پر میشود. رودخانه بوی ماندگی میگیرد و خانواده هایی که برای تفریح به آن اطراف می آیند از سر ناچاری دماغ هایشان را میگیرند و پیف پیف میکنند. بچه میگوید بابا میشه ماشینو نگه داری پاهامون رو تو اون آب بزنیم؟ اما مادر میگوید پسرم اونجا دیگه رودخونه نیست؛ لجن زاره. پسرک بغض میکند.

الان ده دقیقه است که باران بند آمده. من که نمیتوانستم بیرون را نگاه کنم اما حتما کجکی می باریده که هنوز نیامده بند آمد. من بغض میکنم. به آن باران دل خوش کرده بودم. قطره ها را نمیدیدم اما میدانستم وجود دارند؛ صدایشان را میشنیدم. میدانم برای باران بعدی باید حالا حالاها منتظر بمانم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *