نامه‌ای به دلبرِ دیوانه‌ی اتاقِ آبی

220
0

نویسنده: نرگس خوش‌فکر

سلام دلبر ،
دکتر خوشتیپه‌ی اتاقِ آبی گفته هر کسیو میبینیم نگیم سلام ولی من میگم به شما ، شما که هر کی نیستی .
سلام ، جات خالی پریشب باد زد برگِ درخت پیره رو ریخت توی حیاطِ آسایشگاه یهو دیدم همه جا شده برگ‌های چروکیده و زرد و نارنجی ؛ خسته‌ی خسته فهمیدم پاییز شده ، پاییز یهو میاد میدونی که ؟!. وقتی میاد که بدونه بهارِت رفته واسه‌ی همیشه ..
گفته بودم برات ! این روزها خوبم ، یعنی از وقتی که فراموشت کردم خوبم .
روزها تا شب به دیوارها نگاه میکنم به همه چی فکر میکنم به جز تو .
شب‌هام قرص آبیم رو میخورم ، خوابم نمیبره راه میرم تو حیاط ‌؛ با دو تا مورچه رفیق شدیم تا صبح باهم میگردیم دوره حوض خالی ساکتِ ساکت ؛ حوض خالی عینِ قبره آدم دوست داره بره بخوابه داخلش اما وقتی یادمون میاد هیچکس نیست اون بالا خاک بریزه رومون و گل بیاره برامون میگیم ول کن نصفِ شبی .
چهار شب پیش‌ها رفتیم با پرستار قشنگه حرف زدیم ، نمره‌ی خونه‌ی شما رو دادیم گرفت ، یه دلِ سیر صداتو گوش کردیم ؛ صدات رو پیغامگیر ، عینِ قدیم‌ها مهربونه .
همونجوری که میگفتی ، انقدر منو نخندون دیوونه ؛ یادته ؟! یادت رفته از بس نبودیم .
عکساتو دیدم دلبر با دلبرِ جدیدت تو سفید پوشیده بودی اونم سیاه ، چه خوب به هم میاین .
چقدر هم قشنگ خندیده بودی براش یه جوری نگاهش کرده بودی که انگار اون تو باشی و تو من .
همون شکلی که دوست داشتی همیشه ؛ قشنگه ، دوستش دارم ، یعنی هر کی رو تو دوست داری منم دوست دارم .
این نامه آخرمه برای تو ، باید جمع کنیم بریم از این آسایشگاه ، دکتر گفته روزها میتونی بری کار کنی شب‌ها بیایی همین‌جا بخوابی ؛ خیلی بهترم ، توهم دیگه نترس ، من نمیام داد بزنم سرت ، حتی دیگه نمیام‌ هم دورت بگردم .
نمیام اونقدر بخندونمت که ضعف کنی ، نمیام بشینم بغلِ دستت تو ماشینت و سرِ هر پیچ به پیشونیت یه بوسه بزنم .
نمیام برات شعر بخونم شب‌ها ، نمیام اونقدر بگم میشه دلبرانه بنِگری که کلافه بشی ‌.
نمیام بمونم کنارت و شب تا صبح نگاهت کنم بس که ماهی وقتی خوابی .
نه ، میرم گم و گور میشم ، تهِ مه‌های شهر .
دلبرِ جدیدت از من بهتره میدونم ؛ دیدم تو عکس‌ها ‌،
ببخشید اگه نبودم اونی که میخواستی ، دوست داشتم باشم ، بلد نبودم .
توهم دیگه فکرِ من نباش ، غصه نخور ، نیا از پُشتِ میله‌های آسایشگاه یواشکی نگاهم کن .
خوبم من ، خیال کن دیوونه یه شب خوابید تو حوض خالی ، مورچه‌ها خاک ریختن روش ، کلاغ برایش مَرثیه خوند ، برف اومد ؛ همه یادشون رفته من رو ، توهم بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محلِ گذره .
حالا که تموم شده بذار این خطِ آخرِ نامه بگم برات ، می‌ارزید ..
می‌ارزید دلبر اون روزها به این شب‌ها ؛ گفتم که بدونی پشیمون نیستم فقط دیگه نیستم ، خستم ،
میخوام چهارتا پاییز بخوابم ..‌
همه میگن آبروم رفته ، منم میخندم و میگم همینه آبرو ..
کی گفته عشق باید بی عیب و نقص باشه ؟! نه ، همینی که واقعی باشه بسته .
خداحافظ دلبرِ دیوانه‌ی اتاقِ آبی ‌..!
1399/9/24

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *