نامه‌ای به دریا؛ دخترِ قشنگم

212
0

نویسنده: ندا اکبری

خدایِ کوچکِ من،

دخترِ زیبایِ مامان

سلام

می‌ترسم که روزی به این فکر کنی که از سر خودخواهی پا به این دنیا گذاشته‌ای که امانت‌دار من باشی. نه مامان، من دوست داشتم خیلی چیزهای قشنگی که دنیا دارد را تو هم تجربه کنی. حیف بود وقتی می‌توانستم به تو امکانِ حضور و بودن را هدیه کنم، دریغ می‌کردم.

هر چقدر که بزرگتر شوی، بیشتر مطمئن خواهی شد که تجربه بودن به همه‌ی دردهایش می‌ارزد.

جان و جهانِ مامان!

بزرگترین امانت من به تو، این است که با تمام وجودت تلاش کنی زیبایی‌های جهان را ببینی، بشنوی، بچشی، ببویی و لمس کنی. از هرچه که گذشتی، از باران نگذر. دریاها معمولا ماندنی‌ترند، اما هر تجربه تو از باران یگانه است.

ماهِ من!

تو واقعی‌ترین خدایی هستی که من شناختم. فکر نکن که مامان، چون حالا یک آدمْ بزرگ است، باید همه چیزها را بی‌عیب و نقص بلد باشد. نه مامان، آگاهی به طولِ عمر نیست. خیلی طول کشید تا بفهمم خدای هرکس در درونِ خودش زندگی می‌کند. تو تا هستی، خدای بزرگ خودت باش.

همه‌ی دنیایِ مامان!

در این تجربه‌ی ما از جهان، هیچ چیز قرار نیست دائمی باشد. لذّت ببر و بگذر. امّا از آدم‌ها نگذر. در این تجربه‌ی ما از جهان، تنها هستیم، امّا آدم‌ها در جهان کنارِ تو هستند تا تجربه‌ی بودنت را قشنگ‌تر کنند. تو هم در قبالِ قشنگ‌تر کردن این تجربه مسئولی. مسئول همه‌ی کسانی که در تجربه‌ی خوبِ تو از جهان سهیم بوده‌اند.

دریایِ آبیِ من!

تلاش کن همین‌گونه که هستی، بمانی. همین‌طور عاشق، آگاه و شجاع. همیشه عاشق باش. فارغ شدنی در کار نباشد و هرجا که دلت خواست، برقص، بخوان، بلندبلند بخند و بلندبلند گریه کن. اصلا خیال کن که کسی جز تو در جهان نیست. به جز بودنِ تو، هیچ چیز در این جهان جدّی نیست مامان. آزادی را زندگی کن.

هفت آبان دو

مامان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *