نامه­‌ای به ریه­‌ی عزیز و خسته‌­ی پدربزرگ بی‌­معرفتم

87
21

نویسنده: ستایش بهرام نژاد

سلام

حالا که دارم این نامه را می­نویسم آرزو می­کردم ای کاش ای کاش یک مغازه اکسیژن­ فروشی داشتم و به تو چند کیسه‌­ی پرِ پر اکسیژنِ رایگان هدیه می­دادم. اصلا کاش بابا روی برگه­ای می­نوشت:

فروش سیگار به پیرمردهای شصت و چند ساله بی­معرفت اکیداً ممنوع است

 و برگه را می­چسباند به شیشه­‌ی مغازه­اش.

می­دانم چقدر ناراحتی از دست پدربزرگم، می­دانم که چقدر درد کشیدی وقتی پدر بزرگ وقت و بی­وقت مثل اگزوز پیکان قراضه­اش دود سمت تو می­فرستاد. آخرین نخ را که از پاکت بیرون می­کشید، سوار پیکان قراضه­اش می­شد و استارت می­زد. اگر پیکان روشن نمی­شد پیاده می­شد و با این­که دکتر راه رفتن زیاد را برایش قدغن کرده بود راه می­افتاد سمت مغازه بابا و با دو باکس سیگار برمی­گشت خانه. از خانه تا مغازه بابا بیشتر از هزار قدم راه است اما از خانه تا کلینیک ترک مواد دویست قدم و از خانه تا مطب پزشک متخصص فقط صد قدم راه. اما او راه­های طولانی­تر را انتخاب می­کرد.

یک­بار همین­که پنجره را باز می­کردم تا اتاقش نفسی بکشد گفتم:

بابابزرگ، چرا نمیری دکتر؟ همه­ش دو قدم راهه که

پک عمیقی به سیگارهایش زد و با سرفه و خنده گفت:

دخترجونِ بامعرفت، من مرد راه­های طولانی و سختم

حتما از همسایه­ات معده دیدی و شنیدی که بعضی وقت­ها که آدم گرسنه است چقدر ساندویچ دونان می­چسبد. پدربزرگ هم اکثر وقت­ها دوسیگار و سه­سیگار می­کشید. یعنی دو نخ یا سه نخ از پاکت بیرون می­کشید و بین لب­ها می­گذاشت و با فندک عهد بوقش روشنشان می­کرد. بعضی موقع­ها که کفگیرش به ته دیگ می­خورد، نخ­های آخر را جیره­بندی می­کرد تا هوا روشن شود و با بابا برود مغازه و سیگار بگیرد.

دخترجونِ بامعرفت، تو جنگ وقتی عراقیا محاصره­مون می­کردن مجبور می­شدیم همه چیزمونو جیره­بندی کنیم، بعضی وقتا یه نخ سیگارو چار پنج نفری می­کشیدیم.

من جنگی را که پدربزرگ گاهی از آن می­گوید ندیده­ام اما جنگ بین تو و سیگارهای 57ش را دیده­ام. دلم به حالت می­سوزد. حداقل پدربزرگ وقتی شیمیایی می­زدند می­توانست ماسکی به صورت بزند و یا پشت خاکریزی پناه بگیرد اما تو کجا پناه می­گرفتی؟ تو بی­پناه­ترین عضو پدربزرگ بودی.

شاید بعد از این نامه بروم و یک نامه هم به رئیس کارخانه 57 بنویسم و بگویم این چه بلایی است که با سیگارهایتان بر سر ریه پدربزرگ من آورده­اید. می­دانی جالبیش چیه؟ این­که با بی­شرمی و پررویی تمام، عکس سالم تو را کنار عکس­ درب­و­داغانت چاپ می­کردند و می­کنند روی پاکت سیگارهای لعنتی­شان.

ریه­‌ی عزیز، می­دانم این حرف­های یک نوه‌­ی بی­تاب و دلتنگ دیگر برایت هوا نمی­شود. کاش می­توانستی قبل از این­که قلب بابابزرگ داشت از کار می­افتاد، شکمش را پاره می­کردی و خودت را نجات می­دادی اما چه فایده؟ این­ها همه­اش یک مشت خیال باطل است و تو دیگر نیستی.

فرستنده: ستایش بهرام نژاد

گیرنده­: ریه‌­ی پدربزرگم

تاریخ: 15 آذر 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

21 دیدگاه برای “نامه­‌ای به ریه­‌ی عزیز و خسته‌­ی پدربزرگ بی‌­معرفتم

  1. صمیمی و ناز و بی‌شیله‌پیله و شفاف نوشتی
    و
    عاطفی و عاشقانه با حسِ‌ّ همدردی
    و
    با نگرشی اجنماعی به خفگی که از خفقانِ پنجاهوهفت به امروز رسیده

  2. آفرین وبلاگ بنویس دایی برات بهترین ها رو آرزو میکنم دختر خوش فلب دوست داشتن

  3. باریکلا.. نه باریکلا

  4. خیلی زیبا بود واقعا به دلم نشست . مشخص قلب مهربانی این متن رو نوشته موفق باشی همیشه

  5. خیلی زیبا تر ازون چیزی بود ک فکرشو میکردم موفق باشی دختر قشنگم 💘

  6. عالی بود مهربون. بهت افتخارمیکنم دختر قوی وبااستعداد

  7. عالی بود مهربون. بهت افتخارمیکنم دختر قوی وبااستعداد❤

  8. عالی بود باریکلا
    خوشم اومد

  9. خیلیی قشنگگ🥲🩷

  10. ستایش قشنگم، دختر روزای سخت بهت افتخار میکنم که اینقد دووم اوردی، اینقدر بااستعدادی، اینقدر تلاش میکنی که بسازی و نبازی… قلمت مانا عزیزدلم😍🥹🫂

  11. خیلی عالی نوشتی دمت گرم دختر گل ای کاش به حرفمون گوش کنن و قدر سلامتی رو بدونن

  12. عالی بود دختر گل
    کاش میشد قدر سلامتیشون رو بدونن و رعایت کنن