نامه ای به کرمِ‌ عزیزِ مغزم

146
27

نویسنده : درسا (مریم) حکیم الهی

گیرنده: کرم مغزم

تاریخ نگارش : 9 دی ماه 1402

سلام‌ کرم عزیز کمتر کرم بریز 

اجازه بده لحنم را با تو تغییر دهم چون هرچه با تو دوستانه صحبت کردم سرانجامی برایم نداشت اما شاید این نامه بتواند خرخره ات را بجود و تو را سر عقل بیاورد که دست از سر کچل من برداری. 

این روزها که به سختی در حال پوست انداختن به مثابه یک مار هستم و سینه خیز بر روی زمین میخزم، تو کوچیک ترین مار وجودم، همانند یک مویرگِ چسبیده بر سلول های خاکستری ام، مزاحم ترین بخش زندگی ام شده ای  .

هر صبح‌ که‌ چشم به جهان باز میکنم خمیازه ی کش دار و پر فریادت را روانه ی مغزم میکنی 

تا تکانی به بدنم میدهم بوی گند دهانت تکانه ای سهمگین حواله ام میکند 

تا پتوی نرم یوگایم را برروی فرشی که پدرم داده است، پهن میکنم تا از دست تو رها شوم ،تمام خاطراتم با پدرم را برایم‌ مرور میکنی ‌و‌ خفه ام میکنی ، بلاجبار آن را جمع میکنم. 

به سمت یخچال خالی ام سینه خیز میروم در میان راه لبخندی در آینه میزنم تا به خودم کمک کنم باز هم وراجی ات را آغاز میکنی و اشک هایم را هدیه میدهی از خودم روی برمیگردانم به راهم ادامه میدهم، قوت غالبم را درون قابلمه ی ملامینی میندازم تا آب پز شود به سفیدی اشان خیره میشوم، آرزو‌ میکنم روسفید شوم ، میخواهم میزم را بچینم اما تو با خوش اندیشی ام میز صبحانت را میچینی و ذره ذره از آن تغذیه میکنی و بدبینی را در روحم تزریق میکنی.

لپ تاپم را باز میکنم تمام توانم را میگذارم تا طرحی بیافرینم اما مدام در سرم میخزی و نتیجه ی طرحم خطوط کرم مانند است، از آن دست ‌میکشم.

بلند میشوم به سمت گلهایی که روز به روز پژمرده تر میشوند، میروم بوی کپکشان را حس میکنم، دستم را داخلشان فرو‌میکنم همه اشان کرم زده اند ،کرم‌های خاکی 

دوستانت هستن سلامت را بهشان میرسانم

قلم و‌ کاغذ را برمیدارم هرچه میگویی را مینویسم تا تمام شوی! روانشناس ها و معلم های یوگا گفته اند هجوم افکار را بنویسید کاغذ را پاره کنید، گوش میدهم مینویسم پاره میکنم، مینویسم پاره میکنم ، من دارم تمام میشوم و تو هنوز زنده ای، ای موجود کریه…

از این هم دست میکشم یک جا مینیشنم با تو حرف میزنم

کرم کرموی وجودم مرا رها کن 

من تشنه ی زندگی و نورم

درونم را به تاریک ترین بخش هستی تبدیل کردی 

سرانجامش هم که قرار است غذای بقیه دوستانت شوم 

این لحظه ای که میتوانم زیست کنم، مرا تنها بگذار 

قول میدهم بعد از اینکه نتوانستم بازدمی را بروز دهم و خاک های خنک و نرم را رویم ریختند خودم لباس عروس را باز کنم تمام وجودم را در اختیارت بگذارم 

نه فقط مغزم

تمام اعضا و احشایم برای تو 

فقط همین لحظه که دمی می آید و میرود بگذار باشم

من زندگی را دوست دارم

از من دست بکش کرم عزیز مغزم

نویسنده : درسا (مریم) حکیم الهی

گیرنده: کرم مغزم

تاریخ نگارش : 9 دی ماه 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

27 دیدگاه برای “نامه ای به کرمِ‌ عزیزِ مغزم

  1. جالب بود
    همذات پنداری کردم خیلی
    کرم های کریه مغز

  2. خیلی خلاقانه نوشته شده 😄👌 باحال و خااااص بود بنظرم 👏👏

  3. به صدای کرم‌ها گوش بده، به قلقلکی که میدن توجه کن!

  4. تشبیه جالب افسردگی به کرم که جلوی لذت بردن از زندگی رو میگیره
    فکر می کنم که همه ما این کرم رو تو سرمون داریم فقط اندازش فرق میکنه

  5. و مرگ اینگونه دارد مرا وارسی میکند…

  6. قلمی بسیار زلال، زیبا و سیال که هنرمندانه به پرداخت سوژه پرداخت و با پیشروی داستان بدون هیچ هجوی محتوی احساسی اون هم اوج گرفت … کلام کاملا جوششی بود، نه کوششی، عشق کردیم.

    • لذت بردم از خوندنش. چطور ممکنه با نوشتن چند خط ما رو ببری تو فضای سورئالی که دلت میخواد… آفرین دختر دمت گرم👏🏻

    • تحلیل خودمون با نگاهی به درونمون پله پله مارو به شناخت می‌رسونه. نامه‌ای با محتوای ارتباط با خودمون که هر کسی رو به اندیشیدن فرو می‌بره. ممنون

  7. قلمت پایدار
    خیلی خوب بود لذت بردم

  8. من توصیف لحظه‌هایی که با کرم درگیری پیش میاد رو دوس داشتم، ساده بود و باعث میشد موقعیت نویسنده رو درک کنم و به یاد همه درگیری‌های خودم بیفتم.
    از اینکه حتی کرمی که اذیت کننده هست رو “عزیز” صدا زده بود، خوشم اومد، چون دیدِ خودم اینجوریه که حتی همین کرم، از وجود منه و خود منه، اگه این کرم نبود شاید من تلاشم برای زندگی کردن رو نمی‌دیدم و متوجهش نمی‌شدم، کار جدیدی شروع نمی‌کردم، تجربه نمی‌کردم و تسلیم می‌شدم.
    به اندازه یک نامه کوتاه بود، ساده، روان و به من حس امید و تلاش برای زندگی و ادامه دادن رو منتقل کرد.
    ممنونم که زیبا می‌نویسین 💫

  9. خیلی عمیق بود داستان.
    👏👏👏
    من هم کرم عزیزی دارم که ندای دانش و تجربه هست.
    همون خود دیگر
    احساس میکنم اون کرم بخشی از ماست که تا لحظه‌ زیبای مرگ با ما هست. شاید خاموش بشه اما تا هستیم هست

  10. خیلی جالب و متفاوت بود .خدا قوت 👏👏👏👏

  11. آدم ها از چيزهاى مى گويند كه واقعن نمى توانند بگويند.دمت گرم

  12. زاویه دید خاص ، قلم خیلی خفن و متفاوتی داره، بدرخشی درسا جان🤩🤌🏽🌟

  13. من دارم تمام میشوم و تو هنوز زنده ای، ای موجود کریه…

    خطاب قرار دادن بخشِ تاریک و بی رحمِ درونیاتمون با این نوع از تشبیه،جالب بود و تأمل برانگیز👌🏾

  14. این کرم مغز که در واقع همون ذهن لاکرداره ، دائما در حال وراجی هست و سرخوشی لحظه حال رو ازمون میگیره . همیشه بوده ، هست و خواهد بود . فقط باید حواسمون باشه که زیاد تغذیه بهش ندیم که یه کرم کوچیک باقی بمونه و مار و اژدها نشه . ما اربابش باشیم نه اون ارباب ما و اینکار فقط با مدیتیشن و سکوت ذهن امکان پذیر هست .

  15. تونستم موقع خوندم لحظه لحظه شو تصور کنم

  16. خیلی خوب بود،کیف کردم،همذات پنداری کردم چون تشنه نور و زندگی‌ام و زندگی،این فرصت کوتاه حس کردن رو دوست دارم

  17. تصویرای خیلی خوبی ساخت برام
    دوسش داشتم.

  18. · 18 فروردین 1403 در 12:31 قبل از ظهر

    خیلی خوب عالی بود و سعی کردم تصویر سازی کنم مرسی خیلی قشنگ بود🫶❤️

  19. متاسفم برایِ گفتنِ این حقیقت: کرم ها سوادِ خواندن ندارند!

  20. خیلی جذاب نوشته شده ،به طوری که همه می تونیم باهاش همزاد پنداری کنیم چون همه اون کرم درون یا افکار سمی رو داریم.عالی