نامه‌ای به لولای در

87
5

نویسنده: سمانه قلی زاده

فرستنده:سپهر فرهمند، ۲۵ ساله

گیرنده: لولای در ورودی

تاریخ: ۲۵ آذر ۱۴۰۲

سلام به لولای عزیز در…

میخواستم بیایم و حضوری با هم صحبت کنیم منتها چون ساعت ۱ نیمه شب است و احتمال بیدار شدن پدر و مادرم زیاد است، تصمیم گرفتم کتباً با شما گفتگو داشته باشم.

نمیدانم باید از کجا شروع کنم… فکر کنم باید از آن شبی شروع کنم که آقای مسلمی به همراه همسر و پسربچه هشت‌ساله‌اش به خانه‌مان آمدند، یادت می‌آید؟ مادر و پدر بیچاره‌ام کل خانه را برق انداخته بودند و بهترین غذاها و میوه‌ها را تدارک دیده بودند و بهترین لباسشان را پوشیده بودند تا بلکه بتوانند دل آقای مسلمی را بدست بیاورند.

آقای مسلمی معاون بانکی بود که بابا می‌خواست برای کارگاهِ نیمه ورشکسته و رو به سقوطش وام بگیرد. باور کن ما نمی‌خواستیم اختلاس کنیم یا وام بگیریم و پس ندهیم اما نمی‌دانم چرا با ما دراُفتادی و با پسرِ ۸ ساله‌ی آقای مسلمی و میگرن خانومِ آقای مسلمی دست به یکی کردی.

پسرک تیر غیب خورده شروع کرد به بازی کردن با درِ تو و تو هم سنگ تمام گذاشتی و با قژقژهای پشت سر هم، میگرن خانوم آقای مسلمی را به حد جنون رساندی. به‌حدی که با جمله‌ی مسلمی پاشو بریم از جایش جهید و دستِ گودزیلای زمان را گرفت و مثل شصت‌تیر از خانه گریختند و مسلمی هم دوان‌دوان به دنبالشان رفت.

آن شب وام پدر را نابود کردی، اشکال ندارد. می‌اندازیم گردن قسمت و می‌گوییم حتماً قسمت نبوده ولی یادت هست فردای آن روز که بابا بهت روغن زد که درست شوی چه اتفاقی افتاد؟ به روی مبارک نیاوردی و صدا دادن را ادامه دادی که هیچ، هرز هم شدی!

آن شب کذایی بنده‌ی حقیر از خوردنِ آشِ جوِ مامان‌پَز دچار بیرون‌روی شدید شده بودم و هر بار که خواستم از درِ جنابعالی به سمت حیاط و دستشویی خروج کنم، قژقژ صدا دادی و پدر و مادر گرامی را از خواب ناز بیدار کردی. در ضمن، صبح با فِرفرِ والدین عزیزتر از جانم مواجه شدم که به‌خاطر هرزگی جنابعالی، سرماخوردگی هم چاشنی بی‌خوابی‌شان شده بود. چقدر خدا خدا کردم که پدرجان هنگام رفتن به سر کار، پشت فرمان ماشین خوابش نبرد که اگر این اتفاق می‌افتاد نمی‌دانستم باید تقصیر شما بیندازم یا آش جوی مامان جان یا روده‌ی راست خودم.

خلاصه کلام، قربانت گردم نمیخواهم با این لحن محترمانه چاپلوسی جنابعالی را بکنم یا دلتان را به دست بیاورم یا خدایی نکرده گله کنم و یا زبانم لال، زبان به تهدید بگشایم، فقط عاجزانه استدعا دارم که محض خاطر خدا هم که شده روی منِ جوان را زمین نزنی و امشب را آرام باشی و صدایت را درنیاوری تا من بتوانم این پریسای بخت‌برگشته را که زیر تخت قایم شده، به سلامت و بدون این که پدر و مادرم بیدار شوند از در رد کنم و به خارج از خانه بفرستم.

پی نوشت: فکر بد درمورد من نکن جناب لولا… من و پریسا عقد کرده‌ایم منتها خانواده تمایل دارند ارتباط ما بماند برای بعد از عروسی که همین امر ما را مجبور به این قایم‌باشک بازی کرده است.

پی نوشت۲: اگر از لحن رسمی بنده راضی نیستید، در نامه‌ی بعد صمیمانه‌تر صحبت میکنم فقط خواهشمندم هنگام خروجِ پریسا، فکر آبروی ما دو تا جوان را بکنید و قژقژ نکنید.

پی نوشت آخر: بسیار سپاسگزارم که زمان ورودِ نابه‌هنگام پدر و مادرم به خانه، قژقژ صدا دادی و من و پریسا را مطلع کردی که زودتر بتوانیم خاکی به سرمان بریزیم.

ارادتمند جنابعالی سپهر فرهمند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 دیدگاه برای “نامه‌ای به لولای در

  1. دهنت سرویس ک انقد خفن نوشتی ک باعث شد دیدگاه بزارم برات. واژه دیدگاه خیلی غریبه دقت کردی؟ دیدگاه دید گاه گاه گاه گاااااه (گاه آخری بدون ه خوانده شود)

  2. وای عالی بود خداییی🤣🤣قلمتون روان وخوب بود

  3. بسیار خلاقانه بود. لذت بردم سپاس

  4. سلام
    بسیار عالی😄