نامه‌ای به شکسپیر بزرگ، خالق قصه‌هایی حقیقی!

156
0

نویسنده: عاطفه کازرانی

سلام شکسپیر عزیز!

اکنون که این نامه را برای تو مینویسم، از آن روزگار که تو از سیاهی های ننگین روزگار خود و روزگار پیشین خود میگفتی چندین و چند قرن می‌گذرد، همان روز ها که صفحه زندگی با قطرات سیاه امیال انسانی، ذره ذره تاریک میشد، همان روز ها که طمع قدرت و ثروت و شهوت، برادر و دوست و هم خون نمیشناخت، همان روز ها که حسادت انسان هایی با دل های تهی از عشق، دستان عاشق را به خون معشوق آلوده می‌کرد و درست همان روزگاران که بذر های کینه و انتقام آنقدر در دل و ذهن انسان ها ریشه دوانده بود که هر ظنی، انتقامی و هر انتقامی خونی را در پی داشت.

بله شکسپیر عزیز! اگر تو زمانی صفحه جنون آمیز ذهنت را در 5 گانه های اعجاب انگیزت به تصویر در می‌آوردی و تاسف های مخاطبان را که مجذوب نمایشت شده بودند برمی انگیختی، که ای داد! مگر می‌شود؟! عمویی قاتل برادرزاده هایش، برادر قاتل برادرش و عاشقی قاتل معشوقش باشد.. من، اینجا در400سال آینده به آن ها می‌گویم بله میشود.

اگر تو یک کلادیوس داشتی که سراسر روح و جسمش بوی تعفن آمیز ثروت طلبی و شهوت میداد اکنون در دنیای کلادیوس ها اگر هملت باشی عجیب است!

اگر تو یک پادشاه لبریز از حسد داشتی که با تیغ تیز حسادت از ماورای فکرها، قلب گلگون دخترش را در دستان لرزان معشوق او میگذاشت و او را وادار میکرد که وجدان خود را چون چاقویی در سینه  فرو برد، اکنون صاحبان قدرت با نقابی رنگارنگ که بوی دلنشین آزادی می‌دهد، قلب پاک هزاران دختر را خاموش و سینه ستبر هزاران پسر را خرد می‌کند تا دیگر نه در آن قلب عشق باشد نه در آن سینه نشانی از غرور و غیرت..

در دنیایی که تو آفریدی بودی، قضاوت های قضات هشدارمنفعت میداد، داروغه حکم می‌کرد، پادشاه رای به شهوت میداد،هنگام صبح، شاه بر تخت، شامگاه اما،دهانش بوی تلخ شربت میداد…

رسالت هنر و هنرمندی چون تو بی شک جز این نیست که نور هر چند کدر حقیقت را بتابانی بلکه مردمک چشم ایندگانی چون من در قرن ها بعد، وسعت پیدا کند و شاید عبرت بگیرد

اما چطور می‌شود درس عدالت بیاموزی آنگاه که شاه لیر های روزگار در غلاف عدالت شمشیر ظلم را جای می‌دهند

اینکه زمان عبرت کی فراخواهد رسید نمی‌دانم،  تنها این را می‌دانم که اکنون زمان مواجهه است، مواجهه با تک به تک پرده هایی که از پس قلم تو جان میگرفتند،مواجهه با عاشقان سوخته ای که بی استثنا عشق با آنان چون آتش با آب رفتار کرده و مواجهه با مردمانی که با دلی آزاد به دنیا پا می‌گذارند و با روحی درقفس تنفر از دنیا رخت می‌بندند..

انگار در این  سال تنها اعداد و ارقام با بازی خود از سالی به سال دیگر تغییر کردند، انگار همراه زمین، زمان نیز دور خود چرخیده تا همچنان ظلم پرده اول نمایش روزگار باشد و جنگ چون کارگردانی سرد و گرم چشیده اما مغرور، به بهترین شکل ممکن بازیگران تازه کاری چون ما قدرت پرستان که انسان نام داریم را، به بازی بگیرد. هر چند هم که بگذرد زندگی همان صحنه نمایش خیمه شب بازی است.

خلاصه، کلام آخرم این است! اکنون‌ پس از400 سال از زمانی که تو کلادیوس خبیث را خلق میکردی، شاه لیر مدعی را می آفریدی و هملت غیرتمند را متولد میکردی به تو می‌گویم که همچنان در تراژدی زندگی ظلم حرف اول را می‌زند…

فرستنده:عاطفه کازرانی

تاریخ نگارش:4 دی ماه سال 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *