نامه به مادر آسمانی

21
0

نویسنده: اکرم جعفرآبادی

گیرنده : مادر

تاریخ :  ۱۴۰۲/۱۰/۱

به نام خدایی که صبور است و شنوا

مادر جانم سلام ، حال و احوالت چطور است ؟ جایت خوب است در آسمانها ؟ ما هم خوبیم اما همچنان دلتنگ. شاید بگویی دختر جان تو بالای چهل سال سن و سالت است. فکرت سر خانه زندگیت باشد. اما مادرجان امروز هم از آن روزهایی است که من بدجور هوای تو را کرده ام با آنکه ففط دو روز است که از سر مزارت آمده ام . راستش آنروز من کلی حرف نگفته برای گفتن آماده کرده بودم اما هر کاری که کردم ، هر چه قدر که ماندنم را در آنجا طول دادم هیچکدام را رویم نشد سر زبانم بیاورم. همانطور که آن موقعها که پیشمان بودی آنها را آشکار نکردم . آخر میدانی آنها یک جور شبیه اعترافند. چیزهایی که شاید درکشان برای تویی که هفتاد سال از عمر نازنینت میگذشت کار چندان سختی نبود ، اما هیچوقت بی پرده  با آنها روبرو نشدی . حالا هم تصمیم گرفته ام آنها را روی کاغذ بیاورم. اینطوری هم سنگینی آنها را از سر دلم برمی دارم و هم کمتر خجالت میکشم . شاید هم یک روز کاغذ هایش را زیر خاک کنار سنگت چالشان کردم.

مادرجان حرفهایم را از آن صبحی شروع میکنم که تو روی تختت درازکش بودی و احتیاج به این داشتی تا من کمکت کنم روی آن بنشینی. من اهرم پایین تخت را چرخاندم. قسمت سر تخت ، تنه ات را با خودش بالا آورد. سکته نخاعی تو را شبیه یک تکه گوشت کرده بود. برای کج نشدنت به این طرف و آن طرف پهلوهایت را با چند تا بالش پر کردم.

آن روز مثل تمام هفت ماه دیگری که من پرستاریت را میکردم با یک پارچ آب ولرم  دست و صورتت را در لگنی شستم و با حوله ای خشکشان کردم . انگشتهایم را لای موهای کوتاه و سفید شده ات بردم و آنها را از فرق باز کردم . بعد هم برای دادن صبحانه ات همانجا گوشه پایین تختت نشستم . مشغول درست کردن لقمه ای نان و پنیر بودم که با شنیدن صدای نفسهای بلند و بریده بریده ات، سرم را بالا آوردم و نگاهم را به سمت صورتت چرخاندم . قطره های اشکی که در زیر چروکهای چشمان پر از شرم و حیای تو جمع میشدند ، بی صدا یکی پس از دیگری روی گونه هایت می غلتیدند و پایین می افتادند . تو در حالیکه سعی میکردی انها را با پشت دستهایی که به زحمت تکانشان میدادی از من پنهانشان کنی ، جمله ای را آرام آرام زیر لبهایت تکرار میکردی . خودت خاطرت هست چه میگفتی ؟ من نیازی به تیز کردن گوشهایم نداشتم . چون خوب می دانستم که تو باز هم تکیه کلام همیشگی ات، حتی قبل از زمینگیر شدنت را تکرار میکنی و میگویی؛ خدا هیچ مسلمونی رو محتاج دست و پای دیگری نکنه ، حتی اولادش…

مادرجانم خواستم بگویم به خاطر بی معرفتی و دلی که آنروز از تو شکستم من را ببخش ، بهتر آن بود که اول صبح با خوش و بشی ، قربان صدقه ای یا که لبخندی با تو روبرو شوم ، نه آنکه با لب و لوچه آویزان و قیافه ای سرد ،  احساس سربار بودن را در تو به وجود بیاورم . حالا هم نمیخواهم  رفتار ناسنجیده خودم را توجیه کنم ولی مادرجان تو هم  قبول کن که مادری کردن برای تو خیلی سخت بود. پرستاری کردن از تو جنسش از زمین تا آسمان با تر و خشک کردن بچه ها توفیر داشت. آدم گاهی که اعصابش طغیان کرده باشد یا که خسته و بی حوصله و شاید هم بیمار و رنجور باشد ، در مادری کردن برای بچه هایش میتواند عذر و بهانه ای جفت و جور کند . برایشان نقش بازی کند و آنها را به قولی بفریبد. با ترفندی حواسشان را از خواسته هاشان پرت کند. داد و بیدادی سرشان بکند . اما تو چه ؟ تو که بچه نبودی ، خام و بی تجربه نبودی. تو آنقدر سرد و گرم چشیده و دنیا دیده بودی که کوچکترین حرکت چشم و ابرو و نوع لحن و صدایم هم برایت تعبیرهای زیادی با خودش داشت . درست بر عکس بچه ها، نه لبخند های زورکی شادت میکرد و نه قول دادنهای سرزبانی دلت  را گرم میکرد . من هر چه قدر هم که بیمار و خسته و گرفتار بوده باشم، در آن لحظه هایی تو به من احتیاج داشتی ، نه روی آوردن عذر و بهانه ای را داشتم و نه می توانستم امیدت را نا امید کنم. نه می توانستم با تو سر سنگین باشم. نه می توانستم از تو گلایه کنم . نه می توانستم با تو پرخاش کنم و نه میتوانستم برای تو ظاهرنمایی کنم. بیشترین شباهت تو با بچه هایم این بود که نه می توانستم ناله ها و زجر کشیدنهایت را در بستر درد تحمل کنم و نه میتوانستم به امان خدا رهایت کنم. می بینی مادرجان ؟ می بینی در چه شرایط بدی بودم ؟ فکر میکنی اگر در آن صبح بدخاطره من با همان سر و شکل و  قیافه جلو بچه ام حاضر میشدم. او من را تحمل میکرد ؟! نه تحمل نمیکرد ، با آن خوی تند نوجوانیش حتی اگر سرم غرشی هم نمیکرد لابد توی دلش من را محاکمه میکرد که چرا باید خودم را آنقدر برای پذیرایی از اقوامی که از راه دور به عیادتت آمده و شام را مهمان شده بودند از سر و دست بیندازم که دیگر نای سرپا ایستادن نداشته باشم ؟! هیچ هم حق را به من نمی‌داد که بگوید بیچاره مادرم تا پاسی از شب با من و درس و مشقهایم سر و کله زده است.تب و  ترس از تشنج خواهر کوچکترم او را تا نزدیک های صبح در خماری خواب نگه داشته است.

اما تو چه مادر ؟! آن صبح خودت را بدهکار من حساب کردی. اگر چه همسایه چند کوچه آنطرف تر بودیم اما از اینکه ماه‌ها برای مراقبتت از خانه زندگی خودمان زده بودیم و خانه تو سکونت داشتیم . شرمندگی کشیدی. دکترها احتمال ضعیفی برای بهبودیت  داده بودند . با این حال دلمان را سخت به آن خوش کرده بودیم. من هم به امید انکه خیلی زود سرپا شوی ، برای مراقبتت سینه سپر کردم. به هر حال برای کمک به انجام حتی شخصی ترین کارهایت از عروسها به تو محرم تر بودم. خودت هم با من راحت تر بودی. گفتی خانه شخصی خودت راحت تر هستی تا خانه اجاره‌ای ما. ما هم قبول کردیم . برادرها ، هر سه مثل پروانه دورت می گشتند . همیشه با دست پر به خانه ات می امدند . حتی به نشان قدرانی از ما ، یک جورهایی هوای دست خالی ما را هم داشتند. آن روزها شوهرم گاهی می آمد خانه تو ، گاهی نمی آمد ولی من به جز وقتهای کوتاهی که دزدانه به خانه زندگی سر میزدم . همیشه کنارت ماندم. ماندم تا تو کاملا خوب و سرپا و مستقل شوی. اما ماهها گذشت و تو برخلاف امید و تصور ما بهتر نشدی. یعنی بهتر شدی اما نه آنقدر که تنهایت بگذاریم. ویلچر جای پاهایت را گرفته بود. پس در حالیکه که پدرمان به رحمت خدا رفته و نه خانه برادرها و نه  خانه ما برایت راحت بود ، ما تو را بایدبه که  می سپاردیم ؟ دلسوزی و احساس مسولیت دخترانه من تا چند ماه و چند سال دیگر باید ادامه پیدا میکرد ؟ برای همین هم بود که به پیشنهاد برادرها و رضایت خودت یک پرستار سالمند برایت گرفتیم. اولش من مخالفت کردم که مگر مرده ام که مادر نازنینم را دست یک غریبه بسپارم ؟! ولی راستش را بخواهی وقتی که این پیشنهاد را بیشتر بالا و پایین کردم ، با شرمندگی باید بگویم که آن را با دست پس زدم و با پا پیش کشیدم. دیگر آن آدم سرسخت نبودم. خواهش میکنم از من دلگیر نشو مادرجان. میدانی ، آخر من خسته شده بودم. از عهده اداره دو تا زندگی بر نمی آمدم. کم آورده بودم. برادرها راهشان تا قم دور بود. وقتی هم که از تهران و اراک و قزوین برای سرکشی می امدند. برای من حکم مهمان را داشتند. گاهی هم که برای یک استراحت چند ساعته و حداکثر یک روزه به من تعارف و اصرار میکردند ،  دل قبول کردنش را نداشتم. روده های تو بی اختیار شده بود آنها چطور باید پوشکت را عوض میکردند ؟ چطور باید مثانه ات را با آن دم و دستگاه خاصش خودش خالی میکردند ؟ بستن سوند هم که عاقبتی به جز عفونت ادراری برایت نداشت. من دست تنها و پرمشغله بودم. مجبور بودم به خاطر تو قید حتی یک تفریح چند ساعته و مهمانی رفتن و مهمانی دادن به خانواده پر رفت و امد شوهرم را بزنم ‌. این بود که اعتراض بچه ها و اختلاف بین شوهرم کم کم راه باز میکرد توی زندگیم. نگهداری از تو از نگهداری از یک نوزاد هم سخت تر بود. من نه میتوانستم تو را با خودم به  این طرف و آن طرف ببرم و نه میتوانستم تو را به دست کسی بسپارم. از رو انداختن به فامیلهایی که بیشتر سمت پدریم بودند هم معذب بودی، تو به حضور همیشگی من وابسته شده بودی. استرس تنها ماندنت با آن فشار خون دمدمی مزاجت کار دست ما و خودت میداد . حق هم داشتی . من خودم تصور حتی یک روز غل و زنجیر شدن در کنج خانه و دست به دامن دیگران شدن را ندارم . چه برسد به چند ماه !

فقط هم همین ها نبود مادرجان . یک چیز دیگر هم بود. و آن اینکه من تحمل درد و رنج کشیدن هایت را نداشتم. پاهایت اگر چه بی حس بودند. اما سوزش عجیبی داشتند دکترها می گفتند این‌ها تحریکات عصبی است. قرص و دارو هم میدادند اما افاقه چندانی نداشتند. گاهی مثانه ات هم با پاهایت دست به یکی میکرد. تا ساعتها از درد شکم می نالیدی. در جواب سونوگرافی هایی  که وجود سنگ کلیه و مثانه را رد میکردند،  به جای خوشحالی به هم می ریختم. آرزو میکردم کاش دردشان سنگ و رسوبات بود ، آنها را دفع میکردیم و خلاص ولی اعصاب آنها مشکل داشت. آرام شدنی نبود. من خون و پوست و گوشت و استخوانی از تو بودم چطور میتوانستم ناله هایت را ، درد کشیدنها هایت را شاهد باشم و هیچ تأثری از خودم نشان ندهم ؟ چطور می توانستم ببینم آن پاهایی که با صبر و حوصله روزها من را تاتی برده و شبها مانند گهواره‌ای من را به خواب برده بودند حالا خودشان مثل دستانت از حرکت مانده اند ؟ یا آن رگهای پر جوش و خروشی که زمانی برای آسایش من صبح تا شب تقلا میزدند به خشکیدن رفته اند ؟ راحت بگویم مادرجان من هم همپای تو داشتم آب میشدم . از غصه افسرده و عصبی میشدم . لحظه های در کنار تو بودن دیگر شیرینی ناب قبل ترها را برایم نداشت. با تلخی همراه شده بود. همانطور که آرامشم با اشوب و خنده هایم با اشکهای شبانه ام در هم قاطی شده بود . تو حی و حاضر بودی ، جلو چشمانم بودی ، اما فقط خدا میداند که چقدر دلم برای شنیدن قدمهای نرم و آهسته ات تنگ میشد . چقدر تحمل نبودنهایت کنار سفره و سجاده نماز برایم سخت بود و چقدر جای خالی کفشهایت پشت در خانه مان برایم غم انگیز شده بود. دلم هوای طعم لذیذ دست پخت هایت را میکرد . بالاترین آرزویم این بود که مانند گذشته ها تو لیوان چایم را برایم پر کنی. تو در خانه را با لبخند مهربانت برایم باز کنی. تو مرا با به خدا سپردمهای از ته دلت بدرقه کنی . اما هیچ کدام نشد . حتی نشد شبی بالشتم را کنار بالشت تو بگذارم. کنار حفاظهای آهنی تختت می ایستادم و می نشستم و حسرت می کشیدم. دلم میخواست دست و پا هم مانند خون و کلیه هدیه دادنی بود تا من یکیشان را به تو هدیه کنم. یا دلم میخواست دردها و غصه هم تقسیم شدنی یا که خریدنی بود تا با تمام داراییم آنها را می خریدم. اما باز هم هیچکدام نشد . و این دقیقاً همان فرق میان من و آن پرستار غریبه ای بود که برایت گرفته بودیم. او نه تنها با تو هیچ نسبت و هم خونی نداشت تا زجر کشیدنهایت فرسوده اش کند ، بلکه از اینکه تنها و بی کس بود و حالا به جا و مکان و حق الزحمه ای ماهانه رسیده بود از درون خوشحال و شاکر بود.

سرت را درد نیاورم مادرجان.  این بود تمام آن جریانی که ما تو را به دست پرستار سپردیم. هنوز به رفت و امدها و دیدارهایی که فاصله بینشان کمی کشدار میشد عادت نکرده بودیم که دو ماه بعدش هم کرونا تو را برای همیشه از ما گرفت . چقدر دلم برایت سوخت مادرجان. چقدر غصه دارت  شدم.کاش همان دو ماهی را هم که زیر دست پرستار بودی خودم بال و پرت را میگرفتم. خودم تر و خشکت میکردم.

یادم هست زمانی در بچگی هایم ، وقت خواب ، گوشه پیراهنت را در دستهایم محکم می فشاردم تا بعد از به خواب رفتنم از من جدا نشوی . اما آن روزهای پایان عمرت در حالیکه تو دیگر پای رفتن از کنار من را نداشتی ،  من تو را تنها گذاشتم و از کنارت دور شدم.  حالا هم که تو برای همیشه از کتار ما رفته ای و هیچ کاری از دست من برنمی آید جز دعا کردن برایت. از خدای بزرگ میخواهم که بهشت برین جایگاهت باشد. روحت آرام و مزارت عطراگین باشد. ما هنوز هم محتاج دعاهای تو هستیم ، برایمان از خدا طلب خبر کن . درد و رنج و بیماری بار گناهانت را سبکتر کرده است. انشاالله که خداوند تو را شفیع آخرت ما قرار دهد.

حالا هم دیگر خداحافظ مهربانم .نازنینم ، همدم آسمانیم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *