نامه‌ای به شازده کوچولو

14
0

نویسنده: رویا حسینی

سلام شازده.
می‌دونم که منو می‌شناسی، از تقریبا شش سال قبل. همون زمانی که درباره‌ی جمله جمله‌ی داستانت فکر می‌کردم و برای کتابت حاشیه نوشتم. همون کتابی که الان حتی یادم نمیاد، جلدش چه رنگی بود، یا چه شعرهایی رو روی صفحه ی اول و آخرش، با نستعلیق تحریری نوشتم. تا بخونه..، تا بفهمه…، که میتونه شازده‌ی من باشه.
و حالا می‌دونی کجا ایستادم؟ همونجایی که تو با روباه ایستادی، به تماشای غروب! در حالیکه فکر می‌کردی الان گلت چه حال و هوایی داره؟ بدون تو چجوری داره سر می‌کنه؟
اینجا، همون نقطه‌ی بی‌تفاوتیه، در عین دلتنگی. می‌دونم که دیگه گلی وجود نداره، اما دلم براش تنگ میشه.
اما یه سوال از اول ذهنم رو درگیر کرد. شازده! تو که می‌دونستی پای گلت، به خاک سیارک بنده… تو که می‌دونستی گل سرخت اصلا پای رفتن نداره و اسیر خاکه، چطور تونستی تنهاش بزاری و بری؟ چطور تونستی آزادیت رو به رخش بکشی و ترکش کنی؟ چطور تحمل کردی که با نگاه حسرت‌بار بدرقه‌ات کنه و تو دلت به رحم نیاد؟
الان که به داستانت دقیق‌تر نگاه می‌کنم، احساسم اینه که گل عاشق‌تر بود. مسئولیت‌پذیرتر بود. و کمک کرد تا بزرگ بشی، تا شازده بشی. سفر لازم داشتی تا بفهمی حباب شیشه ای روی گل، بخاطر غرور و خودخواهی نبود. علت وجودش این بود که تو هنوز عشق و محبت رو درک نکرده بودی. گرچه وقتی که فهمیدی، دیگه دیر شده بود. زهر جگرسوز یه مار لازم بود تا دوباره پیوندهای عاشقانه از سر گرفته بشن.

رویا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *