نامه‌ای به مخاطب‌ترین غایب

51
0

نویسنده: سعید مهاجر

به‌نام او

گیرنده:  دامون 

تاریخ: 24/09/1402

گوشه‌ی رینگ افتاده‌ام، انصاف پس کله‌ام می‌زند که خودت راستش را بگو، بگو: که خودم را انداخته‌ام و درد ناجوانمردانه پای چشم‌انتظاری‌ام مشت می‌کوبد. برای همین چند روز است دارم امید را تار می‌بینم. هرچه دست و پا می‌زنم طناب‌های تأیید و سوت‌های تشویق دیگران دلگرمم نمی‌کند، و نمی‌تواند سرپا نگهم دارد.

آی مردم! من خوب، از شدت درد مردن را بلدم؛

بلدم چگونه رگ لبخندم را با تیغ رنج‌های معصوم قطع کنم، بلدم چگونه نشاطم را پیش پای تنهایی کسی قربانی کنم، بلدم به تدریج با رویاهایم بمیرم، و نیازی به تشییع تابوت من با صدای سوت و کف‌هایتان از سکوهای بی‌خیالی، از جایگاه بی‌مسیولیتی نیست.

اما می‌دانم عاقبت می‌آید و نمی‌گذارد، در این تنهایی و مرگ، در این سکوت، در این شنوایی محض، که وقت گفتن، مردم انگشت در گوش‌هایشان می‌گذارند تا نشنوند، در این روزها که شکیبایی‌ام در مخاطره است؛ می‌آید و

از زیر دست و پای درد بیرونم بکشد

او فقط اوست که

این زمین کثافت‌زده را در قلبم، با آسمان عوض می‌کند و گهگاه جای کرکس در قفس دلم مرغ آمین می‌کشد،آخر او نقاش است، تنها کسی که آرزو‌هایم را به او سفارش می‌دهم.

محبوبم؛ از اینجا به بعد بیا و ضمیر مخاطب باش، بگذار فکر کنم روبرویم ایستاده‌ای، بگذار برای چند جمله هم که شده، ضمیر غایب را به جدول ضمایر برگردانم.

جان‌پناهم!

آرام جانم!

آنقدر حضور دیگران در مقایسه با بودن تو، مبتذل است که نمی‌خواهم حتی دردم را به دیگری بگویم، آغوش ترحمی نمی‌خواهم، اگر آغوش تو نیست،

نمی‌خواهم حتی  تعریفی بشنوم که در جهان انسان‌ها رایج است اگر دهان تو نیست،

نمی‌خواهم کسی دلش را برایم بسوزاند و دود مزخرف‌های همدلانه بیرون دهد، اگر قلب شیرین‌زبان تو‌نیست،

نمی‌خواهم

نمی‌خواهم

نمی‌خواهم صدایی بشنوم که بگوید مرا دوست دارد اگر صدای تو نیست.

با احترام دوستدارت سعید مهاجر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *