نامه به مادری که هرگز نتوانستم او را ببینم

14
0

نویسنده: امیر محمد خداشناس
فرستنده: من در کودکی‌ام
گیرنده: مادرم
تاریخ: دی ماه 1402
تو برای من همه چیز بودی، همه چیزهای زیبایی که از کودکی دوستشان داشتم. مثل انعکاس آفتاب بر دیوار رنگ خورده، تلالوء خورشید در آب زلال و یک روز آفتابی. مادر، من لبخند تو را به یاد ندارم. زمان زیادی گذشته است. من دیگر کودک نیستم، تلخی سال‌های جوانی را چشیده‌ام. تلخی سال‌هایی که در تنهایی و تیرگی گذشتند اما یاد تو روشنی‌بخش راه من بود. زندگی در کنار تودیک رویاست، به مانند زندگی در گل سرخ است. زندگیِ فارغ از رنج و غم، آه که تصورش هم دلپذیر است! اما سال‌های بسیاری طول کشید تا من به این حقیقت زندگی پی بردم، حقیقتِ گذرا بودن خوشی‌ها و غم‌ها. زندگی چه ناپایدار و زودگذر است، همچون زندگی در یک گل سرخ بر فراز تپه‌های دوردست و فراموش شده. جایی که هر لحظه ممکن است دست تندباد بی‌رحم و خشمگین ساقه ظریفش را بشکند و آن را از لذت زندگانی محروم کند.
اما مادر! من همواره به تو می‌اندیشم. به تو که هر لحظه در ذهن من مانند یک طلوع خورشید، جاودانه می‌درخشی و هرگز فراموشم نمی‌شوی. مادر قول بده که تو هم فراموشم نمی‌کنی. هرگاه که مرا بدرود می‌گویی، قلب شکسته‌ام را به همراه خود می‌بری. گویی که مرا همچون عروسکی بی جان در گوشه کمد، تنها و غمگین رها می‌کنی.
امروز از صبح ابری و افسرده است و نور خورشید صورتم را نوازش نمی‌کند. من از زمانی که تو را از دست داده‌ام، بعد از ظهرها در زیر آفتاب طلایی دراز می‌کشیدم و آن گاه دستان تو را بر گونه‌هایم احساس می‌کردم‌. گرمای آغوشت که مرا به نرمی بغل کرده بودی. چه شیرین بودند لحظاتی که تو در کنارم بودی! من خواب بودم و رویای تو را می‌دیدم اما عصرها که از خواب می‌پریدم، تو از پیش من رفته بودی. من دوباره با واقعیت تلخ مرگ تو رو به رو می‌شدم و تا شب گریه می‌کردم.
شب‌ها، ماه درخشان که از پشت ابرها سر بر می‌آورد، من جراتش را نداشتم تا در صورت سپیدش بنگرم زیرا از تاریکی آسمان و اتاقم وحشت داشتم. ستاره‌ها چشمک‌زنان تا صبح با هم حرف می‌زدند و من چیزی از این مصاحبت اسرار‌آمیز نمی‌شنیدم. سپیده‌دم که اشعه‌های خورشید تاریکی را می‌شکافتند، من به خواب فرو رفته بودم. دستان پر مهر آفتاب پرده توری کهنه را کنار می‌زد و همچون مادری پرعطوفت مدت‌ها به صورتم خیره می‌شد. آنگاه که صدای خراشیده زنگ ساعت مرا از خواب می‌پراند، هنوز گرمی دستان تو را روی گونه‌هایم حس می‌کردم. آفتاب، مادری مهربان بود که هیچ گاه با من سخنی نگفت، اما همواره مرا محکم در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید.
تقدیم به آفتاب که در کودکی برای من همچو یک مادر بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *