نامه‌ای به وصله‌ی جسم و تنم؛ کیف گم شده

77
0

نویسنده: نرجس لطفی

۱۳ شهریور، بعد از پنج روز متوجه نبودنت شدیم. همون روز از همسایه خواستیم تا فیلم‌های دوربینشون رو به ما نشون بده. اول خیلی مقاومت می‌کرد. بهونه‌های بنی اسرائیلی می‌آورد و فیلم‌ها رو به ما نشون نمی‌داد. از اونجایی‌که خانم همسایه و همسرش هم مثل ما بچه نداشتن، به روش محبت کردن متوسل شدیم. بِلا رو فرستادیم تا خودش رو برای خانم همسایه لوس کنه. کم‌کم خانم همسایه یَخِش باز شد و قبول کرد.

از اون به بعد، وقت سر خاروندن نداشتم. روز چهاردهم، همون‌طور که تلویزیون داشت آهنگ «دقیقه» رو پخش می‌کرد، با ناامیدی پای لپ‌تاپ نشستم و درحالی‌که اشکام سرازیر می‌شدن، این قسمت رو باهاش همخونی کردم و گفتم: «برمی‌گردی یا نه؟» که یهو چشم هام چهار تا شدن.

تو بودی! دست تو دست آقای میم داشتی از توی خونه‌ی قبلی بیرون میومدی تا پیش من بیای! همین که این صحنه رو دیدم زنگ زدم به آقای میم و با گریه و بریده‌ بریده گفتم: «آ… آ.. آقای… م… م… میم! دَس.. تِ… تو… بوده! تو… آ… آ… آوردیش! تو… تو… تویِ… خو… خو… خونه‌یِ… قَب… قبلی… نی… نی… نیست.» آقای میم هم با عصبانیت سرم داد زد و گفت: «کوفت! ترسوندیم! گفتم چی شده که این داره این‌طوری گریه می‌کنه!» منم انگار که آقای میم از پشت موبایل من رو می‌بینه، چشمک زدم و با خنده گفتم: «کل وجودت فدای من؟! خب چکار کنم؟ ابراز شادیم اینطوری بود!» بعد براش توضیح دادم که چطوری تو رو توی فیلم‌ها پیدا کردم.

به‌محض اینکه آقای میم اومد. توی روزنامه آگهی گذاشتیم. بیمارستان‌ها و سردخونه‌ها رو گشتیم و به پلیس خبر دادیم. چند روز به‌ همین منوال گذشت. ولی بازهم خبری نشد. این‌بار دست به دامن لسان الغیب شدم و فال گرفتم:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور/ کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

دوباره امیدوار شدم. این‌بار همه‌ی اعضای خونواده، تو رو توی تمام شبکه های اجتماعی، استوری/ پست کردن.

برای توضیحات نوشتیم:

از یابنده تقاضا می‌شود که با ارائه‌ی مشخصات، ما را در پیدا کردن گم‌شده یاری دهد.

بعد قسمت مژدگونی تایپ کردیم:

نذر کردم گر ببینم روی زیبای تو را/ وصله‌ی جسم و تنم را هدیه‌ی آقا کنم

بعد از اون، هر چند روز یه بار تماسی/ پیامی مربوط به تو داشتم.

دوازدهِ آبان بود. از لحظه‌ای که بیدار شده بودم، با وجود شلوغی دور و برم و بودن همه‌ی اعضای خونواده، یه حس غیر قابل توصیف داشتم. اصلاً حواسم به حرف‌های بقیه نبود. انگار که توی یه دنیای دیگه بودم. برای همین یاد تو افتادم و پیش خودم گفتم: «گم شده‌ی عزیزم! احتمالاً تو هم مثل من تنهایی! حتماً تو رو هم کسی درک نمی‌کنه!»

بعد کاغذی در آوردم تا برات از اوضاع و احوالم توی روزهای نبودنت نامه بنویسم. اواخر نامه، درحالی‌که داشتم برات از خواب شب قبل می‌گفتم؛ یه دفعه یکی پیام داد و به درون‌مایه‌ات اشاره کرد: «کیفی با پوست طوسی، روده‌ی هفت حلقه‌ای، دو عدد پلاکتِ خونِ رنگ پریده و زرد شده، پنس مژه که موقع آرایش درون بدنش جا مانده است، سیکس پَکِ سیدی و کارت شناسایی.»

خودت بودی. خوشحال شدم! سریع تر ازسرعت نور نامه رو تموم کردم. بعد فریاد کشیدم و به آقای میم گفتم: «آقااااااااای مییییییم! کیفم پیدااااااا شدددددد. بریم بیاریمشششش.»

تاریخ: 12/08/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *