نامه‌­ای به دریا

167
0

نام نویسنده: نیما سلطانیان

تاریخ: هجدهم آذرماه یک­هزار و چهارصد و دو خورشیدی

سلام دوست قدیمی!

تصمیم گرفتم بعد چند وقت دوباره برایت بنویسم.

برای کسی که دیگر نیست؛ نه در قلبم ، در این دنیا.

به این امید که حال اکنونم را دریابی.

خواستم بدانی از آن زمان تا کنون اتفاقات زیادی افتاده و خب همان طور که باز خودت بهتر می‌دانی اتفاقات همیشه در پی هم ، رخداد ها و تبعاتی هم دارند.

مثلا همراه با اینکه در احساسات و عواطف‌ام بی‌حسی‌ای نشست کرده را نسبت به وقایع گذشته حس می‌کنم ، در مواجهه با پیش‌آمدهای آتی نیز کم کم بی حس می‌شوم

می‌خواهم بگویم.

زبانم لال مثلا سردی زمستان بعدت را دیگر حس نمی‌کنم.

چون تا جایی که به خاطر دارم اواخر پاییز بود که رفتی و دیگر دستان گرمت را پناهی برای گوش‌هایم پیدا نکردم و هنوز زمانی که از حدی بیش از کنترل خارج می‌شوم و در روزها و لحظه‌ها به نهایت ملال خود می‌رسم با امیدواری‌ای حاکی از آمدنت که در ضمیرم حک شده است نیم چرخشی می‌کنم به سوی در و منتظر می‌مانم تا شاید از همان جایی که رفتی بازگردی و دردم را التیام بخشی. چشمانم که پیدایت نمی‌کنند، عصبانیت با غم نیامدنت عجین شده و بیش از پیش از من مخروبه می‌سازد، مجدد عین همان زمستان بعد رفتنت

عین همان روز که رفتی و من فقط به در نگریستم و فهمیدم چرا حین رفتن نمی‌گذاشتی به انتظار دور شدنت بنشینم و بخوانم :« آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه ».

منظورم این نیست که قدرت را ندانستم، شاید هم واقعا ندانستم اما از زمانی که به واسطه همان رسوب بی‌حسی باور کردم دیگر تو را نخواهم دید دلم بیشتر برایت تنگ شده، برای همه چیز.

برای خستگی از لجاجت هایت،

برای روزهای بی آفتاب با وجود خورشید نمایان که کسالت آور تر از آن نمی‌شد.

دلم برای یک‌هفته‌زودتربیاها.

یک‌ربع‌بیشتربمان‌هایی که دردی درمان نمی‌کرد.

هنوز‌که‌تازه‌آمده‌ای‌ها،

سرزده‌بیاها، «آمدی جانم به قربانت ها»

و چرا نیامدی‌ها تنگ شده.

برای زمان‌هایی که دود سیگارم را با دستت به رغم بی‌علاقگی و بی‌میلی این طرف آن طرف پراکنده نمی‌کردی تا مبادا من احساس کنم معذبی و خودم را در تنگنا قرار دهم.

برای زمان‌هایی که از دست شیطنت‌هایت به ستوه می‌آمدم و قهر کردن را بلد نبودم.

برای زمان‌هایی که دلم لک میزد برایت و نبودی؛ زمانی که آن کتاب قطور کلیات را بر می‌داشتیم و به مصراع وصف حال می‌رسیدیم و با هم زیر خنده می‌زدیم.

زمانی که انگشت سبابه‌ام را در زمان خط بردن با انگشتت همراهی می‌کردی تا تنها نماند و زیر لب می‌خواندی :« سود و زیان عشق به حکم ضرورت است/ ما را در این معاملت هیچ اختیار نیست ».

و بعد هم مکافات‌های ترم و استرس و فشار و گل‌گاوزبان‌لیموهای صورتی که اسمش را مفرح ذات گذاشته بودیم.

آخ که دورانی بود ، دیدگاه های متناقض‌ام ، علاقه‌ام به تو ، اخلاق‌مداری مفرطم و شال تو همیشه مصیبت‌بار بودند.

دور گردنت قشنگ تر بود چه کنم :« غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن/ روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد».

یا آن جستار مضحک چرا باید انگشتان وسط داشته باشند.

دلم برای ماه هم تنگ شده.

می‌دانی از زمانی که هر کدام یکی شدیم دیگر زیاد نگاهش نمی‌کنم حرصی‌ام میکند چون دیگر نمی‌توانم تو را به رخش بکشم.

از ظهرهای جمعه برایت نگویم. با نیکی‌کننده کوچک گوشه گیر می‌نشینم ، او میخواند :« زن جوان غزلی با ردیف آمد بود ».

من می‌خوانم :« که بر صحیفه‌ی تقدیر من مسود بود؟».

پاییز مرا گردن نمی‌گیرد. تو چطور؟

یک سه‌تار برایم مانده است، سیگار، یک گلیم قرمز-مشکی و یک چای‌ساز با دو استکان.

چای می‌ریزم، جبر جغرافیایی می‌گذارم سیگار می‌کشم و سرم را تکان می‌دهم و هر از گاهی نتی می‌نوازم که حاکی از بودنم باشد.

کتاب منطقم را گذاشته‌ام کنار کیسه‌های چایی و آن صفحه‌ای را باز کردم که کربن‌های مداد از بابت شوخی بی‌مزه آن روزت پراکنده شدند

و من تا بعد از غروب حالم گرفته بود.

اکنون نیز چند وقتیست بی معرفت شده‌ای. کمتر به خوابم می‌آیی، البته به گمانم تقصیر نیچه و آن دستگاه فراموشی مسخره‌اش است

اما من هنوز می‌خوانم :« خرم آن بقعه که ارامگه یار آنجاست / راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست ».

و چون دیر می‌گذرد پر از غمم.

سفر بخیر در تکاپو و تلاش.

این را میدانم که خواهیم دید هم را باز.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *