نامه‌ای به زن درون آینه

63
3

نویسنده: رها صابر

به تاریخ 19 مهرماه 1402

توی آینه نگاه می‌کنم، زنی با چهره‌ای آرام، پوستی گندم‌گون، موهایی بلند و خرمایی رنگ، چشم‌های درشت و قهوه‌ای با نگاهی زیبا و بسیار اندوهگین. زن سکوت کرده و فقط من می‌دانم پشت این سکوت چه اندوه بزرگی را پنهان کرده است. آه دلم برای خودم تنگ شده، برای زن درون آینه. انگار سال‌ها دچار فراموشی شده بودم و خودم را از یاد برده بودم. و اکنون بعد از مدت‌ها حافظه‌ی قلبم برگشته و خودم (زن درون آینه) را به یاد آورده‌ام.

دوباره خودم را در آینه دیدم. می‌دانی آدم‌ها هر روز بارها و بارها به آینه نگاه می‌کنند. ولی شاید سال‌ها بگذرد و خودشان را نبینند.

این نامه را برای تو می‌نویسم برای زن درون آینه. زنی که سال‌ها پیش گمش کردم. چقدر دلم برای این نگاه آرام و غمگین تنگ شده بود. چطور همه‌ی این سال‌ها خودم را فراموش کردم. چه حس عجیبی‌ست که بعد از سال‌ها خودت را ببینی، خودت را حس کنی. این یک طلب بخشش نیست، این یک توبه‌نامه نیست، این یک نامه‌ی عاشقانه است. نامه‌ای عاشقانه از قلبی فراموشکار برای زن درون آینه.

راست است که گاهی درد انسان را بیدار می‌کند، که گاهی یک زخم عمیق این شهامت را به تو می‌دهد که تصمیم بزرگی بگیری، که گاهی دردهایت وادارت می‌کند که کاری را انجام بدهی که مدت‌ها از آن می‌ترسیدی، مثل نگاه کردن توی آینه، به یاد آوردن خودت، خلوت کردن با خودت و اشک ریختن در نیمه‌های تاریک یک شب طولانی…و من از درد بسیار بود که به خودم برگشتم.

می‌دانی من زخم‌های زیادی توی قلبم دارم. زخم‌هایی که هر کدام بخشی از وجودم را ویران کردند. زخمی که مادرم به من زد، اعتماد را در من کشت، زخمی که از دوست رسید اشتیاقم را نابود کرد و زمانی که از کسی که گمان می‌کردم عشق زندگیم است زخم خوردم تا مدت‌ها لبخند از روی لب‌هام رفت. ولی می‌دانی عمیق‌ترین زخم را خودم به خودم زدم. زمانی که خودم، یعنی زن درون آینه را فراموش کردم. آرزوها و خواسته‌‌ای خودم را از یاد بردم و برای خودم نه که برای دل دیگران زندگی کردم. دیگرانی که خیلی زود اعتماد و اشتیاق  و لبخند را در وجودم کشتند.

من مدت‌ها خودم را نادیده گرفتم و دیگران را به خودم ترجیح دادم. من در لحظات تاریک زندگیم حامی خودم نبودم، وفادار به خودم نبودم، عاشق خودم نبودم، و این بدترین زخمی بود که به خودم زدم.

و امشب انگار که دستی غبار از قلبم گرفته، چیزی در درونم فرو ریخته و من شکستم. قلبم فشرده شد و ناگهان همه‌ی جهان در برابر چشمانم بی‌ارزش شد و من دوباره خودم را در نگاه زن درون آینه دیدم، دوباره عاشق خودم شدم.

امشب تو را در آغوش می‌گیرم، تنهایی‌ات را در آغوش می‌گیرم. با تمام آنچه هست، با همه‌ی آنچه نیست. اگرچه غمگینم ولی در این اندوه آزادی هست. آزادی از همه‌ی آنچه به آن امید بسته بودم، آزادی از همه‌ی کسانی که شادی‌ام را به آن‌ها متصل کردم. اینجا در این اندوه برای من آزادی هست.

و این پیمانی‌ست بین من و زن درون آینه، پیمانی برای وفاداری به قلبم، وفاداری به خودم، به زن درون آینه. من امشب بذری درون قلبم می‌کارم. که اگرچه این بذر باغی سبز نخواهد شد ولی نهالی از آن می‌روید که نشانه‌ای برای من باشید.

که نهال سبز است اگر من به خودم و به قلبم وفادار بمانم و می‌خشکد اگر بار دیگر خودم را فراموش کنم.

که یادم بماند اگر در زندگیم با کسی دست دادم، دست دیگرم را روی قلبم خودم نگه دارم، و از این پس هرگز ریشه‌هایم را ترک نکنم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 دیدگاه برای “نامه‌ای به زن درون آینه

  1. جالب بود برام، قلمتون مانا

  2. · 10 دی 1402 در 8:24 قبل از ظهر

    بسیار تأثیرگذار چون منم همچنین تجربه هایی رو دارم

  3. چه خوش برگشتی است… برگشت به خودت… مبارکت🌻💙