نامه به زنانی که در تاریکی با من رقصیده‌اند

51
2

نویسنده: ندا اویسی

سلام
اگر الان داری این نامه را می‌خوانی یعنی هنوز زنده ای،نمی‌دانم باید بگویم خوشبختانه یا متاسفانه،خیلی سعی کردم یک روز خوب،یک روز خیلی خوب را برای نوشتن برایت پیدا کنم،فکر کنم نشد یعنی نمیشد،فهمیدم روز خیلی خوبی درکار نیست،میتوانم تمام روز را در خانه بمانم و تلویزیون را روشن نکنم تا سیاستمدارها و جلسات احمقانه شان روی گل های قالی ام پا نگذارندوگوشی ام را خاموش کنم تا از همه دنیا بی خبر بمانم،ولی هیچ گریزی نیست و مغز آدم عادت دارد به محض بی کار ماندن شروع می‌کند به در هم برهم کردن خاطرات و بلاخره مچ رنجی چمباتمه زده توی قلب را میگیرد و راست توی چشم های خیس اش نگاه می‌کند و با دستهای شورش زخم اش را چنگ میزند.
الان که دارم برایت مینویسم پاییز است و دیشب تا نزدیک ظهر باران بارید،شمع روشن کردم دراز کشیدم و به صدای باران که گاهی تند میشد و به سقف کاذب پاسیو میخورد گوش کردم و همان موقع جوری کیف کردم که به نظرم مناسب ترین وقت برای نوشتن بود.
حالا که دارم مینویسم چند ماه است که برای صلح با خودم هرروز پیاده روی میکنم ،راه میروم و با خودم حرف میزنم گاهی به خودم و گاهی به روزگار و بقیه فحش میدهم،آدم ها از کنارم رد میشوند و من گاهی قصه هاشان را توی راه میسازم،صبح های زود و خلوت که میزنم بیرون، حضور ارواح تمام کسانی که می‌شناختم و دوستشان داشتم را حس میکنم ،حضورشان مثل نم صبحگاهی یا مثل گرمی ملایم رگه های نوری که از لای برگ صنوبرها سرک کشیده روی صورتم مینشیند، یک روز با خود هفت ساله ام ملاقات کردم،دختر بچه ای که بلوز آستین دار سبز روشن پوشیده با شلوار لی،و به خودش قول داده نگذارد زن غرق در گل روی لباسش کثیف شود،قید پرتقال و نوشابه و خیلی چیزها را توی عید دیدنی زده و هر پوست تخمه یاخورده آجیلی را با سواس از روی عکس پلاستیکی لباسش میتکاند،اورادر خنکی ته مانده از زمستان ،زیر آفتاب جذاب بهار دیدم که به سرآستین های کشی کثیف اش با اندوه نگاه میکند،وچه رنج نازک غمناکی!
با خودم به صلح رسیدم یا میرسم را فکر کنم تو جوابش را بهتر بدانی.
این روز ها خواب های عجیب و غریب زیادی میبینم ،یکبار توی خوابم توی محل قدیم بچگی هایم پرسه میزدم،که با مردی زشت و بدقواره که پشت فرمان نشسته بود چشم تو چشم شدم همان لحظه حس کردم میشناسم اش،بعد من رفتم و او دنبال ام آمد،من به کوچه های تنگ محل پناه بردم که او با موتور و یک قمه سررسید خواستم پناه ببرم به خانه کسی که نبود ،او قمه اش را به دیوار آجری کشید و من برق جرقه ها را میدیم و میگفتم غلط کردم، تا وقتی که او دست هایم را که حائل صورتم کرده بودم با قمه زدومن خودم روبی رمق افتاده توی خون دیدم،بعد او خم شد و گونه ام را بوسید و با صدایی که خود اندوه بود گفت خودم میبرمت، حالت خوب میشه
این روزها حس میکنم من تمام زن هایی هستم که نزیستم،زن خانه داری ام که دلش هوس هم آغوشی های یک فاحشه را دارد،مادری هستم که غم نوزاد از دست رفته اش هی قلبش را میگزد،دختری هستم که پر از حسرت است برای ازدواج توی دوازده سالگی،زنی میشوم که تمام عمرش جنگیده تا دو تا پسرش به جایی برسند و شروع کرده زبان انگلیسی یاد بگیرد به خاطر نوه های خارجی اش،و حالاکه از جنگ خسته شده توموری توی سینه اش شروع کرده به بزرگ شدن ،مادری میشوم که بچه ای را بدون پدر دارد بزرگ می‌کند و خشمگین است از بچه ای که هست و از او که نیست،من پر شدم از زنهایی که رنج کشیده اند.
شب ها توی تاریکی وقتی هدفون توی گوشم می‌گذارم و خواننده ای به زبان یونانی،فرانسه یا عربی برایم اندوه اش را میخواند ،با تمام این زن ها میرقصم،شاید رقصیدن تنها زبان مشترک رنج ماست
اگر الان داری این نامه را می‌خوانی یعنی هنوز زنده ای،نمی‌دانم باید بگویم خوشبختانه یا متاسفانه،فقط امیدوارم باران زده باشد.
آذر ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه به زنانی که در تاریکی با من رقصیده‌اند

  1. خیلی قشنگ نوشته شده