نامه‌ای به ویکتور هوگو

214
0

نویسنده: مهنوش محبی

27 اکتبر 2023

نمیدانم سخنم را از کجا با تو آغاز کنم…

با تو که شور و نور و تاریکی را در هم نوردیدی.

با تو که ملال را با شادمانی درآمیختی و آرزو کردی روزهایی را با اندوه سپری کنیم تا دریابیم در پس همان سیاهی، ثانیه­های تبسم­مان چقدر دلنشین­اند.

با تو که درد غرق شدن دخترک­ات را به دوش کشیدی و ایمان داشتی خنده­های گاه و بی­گاه ملال آورند. راستی… این سخن از جهن التیام دردت بود؟ از سر اعتقاد بود یا دلداری؟

سپاس از تو که عشق می­ورزیدی، بی­انتها…تا پای جان…و همواره عشق ورزیدن را می­ستودی. اما این را نیز بدان که “عشق” سختی می­آورد. برای ما که صبرمان، طاقتمان،تحملمان بیش از این نیست.گفته بودی برای ما “صبر” آرزو داری. نمیدانی صبر بدون آگاهی از فرجام کارمان چقدر دردناک و زجرآور است. ناامید نیستیم چرا که خوشبختی در نهایت خودش را به ما نشان خواهد داد. ما فقط خسته­ایم. خسته. از همان نوع خستگی جنون آمیز دخترک دیگرت، آدل…!

خواستار این بودی که دوستان بسیاری داشته باشیم که دست­کم یکی از آنها برایمان همیشگی باشد. باید به شما بگوییم که دوستان نزدیک فراوانی داریم. نزدیک اما دور. ایام جوانی ما شتابان سپری می­شود. ما نیز مثل خود تو امیدواریم هنگام پیری­مان دیگر بر جوان شدنمان پافشاری نکنیم و لذت دقیقه به دقیقه­ی جوانی­مان را برده باشیم. اما دریغ…دریغ که ما در اضطراب از دست دادن جوانی­مان غرق شده­ایم و دست و پا می­زنیم و بیم آن داریم که مبادا به سرعت و با بی­رحمی جانکاه، جوانی­مان را از دست بدهیم، که بعدها در حسرت آن نسوزیم. برایمان صبر بیشتری طلب کن، خیلی بیشتر از صبر کوزت.

گفته هایمان را گفته­ایم. ناگفته­هایمان را فریاد زده­ایم. خواستیم ادای احترامی کرده باشیم از تو که “زندگی” را برایمان تعریف کرده­ای.

چراغ اعتقادت، با آن نور تاریک هنگام وداعت خاموش نخواهد ماند. چرا که قصه­هایت تا ابد سرنخی از عاشقانه هایت خواهند بود. سپاس که در این دنیا زیستی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *