نامه ای به آن که می خوانمش عشق

137
11

نویسنده: سحر مژدکانلو

به نام اهورا مزدا

شهرزاد قصه گو در خواب است  در این شهر خموش سکوت عُشا قان  فریاد می زند نام آن کس که آغاز نمود دلدادگی را جام ها می شکند، می، بر جامه او می ریزد چرخی می زند سیه چرده مجنون می بوسد دستان فریبش، شود دنیا در دستانش باران زهر ، می کُشاند  زیبایش را در بند، این بود حرف آخر مرد ای گل مرداب من در انتهای نجوای قدم هایت دوستت دارم.

چرا در این دنیا هستم هیچ زمان نفهمیدم شاید عشق، امید، زندگی، مرگ، آزادی، انسان،  روشنایی، تاریکی، بی نهایت،هستی، نفس کشیدن،  کلمات مضحک وعمیق در جریان پوسیده  اندیشه ام دژی می شود ادعایی ندارم از هرچه خودم را بی ارزش تر میبینم وقتی می نویسم میخواهم تمام وجودم که به آن احساس می گویند فدا کنم شاید تو بدانی من چه می گویم رهایی را تو یادم دادی حتی اگر در قفس باشم، جوهر قلمم به رنگ گل سبز یاقوتی است همان که تو دوست می داشتی فقط می توانم بگویم از آنچه نمی دانم میدانم تو را می شنوم در هر کجا که باشم صدای تو در ذهنم تلنگر می خورد دریا، دریا، دریا، کلمه ای که آتش می زند تمام اقیانوس افکارم  را، فانوس می شوم برایت وقتی طوفان است تا کشتی ها دلت را چنگ نزنند به یاد می آوری در پیچ آن جاده که گمت کردم دستانم را رها نکردی مرا میبویدی و باز طلوع یافتی در من خورشیدم  آرام در گوشم زمزمه کردی آن شعر را همان که هرشب در آغوش برایت می سرودم،

آسمان غمت را دوست دارد تا جانگدازانه اشک بریزد، باد رقصیدن لباس های کولیت را که دستانش را میگیری دوست دارد، جهان زیر پایت همراه شدن با تو را مشتاقانه دوست دارد، زمان ایستادن در قله آرامشت را دوست دارد و من تو شیرین ترین قند فنجانم عاجزانه عاشقت هستم، عشق، عشق، عشق، سه بار تا یادت بماند هرثانیه از منی

رفتنت مرا آخر دنیا برد و آنجا کنار تک درخت آرزوها آرزوی دوباره داشتنت رویای هرشب من شد رفتنت سوزاند و زنده کرد مرا کَس نشنید هر چه ناله کردم نروی، گفتی شیدایی پایانش غم است  چشمانت در آخرین نگاه غروب آبیش را نشانم داد آه کشیدم دویدم تا آغوشت را لمس کنم و تو رفتی خیال باطلی بود ماندنت، جانم خاکستر شد  بدان هر کجا که باشی قسم به آن که می پرستی می پرستمت و عاشقانه می خوانمت می شنوی ای دلبر سرکش آن صدای من است که نامت را آواز می کند  دریا ای دریای من چرا نمیبینی که به ستوه آمد این کوه غرور کمرش شکست و پیر شد، چشمانش سویی ندارد از خون باریدن تا بیایی،  این خیابان ها سرد است  خاطره هایت بی رحمانه عاشقت را سیلی می زند  تو نیستی که ببینی اواره ای شهر را خانه به خانه میگردد به دنبال عطرت اما تو نیستی

گذر فصل ها تاریکی  محض است   تا تو نباشی دنیای من هیچ است این همه ناله و افسوس از بهر تو نوشتم چه کنم که آخر مرا نمی خواهی سوختن کافی نیست

دریا، شومی این قصه تا کجاست سرگردانم در خرابات پریشانم، موهای پرکلاغیم که آن ها را نوازش می کردی همچون مروارید هایی است که در گردنت حلقه زدم

ای گل نيلو فرم دستان لرزانم شاخه گلی برایت چیده نمی خواهی در قلبت را باز کنی پشت این درها دارم میمیرم باز هم نمی خواهی در را باز کنی زیبای من دردت جگرم را  جوشاند  تا صبح خواهم رفت

پشت این پنجره نشسته ام آمد و شد رهگذران را می نگرم شاید تو باشی خانه بوی مردگی می دهد

می‌خوانی می شنوی حسش میکنی بگو می آیی حتی اگر دروغ است

ای سنگدل خوش سیما چهره ات نقشی است بی همتا

ای خدای کوچک من کافر شدم بی ایمانم به هر آنچه هست به جز دستانت که بازوانم را در هم می شکست

بی قراری دیوانه ام کرده سودای با تو بودن مجنون عالمم ساخت  آه از آن چشمانت که مرا تا دم مرگ می‌برد و پس می زد لب هایم یخ زده بیا و بوسه ای بزن بر هستی و نیستی ام

ای بی وفا این وفا چه کرد با دل تو که من آسوده نیستم

تیر چشمانت در قلبم تیزی می کشد و مرهمی نیست

ای اِلهه ی شکوه گر کیست که تو را از من گرفت بیا و برگرد در کنارم بنشین سرت را بر روی این شانه خسته بگذار از دنیا متنفر باش و برایم بگو

ناز تو برای چیست این عذاب بخدا دگر بس است خبری بگیر ازمن یاغی افسار گسیخته

گر نحسی زندگیم از گرداب خشم توست زیباست

باز می خواند مرغ سحر چرا درد عشق تو تیمار نمی‌کند زخم کهنه را

درختان چای،  بوی شمال، یاد تو را دارد  جنگل  و دریا  دل تنگست  برایت،  دریا یم  دریا عظمت تو را می خواهد نمیایی

باز گله میکنم دلبندم من در هوای گیسوانت

مست می شوم از یاد زلالی نگاهت

عارفان گویند گناهکاران در جهنم خواهند سوخت من در جهنمم و گناه راه عشق است

بیا شکوفه گیلاس من لبخندت را نثارم کن تا اندوهم برود

ای دور دانه بیا آشفته کن حال مرا این همه افسون و راز و نیاز ثمری نیست چرا

ای جان من دلدارت هیچ نگوید اگر بدست تو جان سپارد که آرزوست این رویا

نکند بر باد رفته است این عشق

آسان نیست دلدادگی تو میدانی اما  خط سکوت میکشی

می خواهم بروم جانا میخواهم بروم افسوس که خاطرت نمی گذارد

امان امان  امان از نیرنگ تو خاتون سلیمان

ای یار، چشم انتظار تو می‌مانم یک عمر خموشی شکست تنها برای تو عزیز دلم

اگر امدی جانم به قربانت مردم سخن راندن به تو دیوانه ات در  کوچه ها می خرامید و سرگردانست مبادا برنجی عاشقت آرمیده در گوشه ای تا هر نفس روح مجنونش کنار تو باشد.

( آه از این زمانه بی وفا)

از یاری که دنیا او  را نخواست  مجنون تو…..

٩/٩/١۴٠٢

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 دیدگاه برای “ نامه ای به آن که می خوانمش عشق

  1. خیلی قشنگ و دلنشین بود 🥹❤️

  2. سلام از اونجایی که من عاشق شدم و ازدواج کردم به نظرم رسیدن به عشق و فهمیده شدن خیلی حس خوبی داره و این حس فوق‌العاده زیباست. و این نامه به نظرم تمام قشنگی عشق رو رسونده ممنونم از نویسنده ❤️🙏🏻

  3. چه دلنشین و شاعرانه🙂❤️
    ممنون از سحر عزیز بابت این متن زیبا🤍

  4. خیلی قشنگ بود..🥺🥰🫀

  5. زیبا ترین توصیفی بود ک ازعشق خوندم🫀
    مرسی از نویسنده که اینقدر کامل مفهوم زیبایی عشق رو رسوند بهمون🙏🌹🌹🌹🌹

  6. خیلی قشنگ و زیبا نوشتی عزیزم قلمت مانا😍🥺

  7. واقعا زیبا بود❤️👏

  8. واای واقعا زیبا بود❤️ بسیار فیض بردم 😍

  9. سلام سحر عزیزم با خوندن نوشته تو یاد کتاب ملت عشق افتادم خیلی زیبا عشق رو توصیف کردی خیلی دل نشین بود برام 😇❤️

  10. قلم زیبایی دارید موفق باشید💛

  11. قلمت مانا عزیزم بسیار زیبا بود