نامه‌ای به تو، پدر

68
5

نویسنده: فاطمه کمانی

در این نامه، تمامِ ناگفته هایم را برایت نوشته ام پدر.

معجزه ای رخ داد، خدای به یادم آمد،

با من از عشق گفتند و یار به یادم آمد،

لبخند را دیدم، مادر به یادم آمد،

از همراه و همراز شنیدم و خواهر به یادم آمد.

اما زمانی که درد کشیدم و خستگی را حس کردم،

ناامید شدم و تنهایی، امانم را بُرید،

گریه نکردم و در خود، غرق شدم،

رنجور بودم و در سکوت، گم شدم،

فقط تو را به خاطر آوردم، تو را…

گمان بُردی برای زندگی، پول لازم است، حقارت را به جان خریدی و از هیچ کاری دریغ نکردی. به تو توهین شد، در حالی که ظاهرت به خاک و گِل، آلوده بود، ظاهرم آراستی تا مبادا مثل تو شَوَم ولی بابا، مرا ببین؛ درست مثلِ تو شده ام.

حاضرم ظاهرم به خاک و گِل، آغشته شود، سختی را به جان بخرم تا این چرخه را قطع کنم. تو را بخندانم و اندکی شاد کنم.

نپرسیدی که آیا می خواهم برای من ز خود بگذری یا نه. راهِ خودت رفتی!

پدر،

از تو خشمگینم چرا که دلم میخواست به جای این همه کار، اندکی زندگی کنی، دستانِ آسیب دیده ات را درمان کنی، روحت را با آزادی، شفا ببخشی و غصه هایت را دور بیاندازی.

چطور می توانم خوشحال باشم؟

من از آن لحظه که زخم های روی تنت را دیدم،

لباسهای کهنه ات را آماده کردم،

کفشهای پاره ات را در کمد گذاشتم،

صدای شکسته شدنِ غرورت در برابرِ آن آدمهای خود شیفته را شنیدم،

خانواده را دلدارِ تو نیافتم،

شرمندگی ات را دیدم و تکیه گاهی برایت پیدا نکردم،

تبدیل شدم به غم، وجدانم در عذاب به سر می بَرَد و این من، از من، بیزار است!

گفته بودی: دیوانه، وظیفه ی یک پدر، همین است.

اما وظایف را چه کسی تعیین می کند؟

تو فراموش کرده بودی که قبل از مرد بودن، پدر بودن، کوه بودن و غیره، آدم هستی، یک انسان که حق دارد اول به خودش فکر کند.

من، تمامِ شبهایی که در خواب بودی صورتت را نظاره کردم، اخمهایت باز نمی شد حتی در عالمِ رویا هم واقعیت، نامهربان بود.

از نبودنت وحشت دارم، منِ بی تو، یک بیچاره ی بی کَس است!

اکنون می خواهم بمانی، از تو چیزی جز بودن نمی خواهم.

زیاد دروغ می گفتی که همه چیز رو به راه است، من چشمهایت را خواندم و جز تاریکی و عدم اشتیاق، چیزی ندیدم…

تو رو به راه نیستی!

دلم می خواهد آنچنان به آغوشت بگیرم که ماهی، اقیانوس را به آغوش گرفته است اما گناهکاری چون خویش را لایقِ آن پناهگاهِ امن، نمی بینم!

سپاسگزارم که دوستم داشتی هرچند ترجیح می دادم دوست داشته نشوم تا نه تو خفه شَوی و نه من!

تو را آنگونه که خودت را دوست نداشتی، دوست دارم پدر.

فرستنده:فاطمه کمانی

گیرنده:پدرعزیزم، همایون کمانی

تاریخ نگارش: ۱۹/۹/۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 دیدگاه برای “نامه‌ای به تو، پدر

  1. سلام رفیق عزیزم
    مثل همیشه عالی
    بیشتر بدرخشی….
    ❤️

  2. عالی نوشتی عزیزم دلم
    #رفیق
    💓

  3. آفرین قربونت برم به این دلنوازی‌ات توی بیان اعماق دل‌مهربون‌ات 🎉🌹🌻🌲👏👏👏

    • ممنونم برای ابرازِ محبت و مهربانی🫂💖🌸ان شاءالله عمرِ شما طولانی باشه و روزگارتون تا ابد، خوش🥲💘💗