نامه‌ای به تو

47
0

نویسنده: صفا اکبری

در آغاز به رسم ادب سلامی از جان و دل متفاوت تر از هر سلامی که تا به امروز بر زبان آورده ام به تو میفرستم ای یار…
اینکه آیا این نامه روزی به دستت خواهد رسید یا نه را نمیدانم اما این را میدانم که ندای عاشق روزی به گوش خواهد رسید؛ و به این امید هستم که شاید در گذر زمان جایی میان روزمرگی هایت چیزی شبیه تصویری،صدایی،یا هر آنچه که مرا به خاطر تو آورد، تو را در پی پیدا کردن من خواهد کشاند. عزیزِجان، آن موعد که تو آیی من دیگر در این جهان نیستم و بربالین ابدی خود سرنهاده ام. اما امیدوارم تو باشی جایی در این جهان هستی و چیزی تو را به سوی من کشاند. اگر آمدی و خانه و کاشانه مرا یافتی، به اتاق من در طبقه دوم برو در سمت راست خود یک در چوبی می بینی آن را باز کن و بعد از ورود به سمت میز من برو که درست کنار آن پنجره ای رو به برج ساعت لندن را خواهی دید. وقتی کشوی میز را باز کردی جعبه فلزی قدیمی ای را میبینی که آن را کریسمس سال پیش از دستفروشی که وسایل پیدا شده از جانباختگان جنگ جهانی اول را برای فروش گذاشته بود خریدم. داستان پشت این جعبه به حکایت زندگی من بسیار نزدیک است،عاشق دلیری به نام اوتو که دردوران جنگ، نامه هایی را برای همسر جوان خود آیدا مینوشت تا به او یاد آور شود که در هر لحظه حتی زیر بمباران نیز به یاد او هست. او روزی آن جعبه را به سربازی میدهد که وظیفه ارسال نامه های سربازان دیگر به خانواده هایشان را داشت تا از حال آنها باخبر شوند، آن جعبه را باید به روستایی در شهر بیرمنگام لندن می برد و به دست آیدای جوان می رساند. اما در راه به ضرب گلوله جان خود را از دست می دهد و دیگر نه معشوقه خود را دید و نه آن جعبه به مقصد رسید. خلاصه آن که همه نامه هایم در آن جعبه هستند قبل از خواندن مابقی نامه ها با آن جعبه بر سر مزارم بیا. نشانی را از هرکه بپرسی به تو می گوید؛ چرا که من در این شهر شهره بودم به زنی عاشق که در انتظار معشوق خود گذران عمر میکرد اما برای اطمینان خاطر، نشانی مزارم را برایت مینویسم. چرا که روزی آخرین نفری که مرا میشناسد هم میمیرد و دیگر کسی مرا به خاطر ندارد.
نشانی:لندن،ناحیه هایگیت،خیابان سوان لین، قبرستان هایگیت.
به آنجا که رسیدی از در قبرستان که وارد شدی راسته در را که بگیری و سه ردیف به جلو بیایی،سمت چپ اولین قبر از آن من است.وصیت کردم مرا جایی به خاک بسپارند که وقتی تو آمدی زیاد در پی یافتن من نباشی که مبادا خسته شوی و اینجا بهترین جای ممکن بود. سخن کوتاه میکنم و دیگر منتظرت نمیگذارم و می روم سر اصل مطلب جایی که آخرین نامه ام را برایت می نویسم:
عزیزم من هر شب را با پرسه در حوالی تو صبح می کنم و کور سوی امیدم را چراغ راه می کنم تا شاید تو را ببینم و از منجلاب تنهایی رهایی یابم و تمام ساعت های زندگی ام را با خیال حضور تو در کنارم کوک کرده ام، تا یاد تو همواره مونس روز و شب های بی کسی ام باشد. و هر جرعه آب را به سلامتی وجود تو می نوشم تا هر کجا که هستی جان و تنت سلامت باشد ای یار. شب ها به امید اینکه در خوابم آیی چشم بر هم می نهم تا شاید برای لحظه ای هم که شده راه گم کنی و از خیال من بگذری. صبح با رسیدن عطر تو بر مشامم از خواب بر می خیزم گویی که دیشب را تا سپیده دم در کنارم بوده ای و قبل از طلوع آفتاب اینجا را ترک گفته ای. بوی پیراهنت همچو بوی نوبهار است و به سان خنکی هوای دل انگیز پاییز، آنقدر خوشبو که میخوام تمام جهان را آکنده از بوی تو کنم به طوری که با هر نفس بوی عطر تو تمام ریه هایم را پر کند. ای کاش بودی و می دیدی که چگونه دیوانه روی تو هستم. که گر بودی دستان پر مهرت را میگرفتم و برای اطمینان خاطر بودنت می فشردم و بعد آنچنان بغلت می کردم تا برای مدتی از تمام دغدغه هایم رها شوم و با بوسه ای بر لبانت مانند شکر در چایی در درونت حل می شدم. وه که چه صفایی دارد در کنار تو بودن و لحظه ها را با تو سر کردن ای یار…فکر کنم دیگر باید موهایت جو گندمی شده باشد و خطوطی از میانسالی بر چهرت ات افتاده باشد مرد میانسالی شده ای که با عصای چوبی راه می رود. قطعا همسری مهربانی داری که هر روز صبح صبحانه ی مورد علاقه ات که یک لیوان قهوه با شیر همراه با نون باگت و مربای توت فرنگی بود را برایت درست میکند و تو نوش جان میکنی احتمالا باید سه چهار تا بچه داشته باشی یادم است که می گفتی عاشق بچه هستی مخصوصا اگر دختر باشد و اطرافت چندین نوه هستند که از سر و کولت بالا می روند. قطعا فرزندانت از وجود پدری مهربانی همچو تو به خود می بالند. چقدر دوست داشتم می توانستم از دور تو و خانواده ات را برای چند لحظه کنار هم می دیدم ولی زندگی کردن با خاطراتمان برایم کفایت می کند. تو هنوز در خاطر من همان پسر خوش سیمایی که هر روز بر لب پنجره خانه پدری خود منتظر بودم تا با دوچرخه ات رد شوی و دستی تکان دهی و من هم یواشکی سهم نان جوی هر روز خودم را داخل دستمال های گلدوزی شده ای که کار دست خودم بود می پیچیدم و از پنجره برایت پرت میکردم پایین هستی. من روزهای هفته را فقط به شوق آخر هفته ای که تو را ببینم سر می کردم تا هر یکشنبه کنار رودخانه تیمز روی نیمکت کنار رودخانه منتظرت بمانم تا تو با شاخه گل سفیدی بیایی و یکساعتی را با هم وقت بگذرانیم. یادم می آید آخرین هفته ای که گذراندم تا تو را ببینم فرا رسید و من با شوقی همیشگی به سمت نیمکتی که قرار بود یکساعتی را با هم بگذرانیم آمدم ولی هر چه منتظر ماندم تو نیامدی شوقم لحظه به لحظه به دلشوره و ناراحتی تبدیل میشد و من هر لحظه نگران تر. آن شب را با ناراحتی و انبوهی از فکر برگشتم خانه و تا صبح به این فکر کردم که چرا نیامدی بعد از آن صبح هر روز به امید اینکه از جلو در خانه ما رد شوی چشم به راهت بودم تا نان جوی سهم آن روزت را برایت پرت کنم پایین اما هیچ خبری از تو نبود حتی آخر هفته بعدی هم باز با بی میلی به سمت نیکمت رفتم و ساعت ها منتظر ماندم اما گویی راستی راستی این همه مدت من خواب میدیدم و تو یک آدم خیالی در رویاهای من بودی. بعد از آن برای اینکه بتوانم روزها را سر کنم با یاد تو زندگی می کردم و امید داشتم که روزی دوباره تو را خواهم دید. اما این اتفاق هیچوقت محقق نشد و من تا به امروز در سن 60 سالگی پس از 35 سال، فقط با یاد تو زندگی کردم. شاید برایت سوال شده که آیا بعد از تو من ازدواج کردم یا نه؟ بلی، 4 سال بعد از رفتن تو پدر و مادرم هر کدام به فاصله 6 ماه از دنیا رفتند. بعد آنها، چون پدرم پس اندازی نداشت مجبور بودم با کار کردن در مزارع یا کنیزی خانه های مردم به سختی کار کنم تا بتوانم زندگی خودم را بچرخانم 5 سالی به این منوال گذشت تا اینکه در سن 30 سالگی با یک تاجر روس به نام ویاچسلاو مارک که برای تجارت به منزل یکی از تاجرهای انگلیسی که من در خانه اش کار میکردم آمده بود ازدواج کردم ولی ازدواجی نه از روی عشق بلکه دیگر توان کار کردن نداشتم چرا که قبل از طلوع آفتاب در زمین های کشاورزی شروع به کار میکردم و تا پاسی از شب با تمیز کردن کف خانه های اربابان و شستن لباس هایشان در سرمای زمستان در حیاط خانه هایشان به سر میشد و من دیگر توان آن همه کار کردن را نداشتم و دیگر به ستوه آمده بودم. خلاف باورم تا قبل از ازدواج با ویا فکر میکردم او مردی خشن و متعصبی باشد که زندگی با او مرا به یکباره از زندگی سیر کند اما ویا مردی بسیار مهربانی بود در طول 10 سال زندگی که با اون داشتم هیچوقت کمبودی را از جانب او احساس نکردم، بهترین لباس ها و جواهراتی که در هر سفر خود به سرتاسر جهان داشت را برایم می خرید. اوایل ازدواجمان چندین سفر مرا با خود به کشورهای دیگر نظیر:فرانسه،روسیه،چین،استرالیا،هند،کانادا و … می برد سفرهایی که من حتی در خواب هم نمیدیدم بتوانم روزی بروم. تنها مشکل ویا این بود که اون 3 تا 6 ماه از سال را نبود و برای تجارت با کشتی به کشور های دیگر می رفت در آخرین سفری که ویا به آمریکای جنوبی داشت او حین سفر با کشتی خود در اقیانوس غرق شد و زندگی مشترک ما به پایان رسید. راستش را بخواهی ویا آدم شرافتمندی بود بسیار با محبت و ابزار احساسات راحت ترین کار بود برای او، اما من هیچگاه نتوانستم تمام محبت و عشقی که او در آن 10 سال به من داد را برایش تماما جبران کنم اما همیشه از او به عنوان همسری مهربان یاد خواهم کرد و یادش را همیشه زنده نگه خواهم داشت. از آن جهت که ویا در دریا غرق شده بود و مزاری نداشت، هر یکشنبه نزدیک غروب به کنار رودخانه تیمز می رفتم تا یادش کرده باشم. از آن روزها به بعد رودخانه تیمز یاد آور خاطرات تلخ و شیرین از تو و ویا را برایم زنده میکرد و این تنها دلخوشی من در طی تمام این سالها بود، چند سالی است که دیگر بخاطر کهولت سن و ناتوانی در راه رفتن دیگر توان این را ندارم که تا کنار رودخانه را بروم این را از دستخط بد من هم میتوانی بفهمی که من دیگر آن دختر جوان شاداب روزهای خوشمان نیستم و تبدیل به پیرزنی شده ام که دیگر توان انجام هیچ کاری را ندارد و فقط تلاش کرده ام تا بتوانم برای تو به هر مشقتی که هست نامه بنویسم و این دیگر آخرین نامه ایست که برایت می نویسم چرا که لرزش دستانم دیگر توان نوشتن ندارند. راستش نمیدانم حکمت چیست که برعکس قدرت و قوای بدنی ام که کم شده حافظه ام خوب مانده و دچار زوال عقل نشده ام نمیدانم از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت یک جایی میخواندم که میگفت:عاشق اگر فراموشی هم بگیرد عشق خود را اگر نشناسد هم اسمش همیشه بر لبان او جاری است و به هر کسی که برسد نامش را بر زبان می آورد چرا که عشق همیشه زنده است..
و این بود آخرین دل نوشته ام؛ اگر به دستت رسید که بسیار خوشحال خواهم شد وگرنه بماند برای جویندگان این نامه ها شاید سالها بعد روزی نامه هایم برای عاشقان دل انگیز و تاثیر گذار باشد.
عاشق همیشه دلباخته تو امیلی
پاییز سال 1956

تاریخ نگارش: 20 آذرماه 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *