نامه‌ای به تو که آمدی ولی نبودی.

41
0

نویسنده: نرجس عبداللهی

  نور دیده‌ام! کاش یک بار هم که شده روبه‌رویم می‌نشستی تا بگویمت که چگونه هر روز خیالت از خودت عظیم‌تر میشد و فردا میدیدمت و باز در نبردی تن به تن هر تصوری که داشتم از هیبتت شکست می‌خورد.

   هیچوقت نخواهی فهمید چه آرامشی هجوم آورد وقتی تو را دیدمت در همان دنیایی که من در آن قدم می‌زدم و چه تشویشی طغیان کرد وقتی می‌دیدمت ولی در هیچ جای زندگیم پیدا نشدی.

   یک شب، حوالی بهار، وقتی که زندگی حسی فراتر از زنده بودن می‌داد؛ به خدا گفتم:«اگر دوست داشتنت خیری برایم دارد تو برای من باشی و اگر…» ناگهان یادم آمد اگر خیری نداشت چی؟ و همان‌جا بود که فهمیدم می‌خواهمت؛ درست مثل اشتیاق دختربچه‌ای روی خط‌کشی‌های گچی آسفالت یک کوچه حوالی شهر بچگی‌هایم به فقط یک دست دیگر لی‌لی بازی کردن به خیال اینکه اینبار را ببرد در حالیکه مشق شبش هنوز مانده است. حتی اگر فردا نهیب معلم را بچشید. حتی اگر فردا جلوی کلاس بایستد، بچه‌های کلاس اسمش را درگوشی به هم بگویند و ریز ریز بخندند. می‌خواهی بدانی پایان آن دختربچه چه شد؟ پایش سر خورد بازی را باخت، نهیب معلم را چشید و بچه‌های کلاس اسمش را در گوش هم گفتند و ریز‌ ریز خندیدند و او خجالت کشید بگوید به خاطر یک دست بازی دیگر اینجور شد؛ خجالت کشید ولی پشیمان نبود.

  فقط می‌خواستم برای یک بار هم که شده در بازی باشم؛ ولی انگار خواستن شرط نبود؛ بازی قوانین داشت که من ساده‌دل بلد نبودم. و بازی تمام شد پیش از آن‌ که شروع شود ولی باز هم بدان تو هیچوقت پشیمانیم نبودی. حسرت چرا ولی پشیمانی؟ نه.

   و رسیده‌ایم به اینجا نه درست تر بگویم رسیدم به اینجا. از من، من جدیدی ساخته شد و تو هنوز تویی. تو شدی هم نقطه پایان و هم کلمه آغاز وسط گیر و دار زندگیم و من فقط رهگذری بودم که گذشتم و تو حواست پرت جایی دیگر بود.

خلاصه بگویمت خداحافظ با اینکه حسرت سلامی به دلم ماند.

فرستنده: من

گیرنده: تو

تاریخ: ۱۴۰۲٫۱۰٫۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *