نامه ای به تو، که زیر خروارها خاک خفته ای

232
0

نویسنده: نائیریکا زرانداز باقری

یک چیزی دارد وجودم را ریش ریش می کند، نه درباره من است و نه درباره ما. فصل بهار و توت های قرمز ولذیذ که زیر پا له می شوند. مثل من، مثل ما.

ماندن یک انتخاب است و رفتن، فرصتیست برای بازگشت. دلم می خواهد بازگردم لیکن هنوز همان جا که رهایم کردی، مانده ام. دلم میخواهد آنقدر اشک بریزم که جویباری از خون زیر پایم جاری شود و من هم مثل دگر ماهی های مرده بروم. بروم آنجا که انتهایش معلوم نیست.

چرا هراز گاهی، این حال اسفناک و مشئمزکننده، روح مرا، و نیمه لبخند مرا می فشارد؟ چرا نمی توانم به یک باره، تمام وجودم را در سطل اشغال بیندازم؟

چرا نمی توانم همچو شکوفه های بهاری بشکفم؟

چرا این تن همیشه در جست و جوی غم است؟

چرا غم برای من، امیدیست برای زیستن؟

چرا این تن، چراهایش تمام نمی شود؟

نکند راست می گویند؟ چرا باید چراغ های خانه ام روشن باشد ولی کسی در را به رویم باز نکند؟

چرا تنفر در من، تنها از خویشتن برمیخیزد؟

چرا خنجر در تن من، تنها به دست خویشتن در خویش فرو می رود؟

چرا هر روز کنار پل می ایستم تا هر که می خواهد خود را به نابودی کشاند را دست گیر باشم؟

چرا هنوز باور نمی کنم که خود، خویشتن را نابود کرده ام؟

ای کاش می توانستی از زیر خروارها خاک که تا ابد محبوست کرده اند، پاسخی بدهی. می دانم. می دانم که تنها تو به درد من آگاهی؛ و تنها تو قادری نجاتم دهی.

سالهاست که نیمه شب زمزمه میکنم؛ صدایم را می شنوی هنوز؟

دوستدار تو،

نائیریکا، آنکه پرسید و پاسخی نشنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *