نامه‌­ای دلنشین به معشوق زیبا

43
0

نوینسده: فرحناز ابونیا عمران

آرام به سویم آمدی. با نگاه نافذ، پرنور و درخشان به سویم آمدی. خود را به دلت، دل پرنورت، دل پاکت سپردی و به سویم آمدی. راه روشن دلت را برگزیدی و به سویم آمدی. با کوله­بار پرنور عشق به سویم آمدی.

گفتی: من محو زیبایی وجود تو شدم. پاکی، خلوص و روشنایی دل مهربانت را دیدم و به سویت آمدم.

گفتی: نام من عاشق است. بر خاک پاک قدم گذاشتم. آزاد و رها به سوی آسمان، به سوی پرتو نور پرواز کردم. محو زیبایی عشق شدم. پرتو نور عشق، دلم را روشن و نورانی کرد. کوله­بار سفرم پر از عشق شد. راهی سفر شدم تا عشق زیبا را به تو هدیه دهم.

گفتی: نام تو معشوق است و دل پاکت مرا به سوی خود خواند.

چشم­هایت را بگشا. زیبایی­ها را ببین. با چشم دلت نگاه کن. آرام قدم بردار. به خاک، به زمین نگاه کن تا گلی را لگدمال نکنی.

آرام قدم بردار؛ به آسمان بلند نگاه کن و به پرواز بیندیش. چشم­هایت را بگشا. چشم دل را بگشا. مرا ببین. نام من عاشق است و تو معشوقی. این کوله­بار عشق را به تو هدیه می­دهم.

گفتی: ای معشوق! تحمل بار عشق سخت است و جانفرسا. از آدم­های خاکی نترس! از تاریکی­ها نترس! از بادها، از طوفان نترس!

به نجوای دلت گوش کن. با دلت همراه شو. به آسمان نگاه کن. بال­هایت را بگشا و آزاد و رها پرواز کن.

ای معشوق زیبا! ای همراه! بیا با کوله­بار عشق راهی سفر شویم و پرواز کنیم.

دلم لرزید. چشم­هایم پراشک شد. گریستم و شکستم. از خود، از خودخواهی­ها، از غرور، از افکار و باور نادرست و تاریک، از مردم نادان، از نامردمی­ها و… گریختم. انگار بار دیگر متولد شدم. دیگر نام من معشوق بود. راه دلم را برگزیدم. با دلم همراه شدم. چشم دلم گشوده شد. تو را دیدم که با لبخند زیبا با کوله­بار عشق محو تماشای من بودی. سراسر دنیا زیبا بود.

بال­هایم را گشودم. با تو، با دلم همراه شدم و راه آسمان را در پیش گرفتم.

گفتم: مقصد کجاست؟

گفتی: باغ عشق.

گفتم: چون با عشق تو، بار دیگر متولد شدم، همۀ خواسته و آرزویم رسیدن به باغ عشق بود.

گفتی: سفر عشق با سختی­های بسیار همراه است. بال­هایت را قوی کن تا اوج بگیری. با شکیبایی و امید، سختی­ها آسان می­شود. دردها و رنج­های این سفر به پایان می­رسد.

ما با کوله­بار عشق در مسیر نور به سوی زیبایی­ها پرواز کردیم. راه سفر طولانی بود. از سختی­ها نترسیدیم. با شکیبایی و امید، سختی­ها را پشت­سر گذاشتیم. روزها و شب­ها در مسیر نور پرواز کردیم تا سرانجام در سپیده دمی دل­انگیز، باغ عشق نمایان شد. سراسر باغ نورانی بود.

گفتی: سختی­ها به پایان رسید. دیگر زمان شادمانیست. این جا باغ عشق است. این جا سرزمین امید و آرامش است. نفس عمیقی کشیدی. لبخندی زیبا بر لبانت نقش بست. دست در دست هم وارد باغ عشق شدیم.

عشق زیبا به ما گفت: نامتان چیست؟

گفتیم: نام ما انسان خاکی بود. حال انسان آسمانی نام داریم.

عشق زیبا گفت: از کدام سرزمینید؟

گفتیم: از دنیای خاکی، از سرزمین انسان­های خاکی راهی سفر شدیم. در مسیر پرتو نورانی عشق پرواز کردیم.

عشق زیبا گفت: کوله­بار سفرتان را با خود آورده­اید؟

گفتیم: عشق دلمان را، سراسر وجودمان را لرزاند و به درد آورد. گرچه تحمل بار عشق سخت و جانفرسا بود، اما زیبایی­های عشق ما را مجذوب خود کرد. با کوله­بار عشق پس از تحمل سختی­های بسیار به باغ عشق رسیدیم.

عشق به زیبایی خندید و گفت: خوش آمدید. با شادمانی، با آرامش در باغ عشق زندگی کنید.

به هر سو نگاه می­کردیم زیبایی بود. محو تماشای گل­های رنگارنگ، درختان سرسبز، رود­های روان، چشمه­های زلال و… شدیم. نوای دل­نواز پرندگان ما را به سوی خود می­خواند. سراسر باغ زیبایی بود و شگفتی!

ناگهان پرتو نوری درخشان از قلب روشن ما به نور باغ پیوست. آرامشی لطیف وجودمان را فرا گرفت. خود را دیدم، دست در دست تو محو تماشای زیبایی­های عشق بودیم.

گفتم: نام من عاشق است و تو معشوق نام داری.

لبخندی زیبا بر لبانت نقش بست و گفتی: عاشق، معشوق و عشق یکی است.

دیگر من  نبودم. تو نبودی. ما یکی بودیم. باغ عشق دل زیبا، پاک و لطیف ما بود.

اول دی ماه 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *