نامه‌ای کوتاه به عزیز جان من

40
0

نویسنده: زهرا روزبهمن

ببخشید عزیز جانم

وقتی در چشمانت نگاه میکنم این کلمات به ذهنم می‌آیند؛ البته ممکن است این جمله در ابتدا کمی متظاهرانه باشد، جملاتی مثل : “این غریبه کیست؟” یا “دوستت ندارم”  بیشتر به واقعیت نزدیک هستند، ولی در نهایت تو عزیز جانی هستی که در حقش کم جفا نکردم.

من هم عزیز جانت  بودم؟

خاطرت هست شبی را که با من قهر کرده بودی عزیز جان؟حاضر نبودی حتی صدایم را بشنوی.

دلت را شکسته بودم، مرز هایت را زیر پا گذاشته بودم و انچنان پشیمان بودم که نمیدانستم چگونه جبران کنم، البته که میدانستم جبران ناپذیر بود. با این حال اسپیکر را روشن و آهنگ کلاسیکی پخش کردم، دستت را گرفتم و به آغوش کشیدمت، مقاومت نکردی، شروع کردم ارام با ریتم رقصیدن؛ همراه شدی.

رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم، قول دادم به خودمان تا زمانی که کینه از دلت نرفته برقصیم؛ساعت ها موسیقی و رقص تا بالاخره ارام شدی.

دوستت دارم، اما خیلی وقت ها نمیشناسمت، یا درواقع نمیخواهم بشناسمت، یا شاید اجازه نمی‌دهی بشناسمت.

من تلاش میکنم برای شناختنت، من تلاش میکنم برای خوشحال کردنت، من تلاش میکنم برای

آرامشت، من تلاش میکنم، برای هر لحظه بودن با تو.

من تلاش میکنم و تلاش میکنم و تلاش میکنم و تو… تو هیچوقت راضی نمی‌شوی.

‌راضی  نمیشوی و من دیگر من نیستم

من اویی هستم که خشمگین است

اویی که درد دارد

ما او را نمیشناسیم

به خودم که می‌آیم تورا میبینیم، گوشه ای نشسته ای محو نقطه ای خیالی

چشمانت اینجاست اما نگاهت نه

وقتی در چشمانت نگاه میکنم این جملات به ذهنم می‌آیند : “عزیز جانم کجا رفته ای؟”

“عزیزجانم برگرد”

  عزیزِ  جانِ من،  عزیزِ جان، من.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *