به بودن!

60
2

نویسنده: مهسو فرهادی

 دوست مهربانم توت‌‌فرنگی، الوعده وفا!

هر‌‌چند شاید یادت نیاید که در تاریخ بیست هفتم اسفند نود و هشت چه قول احمقانه‌‌ای به تو دادم؛ اما من یادم است. یعنی اصلش این است که چون فردای آن روز، موضوع را با دفتر خاطرات مجازی‌‌‌ام جناب خاطرات آبی مطرح کردم ، و خودت که می‌دانی چه حافظه‌‌‌ای دارد، دیشب که روی ماه دراز کشیده بودم، ماهی آنقدر کوچک که پا‌ها و دست‌ها و سرم هر کدام از یک سوی آن آویزا‌ن بود، درست بعد از اینکه آخرین نگاه معنادارم را به آن سیاره‌ی آبی انداختم؛ این خاطرات خان داد زد: دست نگه دار!! و تعلیق نا‌جوانمردانه‌ای در کار شیرجه‌ام در نیستی ایجاد کرد که تمام سرخوشی‌ام را زایل کرد. از همین روی مرا ببخش اگر کمی با عجله می‌نویسم. آخر اگر هنوز یادت باشد هیچ‌وقت در انتظار کشیدن و صبر مهارتی نداشتم؛ هرچند که زندگی‌ام جز همین دو دیگر هیچ نبود. به هر روی، طبق گفته‌‌های دوست عزیز و محترمم خاطرات، گویا از من پرسیده بودی: دوست داری داستان دختری با حال خودت را بنویسی؟
و در پاسخ گفته بودم:  نه!

محکم و بی‌‌تردید. گفته بودم: دوست دارم چنین دختری را از هر نوع جهانی حذف کنم، حتی جهان داستان‌ها.
اما تو گفتی:  وقتی حالت خوب شد، از اولین روزی که در وجودت حسش کردی تا زمانی که خوب شدی را بنویس؛ و این افتخار را به من بده که خواننده‌اش باشم.
گفتم: اگر آن روز برسد باشد.

این بود قول احمقانه‌ای که به تو داده بودم؛ با گزاره‌ای نا‌ممکن.

علی ایحال سلام مهربانِ خوش‌‌باور. می‌‌دانی که همیشه یادم می‌رود سلام کنم. شرمنده‌ی روی زیبایت.

و اما بعد؛

( اینجا صلاح می‌دانم بیافزایم که لطفا به شیرینی جانت، شیرین عقلی مرا ببخش که من شیفته‌ی نهج البلاغه‌ی امیر و منشات قائم مقام بوده‌ام همیشه و خیال برم داشته با جمله‌بندی‌های بی‌جهت ثقیل و یک “اما بعد” و “علی ایحال” و “به هر روی” مرا در جمع خوبان راهی‌ست. راستی تعجیل نداشتم من؟)

قصه‌ای که درخواست داده بودی عزیز! از آن جا شروع شد که روزی یک نفر خیال کرد که زندگی توت‌فرنگی است و شیرین. یعنی اگر هم این یکی شیرین نباشد بالاخره چهار تا بعد یکی پیدا می‌شود دهانت را شیرین کند. آن هم یک شیرینی لطیف که دلت را نمی‌زند. می‌دانی من خودم شیر‌کاکائو دوست ندارم. شیر‌توت‌فرنگی بعد قهوه‌ی تلخ، نوشیدنی مورد علاقه‌ام است. خیلی‌ها شیر‌توت‌فرنگی دوست ندارند؛ ادعا می‌کنند طعم دارو می‌دهد. تازه خیلی‌ها دارو هم دوست ندارند. به دوستی با دارو جای تلاشِ ستودنی، به چشم ننگ نگاه می‌کنند؛ ابله‌ها!! بگذریم! چقدر پرت می‌شوم من از موضوع. ذهن آشفته‌ای دارم به طور کلی.

خلاصه که یک نفر خیال کرد که می‌شود خوب بود. حالا شاید به طور کلی بشود اما طرف خیال کرد من می‌توانم؛ اینجا بخش طنزآمیز قصه است. این شد که نازل شد بر من که در غار چرا؟ی بودنم تنها بودم، و گفت: بنویس!! و هرچه من عاجزانه اعتراف کردم: نوشتن نمی‌توانم! آن ندای مهربانِ ظالمانه به زایا بودن من ایمان داشت و به اینکه که در جایی در انتهای لجن‌زار روحم واژه‌هایی گندیده انتظار می‌کشند تا عروج کنند و از من به بیرون بخزند و میان جمله‌های مسکین و زار، کنار هم بنشینند و چای بنوشند.

 پس، من تهوع شدم و روی کاغذ جهیدم. اراده‌ام مرا تا کرد و سوال‌های بی‌جوابم مرا درون پاکت گذاشتند. خاطرات که به طعم زیستن می‌اندیشیدند، بزاق دهانشان به غلیان افتاد و با یاری آن در پاکت را چسباندند. به امید یک‌بار دیگر احساس تن سرد قلم در آغوش دستانم. به امید شانه زدن دوباره‌ی موبه‌موی کتاب. به امید یک قهوه‌ی دیگر، یک رقص بی‌پروا، یک زمزمه‌ی دیگر ویولن در گوش‌هایم. یک پاییز دیگر. یک ملاقات دیگر بین پا‌هایم و دریا. یک بار دیگر طعم توت فرنگی.

همین امید‌ها مرا در صندوق پستی انداختند و مادر مرا در شهریوری آبی به زندگی تحویل داد؛ که برسم به دست تو. من همان نامه‌ی وعده داده شده‌ام. مرا بخوان!! مرا که درد دوری وطن زجرم می‌دهد. که دلم برای آغوش نیستی پر می‌کشد. که بند‌های بودن گلویم را می‌فشارند و با این‌همه ‌نه فقط به خاطر قولی که داده بودم، بخاطر تجربه‌های نزیسته، کتاب‌های نخوانده‌، جاده‌های قدم ننهاده، در جستجوی دلایل بودن، به جای شیرجه به اقیانوس بی‌انتهای عدم، به هستی سقوط کرده‌ام. یک‌بار دیگر و یک‌بار دیگر و یک‌بار دیگر و یک‌بار دیگر و… کوله‌بار سنگین سوالاتم را با خود از این کوه سنگلاخ زندگی به بالا می‌کشانم. میانه‌ی راه قول می‌دهم. میانه‌ی راه خلق می‌کنم. میانه‌ی راه می‌رقصم. میانه‌ی راه یک دریا می‌گریم. میانه‌ی راه می‌میرم؛ اما باز ادامه می‌دهم. درد می‌کشم و ادامه می‌دهم. که بهتر آن‌که قبل هم‌آغوشی با محبوب غسل کرده باشم و پاک شوم از نجاست پرسش. که پرسش و پرستش قابل جمع نیستند و من با این‌همه سنگینی نا‌محلولم در نیستی.

توت فرنگی عزیز! این بود آغاز و پایان و میان و همه‌ی من.

یک بار دیگر می‌بینمت. در کیلومتر 18ام کوه زندگی‌ام. و لطفا یک‌بار دیگر در کیلومتر 21ام از من قول بگیر که بنویسم. بگذار هرچقدر درد‌آور و بی‌حاصل باز هم برگردم و یک توت فرنگی دیگر را فرو‌برم.

به تاریخ آذر 1376 و آذر 1402

از مسافری همچنان مسافر، مهسو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “به بودن!

  1. بسیار زیبا و تامل برانگیز 🙂

  2. چقدر قلمت به دل میشینه و چقدر عالی مینویسی