آریای عزیزتر از جانم!

109
0

نویسنده: ستایش شاکری

اکنون که دارم این نامه‌ی جانم به فدایت را برایت مینویسم اشک بر گونه هایم جاریست

تصدقت گردم ،از دوری تو مانند ابری زمستانه شده ام که مدام درحال باریدن است.

جان عمه اش گاهی دلم میخواهد جانم را در جان تو بریزم و جاری شوم در رگهای تو و هنگامی که از تو دورم در میان سینه ام ترکش بارانی از غم و دلتنگی توست.

دلتنگی مانند پرنده ای مهاجر می اید مرا آشفته می‌کند و می رود.

عزیزکم هرچه از دلتنگیم برایت بگویم مرا بیشتر دلتنگ تو خواهد کرد ،میخواهم ببینمت ،میخواهم صدای شیرینت را بشنوم و از سرتا پایت را غرق در بوسه های خود کنم ،لب هایم برای بوسیدن گونه های تو دلتنگ است ،چشمانم برای دیدن تو دلتنگ است ،بینیم برای بوییدن تو دلتنگ است و چانه ام برای شانه های تو دلتنگ تر.

دل تنگی ام انقدر زیاد شده است که هیچ مانندی برای آن نمی توانم پیدا کنم ،دل‌تنگی‌ام حبابی شده است که منتظر تلنگری برای ترکیدن.

گاهی فراموش میکنم اما مگر دلتنگی را نیز می‌شود فراموش کرد اخرش مانند آهی خفقان در سینه می ماند که هرچه بکشی تمامی ندارد.

دلتنگی زمان و مکان نمیشناسد ،دلتنگی مانند دریا تو را در خود غرق می‌کند و به پایین میکشد که هرچقدر هم شناگر ماهری باشی و دست و پا بزنی با نیز غرق خواهی شد.

تورا از دور میبوسم وبسیار محکم در آغوشم میگیرم تا قلبت با قلب من جفت شود و به تپش عشق بیفتد.

آریای من تپش های قلبم ،بگذار انقدر در رویای شیرین تو غرق شوم که دیگر رویا به حساب نیاید ،یک واقعیت دروغین یک خیالی به شیرینی توت فرنگی

تو بوی برگ های نارنج را میدهی انقدر ملس و انقدر دلنشین

تا پای جانم برایت می مانم ،عاشق همیشگی تو عمه جانت

در تاریخ 1402/8/6

ساعت 1:46نیمه شب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *