نامه به: محبوب رؤیای‌ام

15
0

نویسنده: نسیم کرمی

رؤیای خوب من

ای آسمان آبی روشن!

سلام

این هفته‌های اخیر، هرگاه دلم می‌خواست که بودی و چیزی را برایت تعریف می‌کردم، یکی دو کلمه از موضوع را توی نُت گوشی می‌نوشتم که فراموش نکنم، تا وقت نوشتنِ نامه برایت مفصل در موردش بنویسم. اما آن‌قدر وقفه بین آن لحظات پرحرفی و زمان نگارشِ نامه افتاد که یا حرف‌ها از دهان افتاده بود یا آنقدر در خیالم، طول روز با تو حرف زده بودم که حس می‌کردم همه را شنیده ای و می‌دانی.

مثلا چند روز پیش وسط آشپزی، گوشی را برداشتم و نوشتم “کلم‌پلو”، یعنی که یادم باشد بپرسم کلم‌پلو دوست داری؛ یا کلمات دیگری مثل “خورش ماست”، “تیشرت سبز”، “جشن شب یلدا”، “پریسا” هر کدامش قرار بود عنوان داستانی برای تعریف شدن باشد. اما امروز یاد پارسال همین روزها افتاده بودم. روزهای اول بهمن ماه هزار و چهارصد و یک، روزهایی که می‌دانستم اعزام شده‌ای برای دوره‌ی آموزشی بدون این‌که بدانم کجایی و چه می‌کنی. دلخور بودم. منتظر بودم پیامی بدهی ولو در حد یک کلمه. فقط همین‌قدر که بدانم کجایی.

چه روزهای عجیبی بود. توی قلبم حس می‌کردم که حالت خوش نیست و دلتنگی هم اضافه شده بود تا با تمام عاشقانه‌ها، خواه کلیپی در اینستاگرام، خواه شعری در یک کتاب و حتی ترانه‌های شاد عاشقانه، چشمم خیس شود.

چند هفته‌ای تمام شماره‌های ناشناسی که به خطم زنگ می‌زدند را جواب می‌دادم یا اگر تماس از دست رفته بود، سرچ می‌کردم که ببینم شماره‌ی کجاست؛ ولی کم‌کم مطمئن شدم که زنگ نمی‌زنی. یک روز تصمیم گرفتم که دیگر هرگز پیام و نامه‌ای برایت نفرستم. اگرچه هر روز چیزی خطاب به تو در گوشی چند خطی یادداشت می‌کردم.  غزل‌هایی که آن روزها نوشتم برخلاف همیشه رنگ امید نداشت. هرچند مطمئن بودم این‌که بی‌خبرم گذاشته‌ای هم از سر مهر و محبت بسیار توست.

بعد از این‌که چندبار پیام دادم و روز بعدش پاک کردم، با خودم عهد کردم که دیگر پیامی برایت نفرستم؛ اما یک روز دیدم غزلی را شروع کرده‌ام به شوق این‌که تا قبل از تولدت تمام شود و برایت بفرستم. تمام شد اما چیز جالبی از آب درنیامد، با این حال فرستادمش.

چند روز گذشت و پیامم را ندیدی. هر روز با خودم قرار می‌گذاشتم که اگر تا شب ندیدی پاکش می‌کنم ولی شب، از خودم برایت مهلت می‌گرفتم. تا این‌که بعد از بیست روز پیامم را دیدی. دیدی و جواب دادی. جواب دادی و شد حکایتِ

“گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی”

 اگر یادت باشد در جواب تشکر و ابراز احساست نوشته بودم که این اولین نسخه‌ی این غزل بوده و دارم تغییرش می‌دهم ولی فعلا همان نسخه‌ی اولش را فرستاده‌ام. قرار شد وقتی تکمیل شد نسخه‌ی نهایی‌اش را بفرستم. حالا بعد از حدود یک سال، با آخرین تغییراتش برایت می‌فرستمش و امیدوارم خواندن این “غزل‌نامه” حال خوشی برایت داشته باشد.

هرچند در برابر شعرها و نامه‌های تو که طعنه می‌زند به زیباترین عاشقانه‌های مکتوب جهان، شعرها و نامه‌های من، خط‌‌خطی‌های یک کودک دبستانی‌ست اما اشتیاق تو به خواندنشان، مرا به سرودن و نوشتن وا می‌دارد.

تقدیم به تو که دوست داشتن را بلدی:

مهربانم!

با سلام و با ارادت،

دوستت دارم

خالصانه، صادقانه، با صراحت دوستت دارم

از همان روزی که گفتی: دین مگر غیر از محبت چیست؟!

با حضور قلب، در حال عبادت دوستت دارم

نرم‌نرمک آمدی و چشمم از مهر تو روشن شد

صبحِ آرامی و در این عصر سرعت دوستت دارم

دشت‌هایی سبز و پر گل شد وَ از پروانه‌ها پر شد

چشم‌هایم، تا شنیدم از لبانت دوستت دارم

لحظه‌لحظه در مشامم عطر شیرین خیال توست

ای گل دائم بهارِ با لطافت! دوستت دارم

آسمان-دریایِ جنگل-کوهِ رؤیایی‌تر از رؤیا!

روح آبی-سبز جاری در طبیعت! دوستت دارم

مثل اشعار زبان مادری یا خاک اجدادی

زیر آوار مصیبت‌بار غربت، دوستت دارم

قلب نه، گنجشک بی‌تابی درون سینه‌ام دارم

صبر نه، هر لحظه بیش از حد طاقت دوستت دارم

قد سقف آسمان… نه! بیشتر از کهکشان‌ حتی

بی‌نهایت بی‌نهایت بی‌نهایت دوستت دارم

بوسه‌ام در انتها، حسن ختام این غزل-نامه‌ست

نقطه.

امضا: شاعر تو،

با ارادت…

دوستت دارم

نهم بهمن ماه هزار و چهارصد و دو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *