پروانه­‌ها

213
9

نویسنده: محدثه سارانی

نامه­ای به رنگین­کمان کوچکم

به بوسه‌های تو روی تنم فکر می‌کنم؛ سوغاتی‌هایی از تو که با خود آورده‌ام. نمی‌خواستم که بروی. دوستت دارم؟ نه آنقدر که از دوریت بمیرم. این را تازه امروز فهمیده بودم. وقتی که زیر نور خورشید پلک‌هایت را بهم نزدیک کرده بودی و رانندگی می‌کردی. با اینکه مرا بوسیدی. همیشه اینکار را می‌کردی. به تو خیره شده بودم. بانو هایده می‌خواند: گرمی مستی میاد توی رگ‌های تنم‌. می‌بینم دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم…اما آن یک نفرِ من تو نبودی. می‌خواستم که باشی. می‌خواستم که این جاده تمام نشود و تو دست از بوسیدن من برنداری اما نمی‌دانم چرا یکدفعه این به ذهنم آمد که دیگر دوستت ندارم‌ و دلم گرفت برای تو. برای روزی که شاید فکر کنی من کجا، کنار کدام غریبه‌ روزگار می‌گذارنم. تو دوستم داشتی؟ فکر نمی‌کنم.

تو از من دلزده شده بودی؟ نه؛ فقط منطقی بودی! اما نمی‌دانم چرا این منطق نابکار وقت‌هاییکه تا خرخره خفه از دلتنگی بودم گورش را گم می‌کرد. وقتی که می‌خواستم باشی و از دیدنت سیر نشوم، دُمش را می‌گذاشت روی کولش، می‌رفت و از دور به هق‌هق‌های من ریشخند می‌کرد. تو را نمی‌فهمیدم. نمی‌گذاشتی بفهمم. انگار دو آدم بودی؛ که فقط یکی‌شان مرا دوست می‌داشت، مثل یک آدم کور که هیچگاه نمی‌فهمد معشوقه‌اش چه اندازه زیباست.

تو فکر می‌کردی؟ که من خوشحال نبودم؟ به ترک کردنِ تو که فکر کنم اشک می‌شوم و احساس ناتوانی می‌کنم؛ اما وقتی هستی هم همینطور است. تو می‌دانی مشکلمان چیست؟ من هم نمی‌دانم… دلم می‌خواست ببینم دور بودنم با تو چه می‌کند…

اندوه چقدر بزرگ است. بزرگ‌تر از تمام دریاها، زمین، کهکشان‌ها. تو به من بگو وقتی دلگیری چه می‌کنی؟ به هرگوشۀ شهر که فرار کنی اندوهت قبل از تو آنجاست. هیچ گریزی از آن نیست…

وقتی غلط نگارشی داشتی از تو بدم می‌آمد، یا مثلا وقتی که دستت را از دستانم بیرون می‌کشیدی… اما همیشه می‌گفتی که لبخندم زیباست. من چه حجم کوچکی، از تو را اشغال کرده‌ بودم! می‌خواستم دغدغه‌ات باشم تا احساس قدرت کنم، احساس دلبستگی، عشق… اما ما عاشق هم نبودیم. ایستاده بودی و به رفتنم نگاه می‌کردی و من آشناترین غریبه‌ام را توی خیابان جا می‌گذاشتم. برای همیشه می‌رفتم؟ این را هم نمی‌دانم.

  یک تار موی تو، روی پیرهنم جا مانده بود. بی‌رحمانه به باد سپرده بودمش اما دوست داشتم عاشقانه بود و گذاشته بودمش لای کتابم تا هروقت که ببینمش لبخندی بنشیند روی لبم، یا دلگیر که شدم دنبال بوی عطرت از لابه‌لای صفحات کتابم باشم.

احساس مرگ می‌کردم؛ آرام در رگ‌هایم جابه‌جا می‌شد و از صورتم بیرون می‌زد. سرم می‌چرخید. اخمت زیبا بود. احمقانه بود که هنگام آخرین دیدار بجای بوسه از تو اخم خواستم؟

  از پهنای خیابان گذر کن و به اشک‌هایی فکر کن که هیچ‌گاه ندیدی. زمان وقتی کنار هم نبودیم هم در گذر بود. تو می‌توانستی دوستم داشته باشی؟ اینرا نمی‌خواستم. نمی‌دانستم باید با دوست‌داشتنت چه کنم. برایم بزرگ بود، شاید هم خیلی کوچک. تو ایمان کدام کافر بودی؟ چه کلماتی بودی که نتوانستی شعر بشوی؟ به تماشایم بنشین. شمعدانی‌ها گل داده‌اند؛ شاید به این فکر افتادی که بمانی. می‌گریم. چشم‌هایم هماهنگ است با شعرهایی که درون سینه‌ام در پروازند. اگر بمانی با بودنت چه کنم؟ رنگین‌کمانِ بی‌رنگِ روزهای بی‌خورشید! تو نباید می‌رفتی. باید می‌ماندی؛ حتی بعد رفتنم. باید عاشق‌تر می‌بودی، دلت تنگ می‌شد، بهانه می‌گرفتی، مرا می‌خواستی…

چقدر رنجورم… .

01/03/1402

16:36

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 دیدگاه برای “پروانه­‌ها

  1. آینده زیبا از آن کسانی خواهد بود

    که زیبایی رویاهایشان را باتمام وجود باور دارند

  2. خیلی قشنگ و پر احساس بود.

  3. بسیار زیبا و پر احساس.

  4. چه با احساس و قشنگ بود😊

  5. بسیار زیبا و پراحساس

  6. زیبا بود آنچان زیبا که همچنان فکرم را به خود مشغول کرده همانقدر غمناک و پرمعنا همانند دیگر نوشته هایت ….
    کاش میشد نزارم دلت این جوری بگیره
    کاش این ابر تیره
    که خیال باریدن نداره
    زودتر بباره
    آسمون دلتو بی غم بزاره
    بشی صاف و ساده
    نشی پرنده ی بال و پر بسته
    نباشی تو قفس بسته
    #مهرمهتاب

  7. با احساس‌ترین متنی بود که تاحالا خوندم❤