مرگ، ابدیت عزیزم

172
0

نویسنده: متین خامسی تهرانی

آدرس گیرنده: هرجای تاریک که سرما درآنجا حس می‌شود.

نام گیرنده: فرشته مرگ

سلام به مرگ، ابدیت عزیزم

دوست من حال تو مشخص است؛ من چه گویم که معلق کرده‌ای مرا ببین زندگی و مرگ، جنجال بی‌پایان زندگی که دائما در حال نوسان است. حال که در حال نوشتن برای تو هستم نمی‌دانم مجالی برای پایان نوشته‌ام خواهم یافت یا در همین لحظه سرد دنیا در پیش چشمانم به سیاهی خواهد رفت. اما، می‌دانم تو همیشه هوا دار من خواهی بود.

آن روز که از مادر زاده شدم تو بر بالین نحیف من با دستات سردِ سنگینت حاضر شدی، سردی که آنجا همه حس کردند و مرا درون پتوی نرم نوزادی‌ام پیچاندند. نمی‌دانم سود این حضور سایه سنگین تو در چیست؟ درحالی که تو پایان دهنده زندگی هستی چرا همواره سایه سنگین‌ تو را حس میکنم. آن روز را به خاطر داری که برای لحظاتی سایه سردت را از من برچیدی؟ حالا من جوانی بی‌دفاع در برابر سرنوشت ابدیت بودم و لحظه‌ای به سوی آن شتافتم. لحظه‌ی شیرینی بود دیگر معلق نبودم و حس کردم که آنجا برای من است.

من از زندگی رها شدم اما، تو  بر بالین من حاضر شدی. آنجا بود که شمایل ردای سفید و پر نور تو را دیدیم. اما هیچ سخنی نگفتی و تماما سکوتِ سرد بودی. دست مرا گرفتی و دوباره زندگی را بر من جان من حلول کردی.

سال‌های زیادی از دیدار با تو گذشت دیگر حافظه‌ام درستی یاری نمی‌کند که در چه زمانی تو را دیدم. تنها نور و سردی ردای سفید تو  در ذهن من نقش بسته که هیچگاه فراموش نمی‌کنم. گاهی حس میکنم در کنار من هستی. حتی در همین لحظه که چشمانم در سفیدی نور صفحه نمایشگر گم شده است، تو در کنار من هستی اما هیچ سخن و نشانه‌ای به من نشان نمی‌دهی جز سرمایی که با تمام جود حس می‌کنم که تو در کنار من هستی.

سراسر زندگی برای تو نوشتم. نوشته‌هایی که در وصف سوز سرمای زمستان کوهستان به یاد تو بر روی کاغذ نقش بست و یا در روزیی که هیچ دلیلی برای دیدار تو نبود از مهمان نوازی تو نوشتم اما، هیچگاه نخواستی مرا ملاقات کنی. من از این همه پنهان کاری تو سرگشته شدم در سرمای زمستان که یادآور سرمای دستان پر مهر تو بود، تمام نوشته‌های دلتنگی دیدار تو را در آتش دیدار سوزانده شدند. حالا من از تو رها شدم و دیگر سرمای وجود تو را حس‌ نمی‌کنم.

گاهی دلم برای نامه‌هایی که در وصف تو نوشتم تنگ می‌شود. آن داستان «تصادف در جاده شماره 44» که دستم را از دست دادم یا آن داستان «روزبهاری» که به دنبال خرید شیرینی، دنیا تمام شد را به خاطر داری؟ همه آنها سوزانده شد و دیدار تو در خاطرات من به فراموشی سپرده شد. تو مرا در آغوش آرامش بخش خودت نپذیرفتی و همه این سال‌ها در انتظار دیدار دوباره‌ی تو فرسوده شدم.

روزهای زیادی سپری شد در تابستانی که ‌توت‌ها به شیرینی عسل و باد به لطافت دستان تو بود، در جاده‌ی شمال شرقی بی‌خبر از یاد تو را به سوی غروب در حال حرکت بودم. لحظه‌ای بدون اینکه متوجه اتفاق خاصی باشم معلق میان آسمان و زمین درست مثل همان روزی که تو بر بالین من آمدی شدم و حالا پس از سال‌ها انتظار برای دیدار تو برای لحظه‌ای مرا در آغوش کشیدی. آغوشی محافظه‌گر با دستانی که اینبار گرم بود، مرا حفظ کردی. دستی به صورت من کشیدی. تمام صورت من گرم شد، گرما جاری شد و زمین سرخ شد و حالا این یادگاری ابدی تو بر صورت من نقش بسته است.

به زمین خوردم، دنیا در پیش چشمانم به تاریکی رفت و ساعت زنگ دار خانه مادر بزرگ در گوشم به صدا در آمد. همه جا روشن شد و حالا بوی تند الکل به من می‌گویید که هنوز هستم و دیدار ابدی تو در کار نیست. حالا دوباره یاد تو در من ریشه می‌گیرد که همیشه هوای مرا داری، «ای مرگ قصهِ جاویدان بخش دنیای ما»

مرا لمس کردی؛ حالا من با یاد دستان سرد تو بر صورتم روزها سپری می‌کنم. به پنجره می‌نگرم نمی‌دانم در کدام غروب طلایی سرد زمستان که همه پرندگان به درختان بلند پَر می‌کشند، تو به دنبال من خواهد آمد. اما، این را به خوبی می‌دانم تو مراقب و در کنار من هستی. تو ای بلند قامت هستی، درست در همان جایی که هیچ گرمای محبت تمام می‌شود دستان سرد تو مرا به زندگی بر‌می‌گرداند.

تو همواره درکنار من هستی. ازت ممنونم تا مجالی برای نوشتن آخرین چرک نویس پاورقی برای ثبت محبت تو دادی.

هواخواه تو متین – آذر 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *