برایِ هلی کوپتر رانِ ماهو

155
4

نویسنده: شقایق اکبری

      ‏       داده ام باز نظر را به تذروی پرواز

                 بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند.

            

                                                         غزل۱۸۹_حافظ

_____________________________________________                                                    

برای علی عزیزم،هلی کوپتر رانِ من،ماهو!

میدانی؟دوست داشته شدن یا دوست داشتن یک جور رخوتِ غریب را تویِ وجود آدم جا میگذارد.

شما آقا!شما میدانید کودک که بودید معنی عشق را چگونه آنقدر خوب می فهمیدید؟  بین تمام کودکی ها و خیال هایتان برای من دوست داشته شدن به ارمغان می آوردید.

می بالیدیم به خودمان که یک روز همه نامه هایمان را به جهان نشان میدهیم! اما ما آنقدر قوی نبوده و نیستیم آقا!که قلم هامان را غلاف کنیم و بگذاریم خودِ تن هایِ خسته مان همدیگر را لمس کنند.

من بلد نبودم کسی جز تو دوستم داشته باشد.از دوست داشته شدن می ترسیدم.

از مادرم و از همه شنیده بودم عشق خیلی چیزِ وحشتناکی است.دیده بودم دخترهایی که عاشق میشدند را چطور به دارِ رسوایی می بستند و ترکه هرزگی به تنشان می زدند.

آن ظهر گرم شهریور را یادت مانده؟بی صدا دوچرخه ام را سُراندم سمتِ خاکی‌ِ پشت کوچه و رکاب زدم.هوا ماسیده بود و ابرها چپیده بودند توی هم.ناگهان آسمان غرنبه ای همه را میخ کرد و پشت بندش جیغ و هوار بچه ها زد بالا.

از ترس نمیتوانستم تکان بخورم،همه دویدند و خودشان را از آن ورطه پتی فراری دادند.

زمین خاکی گله به گله خالی شد از بچه ها، و توپ های لاستیکی و دوچرخه های چپه شده بیشتر خودشان را نشان دادند.

تورا دیدم که زیر باران و توی گل افتاده از لباس هات چلک چلک گل وشل میریخت و می دویدی سمت من.دستم را گرفتی و مثل دوتا بره سر به راه جستیم سمتِ زیر طاقی دکان مشد عباس.

آن وقت ها پروژکتورِ مسجد را اداره اوقاف آورده بود که ماهی یکبار مردم جمع شوند و پدرت که خادم مسجد بود فیلم آموزش زنبور داری،قارچ داری یا فرشبافی روی دستگاه بگذارد و پخش کند.

کارتن فیلم های مشد عباس را آنقدر زیر و رو کردی تا خنده گوشه لبت نشست و عکس مردی با لباس افغانی و دستمالی  دور سر که روی یک دوچرخه نشسته بود،بیرون کشیدی.

میدانستی چقدر دوچرخه دوست دارم و چقدر این فیلم را که تعریفش بعد آن همه سال،بازهم ورد زبان ها بود. ته نگاهم خواندی که چقدر دلم میخواهد دوباره ببینمش.

باد به غبغب ات انداختی و گفتی:امشب حتما بیایی،امشب بای…بایسسس.

مشد عباس خندید و گفت:بایسیکل ران بابا جان.بای،سی،کِل.

مفت را بالا کشیدی فیلم را توی هوا تکان دادی و طوری با فخر گفتی که امشب بایسیکل ران یکی از شاهکارهای سینما را پخش میکنی که خودِ مخملباف هم نمیتوانست آن قدر جری،بالاداریِ فیلمش را بکند.

قبل اینکه بپرسم چطور میخواهی آقاجانت را دور بزنی زیر جلکی خندیدی و گفتی جوری  فیلمِ خودت را با فیلم آقاجانت بُر میزنی که همه چارشاخ بمانند.دویدی و محو شدی.

تا شب بشود و مردم یکی یکی جمع بشوند من چنگ پا جلوی درِ مسجد ایستادم و از هیجان تب کردم.

آقاجانت رفت سراغ فیلم ها.جلوی پروژکتور ایستاده بودی.با خودش ور میرفت،دستگاه را زیر و رو میکرد.فیلم قطع نمیشد.دندان هایش قفل شده بود و لبهایش را به داخل برده بود.تصویر دوچرخه روی تنت میچرخید و میچرخید.مردم خوش شان آمده بود.آقاجانت فهمیده بود کار توست. سیب توی دست های پسر بچه بود و روی پیشانی تو،تکان خوردی،آمدی سمت چپ ایستادی،دخترک خندید،همه صدایشان بلند شد و برگشتی جای خودت.همه ی مردم روستا غرق فیلم بودند و من غرق تو.آقاجانت کفری بود.فیلم تمام شدنی نبود.بایسیکل ران خسته نمیشد.هیچ کس چشمش را نمی بست.داشت می افتاد.

_کاش نیفتد!

_افتادنی نیست.

 و گل سر را چپاندی توی جیبم.

آقا شما باورتان میشود آن گل سر توی گیسهایم ریشه زد؟

افتادنی نبود راست میگفتی.فیلم تمام شد.همه رفتند.خیلی هاشان شرط بسته بودند سر افتادن یا نیفتادن بایسیکل ران از روی دوچرخه اش. حساب  ترکه های خشکی که بر پوستت میخوردند را دارم،۱۲بار!

همیشه فکر میکردم اگر کسی تو حیاط مسجد خلافی بکند تبدیل به سنگ میشود.آقاجانت سنگ نشد.آقاجانت هر بار که دستش را بلند میکرد با غضب بیشتری ضربه بعدی را میزد.

من توی مسجد دعا کردم آقاجانت بمیرد. دوسال پیش که آقاجانت مرد توی صفحه ات عکسش را گذاشتی و نوشتی خداحافظ پدر مهربانم، گفتم میدانی علی،که پدرت از نفرین من مرد؟ و تو در عین غم و عزا غش غش خندیدی!

آقا هیچ خبر دارید دوازده سانت از موهایم را از پیِ دوازده ترکه ای که خوردید کوتاه کردم تا عمق دردی که کشیده بودید را حس کنم؟

صبح آنروز،خجالت میکشیدم توی چشمت نگاه کنم مخصوصا چشمِ چپِ روی بادمجان خوابیده ات.

باید کمکت میکردم،باید جلو میامدم و میگفتم مقصر من بوده ام.گاهی فکر میکنم نکند مُهر طلاق مان از بی وفایی ای که آنروز در حقت کردم آب میخورد!

زنگ انشا چشم راستت را کار گرفتی،ایستادی،خواندی..(من میخواهم هلی کوپتر ران شوم.هلی کوپتر ران بر وزن بایسیکل ران یا راننده ناوِ جنگی،قایق،کشتی.بشقاب پرنده،بالِ پرنده،خودِ پرنده.موشکِ نقطه زن،خط زن،صفر زن.راننده هرچیزی که روی زمین راه نرود و زمین را هم آدم حساب نکند.)

گفتی و گفتی و گفتند.نوبتِ من میشد.بااینکه یک صفحه تمام را پر کرده بودم ولی نخواندمش.

نوشته بودم من میخواهم ابر بشوم تاهلی کوپتر های توی آسمان سردشان نشود.توی بغل بگیرم شان و به تن سرد و زخم و زیل شان،ها کنم.

من میخواهم مخملباف بشوم و اولِ تیتراژ همه فیلم هایم را بنویسم(این فیلم کاملاً مجاز میباشد،بخاطرش هیچ کسی را کتک نزنید،آن هم هلی کوپتر ران های آینده را)

میخواهم بزرگ که شدم نامه بنویسم.کتاب بنویسم،داستان بگویم.میخواهم مجله ها را پر بکنم از داستان هایِ علی و ماهو.

هرچه بزرگتر می شدم و می شدی،بازی ها و یکدیگر را دیدن مان هم کمتر می شد و می شدی یک غریبه مثل همه آدم های دیگری که بودند و نمی دیدیم شان.

یک روز برای آخرین بار توی کوچه با یکدیگر بازی کرده ایم.برای آخرین بار صدایم زده ای ماهو و همه خندیده اند.یکروز برای آخرین بار کودک بوده ایم و آخرین محبت های خالص و پاک مان را نثار یکدیگر کرده ایم.

در مقامِ اعلای تعجب همین را بس که امروز هم کاغذت به دستم نرسید،گرچه علی،تو هیچ وقت برای من چیزی نمی نویسی.

میدانم وقتش را نداری،یا مدام توی آسمانی یا به آسمان فکر میکنی.من حساب کرده ام که اگر در این بیست سال ماهی یک کلمه روی کاغذ مینوشتی امروز میتوانستی بروی دم صندوق پست و نامه ات را برایم پست کنی،دست کم از همان بالا شیشه پرنده ات را پایین بکشی و کاغذت را برایم بفرستی،میخواهی بگویی جریان باد میرساندش یک جای دیگر؟هیچ گفته بودم آقا که توانایی این را دارم نقطه نقطه ی سیاره مان را بگردم و کاغذی که رویش نوشته باشد برای ماهو از طرف علی هلی کوپترران،پیدا کنم؟

با همه این حرف ها از کشوی میز اقل کم ده کاغذ از طرف تو برایم ارسال شده که یک کدام شان را اگر بخواهم برایت باز نویس کنم خواهی خواند :  ( شراباً طهورای علی،دیر برایت مینویسم، گرچه بلد نیستم دوست داشتنم را با جوهر خودکار بپیچم لای کاغذ و مثل تو از ریز و درشتهای تمام عمر عاشقی مان بگویم اما میتوانم نیما را واسطه کنم و بنویسم مهربانا جواب کاغذ تو من ندانم چگونه باید داد،به شعر گفتی به شعر میگویم،همه یاد تو ام چه کم چه زیاد،لب فروبستم از سخن آری،لیک بنگر چه میکشم،بیداد. ..)

اگرچه آدرس فرستنده و گیرنده یکیست و حتی خطش هم خط مهسا و این نوشته هارا هم از اینترنت برمیدارد ولی بوی تورا میدهد،کاغذ،خانه،مهسا،من،همه مان بوی تورا می دهیم.

میدانی؟ما همه عمرمان می افتیم توی دست اندازهایی که یک کدامشان را یک عمر میماند.من،دخترمان مهسا و این خانه روی دست انداز واقع شده ایم،از ایستادن و بودن مان دست بر نمیداریم.بیست و چهار ساعته توی خانه ایم مگر زلزله بیاید و مجبور شویم ترکش کنیم،مبادا یک روز به سرت بزند برگردی و پشت در بمانی،مبادا یکروز نامه ات برسد،نباشیم و پستچی برش گرداند و توی بایگانی اداره پست خاک بخورد،مبادا کاغذی که خط قشنگ تو رویش حک شده و آن انگشت های نازنینت لمسش کرده اند در بهترین حالت گم بشود لای زونکن ها و پوشه های بی روحِ اداری،و یا خدا به دور در زباله دانی!

اگر نمیدانستی بدان امروز،کاسه صبرم کج ندار ولی بریز شده،سی و یکم مرداد ست،عن قریب به بامداد،دقیقا وقتی ست که میگفتی میرویم تا با کله بیفتیم توی سی و دو  که این یکِ بدقواره از پشت خفت مان میگیرد و تا خودِ سی و یکِ دیگر بز کش مان میکند.

یکجورهایی وقتی نیستی دلم میخواهد حرف هایی که می بایست می زدم و می بایست بزنم را بنویسم و می نویسم،گرچه تو خیلی وقت است که دیگر نیستی.

علی،توانِ تنم،نگاهم هنوز توی گلدان کوچکی خشکیده که آنروز همه مان تویش ایستاده بودیم و انشاهایمان را میخواندیم،به گلدانی که عن قریب بود قد بکشم و از لای خاک های خشکش سر در بیاورم و جوانه بزنم.صدای بالهای پرنده کوچکت میاید و لب پنجره می ایستم.نگاهم را میدوزم و ردِ پروازت را میگیرم.یادم رفته بود بگویم من میخواهم علی “تا ابد” مال من بشود و هلی کوپترش را از روی آسمان من براند.

از طرفِ ماهو،مادرِ مهسا دخترت. سی و یکم مردادِ هزار و چهارصد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 دیدگاه برای “برایِ هلی کوپتر رانِ ماهو

  1. واقعا عالی بود،لذت بردم از قلمتون👌🌹👏

  2. واقعا عالی بود،قلمتون حرف نداره موفق باشید و قلمتون مانا بانو جان🌹👏👌❤️🌻✌️🌤

  3. خیلی زیبا بود ولی کمی ابهام داشت.